رفتن به نوشته‌ها

جوجه کروکودیل متفکر مطالب

پیشواز جنگ دید و بازدید!

حدودا دو ماه پیش رو کانال ازتون کمک خواستم در رابطه با جمع آوری جملات عامه تعارفی در مواجه با اجتماع دور و نزدیک و عده ی انگشت شماری در این تحقیق همراهی کردن و بقیه طبق معمول لقمه ی جویده می طلبیدن درحالی که دسته جمعی “وای منم از اینا بلد نیستم اصلا و لالم وقتی باهام تعارف میشه” بودن و در جواب چی میشه گفت جز “آره همه اینایی که تو جامعه فرت و فرت تعارف میکنن منم! همشون منم!”

دو سه نفر معترض بودن به اینکه چه حرکتیه ترویج این تعارفات؟ ترویج؟ این فرهنگ غالب جامعه ی ماست و شنا در خلاف مسیر تاثیری نداره! من تو همون متن هم ذکر کردم “یادگیری این اصطلاحات برای شرایط اضطراری”. کلا موقع تعارف کردن باید به طرف مقابلمون نگاه کنیم. کسی که با اطرافیان درجه ی یکش هم همچین فرهنگ رفتاری داشته باشه جالب نیست منتها جمع هایی هست که تا یه جایی میشه گفت “مرسی ممنون” یا “ببخشید”! جنگه. باید بلد باشیم گلیم خودمون رو از آب بکشیم.

از اونجایی که مشارکت عمومی برای اجرا این پروژه کافی نبود، مجبور شدم وقت بذارم و به چندین رومان قدیمی ایرانی _که ذکر نمی شه اسامیشون_مراجعه کنم و همچنین سرچ های پراکنده. به نظرم مقدمه ی سایت فرهنگ شناسی خیلی مناسب بود:

یکی از مشترکات تمام فرهنگ ها الگوهای «آداب معاشرت» است. آداب معاشرت عبارت است از هنجارهای گفتاری و رفتاری که تعیین می کند فرد در موقعیت خاص اجتماعی چگونه به نحو قابل قبولی «خود» را ارائه و با «دیگری» ارتباط برقرار کند. در نتیجه ، آداب معاشرت نوعی «الگوی ارتباط اجتماعی» است که در چارچوب آن افراد با یکدیگر به تعامل می پردازند. آداب معاشرت علاوه بر پاسخگویی به نیاز فرد برای برقرار ارتباط، به نیاز «نظام اجتماعی» برای ایجاد و خلق «نظم اجتماعی» مشخص نیز پاسخ می دهد. بدون وجود الگوهای آداب معاشرت، عملآ نظم اجتماعی دچار اختلال خواهد شد. از آنجا که بقا و تکامل انسان وابسته به تعامل و همزیستی، و تعامل و همزیستی وابسته به نوعی نظم اجتماعی معین است، جامعه انسانی بدون وجود الگوهای شناخته شده آداب معاشرت وجود ندارد.

همچنین از آنجا که تعامل اجتماعی انسان ها حول تامین مجموعه نیازها زیستی و اجتماعی مشترک صورت می گیرد، میان تمام فرهنگ ها الگوهای ثابت و مشترکی در زمینه آداب معاشرت و جود دارد. اما در عین حال، چگونگی این الگوها در هر فرهنگی تابع نظام ارزش ها و باورها یا «نظام معنایی و نمادین» خاص آن است. از اینرو، اگرچه، همه جوامع برخی رفتارها را «مودبانه» و برخی دیگر را «خارج از نزاکت» می شمارند، اما اینکه چه چیزی مودبانه است یا نیست تنها بوسیله فرهنگ هر جامعه تعریف می شود.

اگه خواستید بقیه مقاله رو هم مطالعه کنید؛ خالی از لطف نیست و توضیح چرای وجود این تعارفات در فرهنگ ماست منتها من قول داده بودم براتون بنویسمشون پس در ادامه ی مطلب مجموعه ای از نظرات، اکتشافات یا دانسته های شخصی و پیشنهادات شما رو ثبت میکنم حتی اگه بی معنی یا تحقیر آمیز باشن. بخوایم، نخوایم وجود دارن.

نظر

من می خواستم نویسنده بشم؛ در چهارده سالگی.

زندگی حس عجیبی پیدا کرده. تلاش برای حضور در لحظه، بین گذشته و آینده معلق نگه م داشته؛ به نظر یکی از اون حالات گذار رو تجربه می کنم که پیش از وقوع کامل تغییر رخ میدن. تلاش سالانه برای پشت سرگذاشتن تمام و کمال خاطرات و فکر نکردن به احتمالات آینده، در لحظات حس تردید “آیا این اتفاقات قبلا رخ ندادن؟” رو گنجونده… انگار که سوم شخصی حاضر بر بالین دیگری باشم.

کدوم حادثه ی زندگی اینطور خودآگاه و ناخودآگاهم رو از هم گسست؟ شکافت مرکزیت هر شئ، انرژی ماورا طبیعه می طلبه که منطق به بررسی صحت جواب بین خاطرات برجسته ی عمر حکم میکنه ولی مگه نه اینکه آدمی گاهی به قطره ای لبریز میشه؟ قطرات زندگی قابل تفکیکن؟ منطق یه موز بر میداره.

حقیقت اینه که ناراضی نیستم از این فاصله ی ناخواسته. به روحی جدا شده از جسم می مونم که قادر به اثرگذاری، بی دخالت بر محیطه. ایده آل نیست؟

دیشب متوجه شدم یکی از دلایل ناتوانیم در نوشتن، به فاصله ی سالانه از کیبورد مربوطه چون نوشتن دو ساعته با صفحه ی لمسی گوشی راحت تر به نظر می رسید! جسم مطیع ذهن آفریده شده و به مرور حتی با تخمی ترین سبک زندگی هم وفق پیدا میکنه.

در تاریکی به نقطه ای نامشخص خیره بودم و به جلد “در قند هندوانه”ی بهار فکر می کردم؛ رنگ کاور برام تداعی گر بافت بدن بود تا ساختار هندوانه. قرمز، سفید، کرم، خاکستری، سبز تیره و سیاه. و این جهان بینی رو اگه با الگوی “پنجره ی جوهری” بسنجیم، یا در آستانه فروپاشی روانی به سر می بردم و یا در ریکاوری پس از فروپاشی. به هر حال درس مشترکی بانوان جهان از فیزیک زنانگی می گیرن، توانایی زنده موندن بعد از دست دادن اجزای وجودیشونه و این چیزا بیدی رو در وجودمون به لرز نمیاره. ما به مرور عادت می کنیم که هر شب بمیریم و هر صبح زنده بشیم، جراحاتمون رو پنهان کنیم، تنهایی مون رو بخندیم و اجبار رو برقصیم.

تا صبح با افکار و کلمات بیدار بودم و حوالی ساعت شش، به تجربه ی صلح با ادبیات نزدیک می شدم که آسمون رم کرد. تگرگ به پنجره می کوبید و سطح آشغال فلزی حاشیه ی جوب، در گرگ و میش صبگاهی تا وسط خیابون جا به جا شده بود.

کنار پنجره ایستاده بودم به تحسین اون هرج و مرج سورمه ای که با خاموش روشن شدن تیرهای برق، به حضور افتخاری در مهمونی کائنات مانند بود و پارازیت هایی مثل”رانندگان خواب آلود اتوبان”، “پرندگان خارج از لونه”، “پنجره های غیرعایق کافه” و “احتمال تصادف به سطل” رو با “انرژی مثبت بپراکن” در نطفه خفه می کردم. لیاقت امریست اکتسابی و ایزدان کهکشان های دور هم واقفن به تلاش سالیانه م برای این حضور موثر در لحظات نادر. من تنها دارایی بشریت_ بازه ی حیاتی_ رو  طی سال ها هزینه کردم و لیاقت اون لبخند سادیستیک رو داشتم.

با عبور کارناوال از منطقه ی ما، ملیکا رفت مدرسه. به بهانه ی روز جدید عود اسطخودوسی آتیش کرده و بعد از بلعیدن لیوان نسکافه، به تحقیق در رابطه با تفاوت پودر نسکافه و قهوه ی آسیابی نشستم.

روزمرگی کش اومد تا دیدن پست افتتاح سنترال پرک میدان ولیعصر و مواجه با تصویرسازی غیر منتظره ذهن:تمایل پروانه ای به رخداد روزهایی که در اون محیط داستانی بنویسم.

گرچه تصور نوشتن یک روایت فانتزی در کافه ای دنج از کلیشه های رایج جامعه ی ادبیات به حساب میاد اما کلیشه شدن زیبایی های بصری، صرفا وابسته به روایت از جانب افراد ارزشی بوده و به خودی خود، موجودیت مسئله رو زیر سوال نمی بره. و خاک بر سرم کنن که همچین جمله ی ثقیلی رو برای  بیان همچین مفهوم ساده ای استفاده کردم.

نظر

عقل هرچیز بهتر از عقل آدمیزاد است

 

بابام سابقا مثلی برام تعریف کرده بود راجب قاضیی که موقع مطالعه کتب فلسفی به متنی عجیب می رسه. نوشته بوده “هرکی سر کوچیک و ریش بلند داشته باشه، احمقه.”

قاضی با خودش فکر کرد “سر کوچیک رو که کاری نمی تونم بکنم… حداقل ریش رو کوتاه تر کنم.”  _ریش انبوهی هم داشته_ هرچی می گرده یه قیچی یا چاقو واسه کوتاه کردنش پیدا نمی کنه در نتیجه توده ی ریش رو تو مشت میگیره و میره جلوی شمع که اون قسمت بیرون زده از دست رو بسوزونه و کوتاه تر بشه ولی وقتی میگیره رو شعله، ریش آتیش می گیره و دستش رو می سوزونه و به کل تا صورت رو از مو خالی میکنه.

فردا میاد و با مرکب زیر کتاب پوستی می نویسه: به تجربه اثبات شد!

این حکایت پس ذهن داشته باشید تا از روزم تعریف کنم.

دور قبلی که یه کاغذ کادوی گربه دار رو چیدم و چسپوندم تو بولت ژرنال، خیلی بهم چسپید و نوع جدیدی از کار دستی آرامش بخش رو کشف کردم_ استفاده از چسب و قیچی.

 

امروز که داشتم اتاق مرتب می کردم، زیر تخت یه پوست چیپس کلاسیک مزمز پیدا کردم. به نقاشی روی جلد که نگاه کردم با خودم گفتم “ایییول! می چسپونمش تو دفتر.”

که البته بخاطر لایه فویل داخلی دیگه نمی شد با چسب چوب متصلش کرد پس واسه چند ساعت گذاشتمش لای یه کتاب قطور تا یکم چروکاش کمتر بشه و بعد سعی کردم با چسب مایع رازی بچسپونمش ولی نشد. بعد واسه برطرف کردن گند حاصله مجبور شدم بشینم به کندن لایه های چسب با موچین و همینجور که مشغول بودم… فقط و فقط اون حکایت تو ذهنم مرور میشد.

 

اومدم اینجا ثبت کنم که ” به تجربه اثبات شد…” خلاصه.

۱ نظر

یه گربه هم کف خیابون مُرده بود اون روز.

از آخرین حضورم تو اون کافه یک سال می‌گذشت و به امید تکرار یه خاطره‌ی خوب، برگشتم روی یکی از صندلی‌های وسط سالن.

لاته‌ی میز کناری رسید. روی تخته‌ی چوبی مستطیل شکل، لیوان دسته دار محتوی قهوه و شیشه کوچیک شیر وجود داشت که منو یاد شیرهای میهن کودکی می‌نداخت. ترکیب قشنگ و جدیدی بود و لبخند رضایت زدم. این جو معنوی مربوط به قبل از رسیدن سفارشم بود چون با رسیدن سفارش همه چی به مرور فرو پاشید.

چیلی بولنز من، کاسه ای مملو از فتوچینی آبپز بود با تپه ای سس در مرکز که مشخص می‌کرد آشپز فقط به قیافه‌ی ظرف توجه داشته نه ترکیب صحیح مواد اما این چیزی نبود که بخوام بخاطرش اوقات تلخی کنم. در اصل با مزه کردن جنگال اول محتویات خشکم زد. در سکوت جویدم و قورت دادم تا بگم “تنها ادویه ای که تو این غذای کوفتی زده فلفله!”

شاید با خودتون بگید “خب چیلی سفارش داده بودی! چه توقعی داشتی؟” که اظهار نظر کاملا طبیعییه چون همدیگه رو نمی‌شناسیم اما اطرافیانم می دونن که من برای غذا چه احترامی قائلم. دانش آشپزیم نسبتا گسترده‌ست و با غذاهای تند میونه‌م کاملا خوبه. با این مقدمه باید خدمتتون عرض کنم که سس بلونز علاوه بر گوشت چرخ کرده، هویچ، کرفس و گوجه فرنگی داره. ادویه های اصلی سس برگ بو، پونه و فلفل سیاهن که هر سه جزو معطر ترین طعم دهنده‌ها به حساب میان. اون آشپز لعنتی یه کپه گوشت چرخ کرده‌ی رب زده رو با یک قاشق سر پر فلفل قرمز صنعتی تفت داده و ریخته بود رو ماکارونی آبکش! حتی نمک غذا حس نمی شد. دلم می‌خواست کاسه رو بردارم و برم بکوبم تو فرق سرش که اینطور مواد اولیه رو هدر داده.

آویشن خواستم. نداشتن. گشنه بودم و بابت اون ظرف باید سی تومن پرداخت می‌کردم و وقتی موجودی کارت بانکیتون ۱۷۵هزار تومن باشه، ارزش مادی اون غذا رو بهتر درک می‌کنید. با نکبت و غر و تعارف مکرر به دوست، نصف محتویات رو نجویده قورت دادم که برای همیشه از در اونجا برم بیرون.

شب دراز کشیده بودم رو تخت به مرور اتفاقات روز و از یادآوری اون ظرف شیر مینیاتوری دوباره لبخندی زدم که به تدریج رو صورتم ماسید.

اون لعنتی قرار بود لاته باشه. تو لاته علاوه بر کیفیت قهوه، کیفیت شیر و درجه ی حرارت دادنش اهمیت داره. کیفیت و سابقه ی کاری باریستای یه کافه رو معمولا میشه از رو لاته آرتش قضاوت کرد و اون لعنتی ها با یه ظرف شیر محقر، موفق به لاپوشونی تمامی این نقاط ضعف شده بودن. و خب قائدتا از اونجا به بعد فلش بک خوردم به تمام لحظاتی که با دید مثبت و نگاه سطحی به دام اتفاقاتی افتادم که تا گندشون در نمیومد، نواقص برام نامرئی به نظر می‌رسید و مدتی رو صرف ترور شخصیتی شبانه کردم.

نمی‌دونم. چهار سالی میشه که خاطره نگاری رو کنار گذاشتم و گاهی حجوم این افکار، تعادلم رو به هم میزنه. نوشتن با کیبورد هیچ وقت کیفیت نوشتن با خودکار رو نداره ولی کاچی به از هیچی!

خارج شدن از نظر

pen 800 vial _ 5

وقتی کتانی سفید آسفالت را لمس کرد، آسمان سیاه شده بود. قدم هایی سریع تر از معمول برداشت تا سرنشینان اتوبوس کمتر انتظار بکشند. با تماس کارت بر صفحه ی سبز دستگاه، بیپ بلندی شنیده شد. رو به راننده گفت ” خسته نباشــــ…” و صدایش در غرش موتور گم شد. لب ها را به هم فشورد و اندیشید “از فردا دیگه نمی‌گم.” با اینکه می‌دانست بار آخری که آن فردا آمد و نگفته بود، راننده پشت سرش تشکر کرد و از خود خجالت کشیده بود.

با قدم هایی بلند بر خط حاشیه ی خیابان حرکت می‌کرد. زیرچشمی اطراف را می‌پایید و درحالی که دسته کلیدی را در دست می فشورد، از خود پرسید “وقتی ثبات و آرامش به زندگی جاری بشه، این لحظات یادته؟ من رو یادته تو این تاریکی و تنهایی و ترس؟”

درست کنار بریدگی کوچه، طبق عادت آسمان را برای تماشای ماه بررسی کرد چرا که آنجا خط آغازین منطقه ی امن بود. دست هایش را با آرامش در جیب برد و دستمال کاغذی دچار سومصرف را لمس کرد! به نظر می‌رسید فردی از آن انتقام گرفته باشد. این نکته که از صبح دست هایش را در جیب نبرده بود، لبخند کجی را بر لب هایش نشاند. برگشت و دستمال را در سطل ابتدای کوچه انداخت و با خود اندیشید “خداروشکر امسال دیگه از اون مرض ناجورا نگرفتم.”

سه روز بعد در تب می‌سوخت بی آنکه علت را بداند. ابتدا آلودگی هوا و سیستم حمل و نقل عمومی را مقصر دانست اما پس از ایجاد اختلال در برنامه ریزی‌ها، احتمال وجود سوماتوفرم را در نظر گرفت که البته با پذیرشش مشکل داشت. آخرین فرضیه اما به آن دستمال لعنتی برمی‌گشت… آیا حقیقتا امکان داشت با لمس بازمانده ی یک خاطره، باعث تکرارش شده باشد؟ اگر دستمال به جا مانده از یک عفونت ریه پس از یک سال همچنان مخرب بود، برای رهایی از گذشته باید چه میزان از داشته های فعلی‌اش را به سطل آشغال منتقل می‌کرد؟

اگر یک باکتری گرم مثبت پیزوری می‌توانست یک سال در جیب کت به انتظار تسخیر دوباره ی او بنشیند، چه اعتمادی به سایر ابعاد زندگی بود؟

خارج شدن از نظر

کتابچه ی راهنما: روزهای ابری

بهار پارسال بود که موقع حراج ال سی با آناهیتا می‌چرخیدیم بین رگال ها واسه پیدا کردن لباسی چشمگیر و تو قسمت “لباس خواب/حوله” دیدمش. از دور هم می‌شد نرم و گرم بودنش رو حس کرد اما لمس پارچه صفای دیگه ای بود. برای منِ حامل ترکش های دوره ی نوجوانی و تفکرات افراطی، رنگ صورتی بیدار کننده ی جبهه گیری عمیق و ناخودآگاه بود و به کشمکش بی‌معنیی دچار شدم.

نمی‌دونم آنا هم هنوز اون رفت و برگشت مدام به سمت رگال و لمس پلیور صورتی نرم رو به یاد میاره یا نه ولی بلاخره گرفتمش. این لباس یکی از اقلام روزهای ابری منه چون بهم حس عشق و مراقبت، مبارزه ی درونی با افکار نادرست و فراغت از دنیای بیرونی رو میده.

بهانه ی پست امروز، اعتصاب علیه تجربه ی ناراحتی و غم در روزهای بی خورشیدیه و لاغیر. هرگز در زندگی تجربه ش نکردم و پس نمی‌تونم راجع بهش حرف بزنم اما میتونم تجربه ی خودم رو به اشتراک بذارم.

روزهای ابری برام یه سکوت و آرامش عجیبی دارن؛ انگار که دنیا بدون اون پروژکتور داغ و پر نور، واقعی‌تر باشه. به خودم نزدیک ترم. شاید شاید شاید اونایی که این هوا رو غمگین میبینن اندازه ی من از آرامش تنهایی و تجربه‌ی معاشرت با خود لذت نمی‌برن ولی این فقط یه حدسه.

روزهای ابری برام بهانه ای برای تغذیه ی روح و جسمن. شاید اگه تو لندنِ همیشه ابری متولد می‌شدم، این هوا لطافت و آرامشش رو از دست می‌داد ولی اینجا نه. با زرد شدن برگ های بلوار کشاورز من شروع میکنم به باله رقصیدن رو اون مسیر سبز و خوندن “وقتی میای صدای پات، از همه جاده ها میاد، انگار نه از یه شهر دور، که از همه دنیا میاد، تا وقتی که در وا بشه، لحظه ی دیدار برسه هرچی که جاده ست رو زمین، به سینه ی من می‌رسه آااااااااااااای…”

صبح چشم رو باز کردم و دیدم هوا ابریه. بعد یک هفته ی آفتابی، مثل این بود که آسمون دوباره داره لبخند می‌زنه بهم و من کی‌م که بی پاسخ بذارم این لبخند رو. با صابون دست ساز معرکه ای که بوی بهشت میده، صورتم رو شستم. بعد از یک صبحانه ی مختصر، وسط اتاق ایستاده بودم به بررسی اشیاء اطراف و یکی یکی اقلام پاییزه رو چیدم روی روتختی برای عکس.

بعد پوشیدن پلیور صورتی و ساق و جوراب پشمی، گردنبند یادگاران و انگشتر گربه ای یادگاری فروغ رو کردم دستم. اسانس سوز بوی کاج رو روشن کردم. نوشیدنی مخصوص پاییزم رو ریختم توی لیوان. مرطوب کننده ی بوی گل رز دهنده رو استعمال کرده و رژ قرمز جیغ زدم. دیدم حس لاک نیست و برش گردوندم تو قفسه و بعدش عذاب وجدان گرفتم که تو کادر بوده. با دفتر سبز ایده ها نشستم پشت میزی که روش یه شمع روشن بود و مقادیری چرت و پرت نوشتم و اومدم اینجا که اشتراک بذارم این آرامش پاییزی رو باهاتون.

بعد این همه سال زندگی، با گوشت و خون میدونم که حس خوب نمیاد… باید بیاریش. باید یه سری اشیاء خاص داشته باشین برای خوش آمدگویی به انرژی های مثبت و همسو شدن با انوار طلائی کائنات. لباسای نرم و گرم رو بپوشید و از پاییز دلنشین لذت ببرید. کتاب های زیادی هست که نخوندیم، فیلم های زیادی هست که ندیدیم… پاییز بهترین زمان برای تماشای دنیای ذهنی بقیه ست.

درپایان به عنوان هدیه، دستور تهیه ی معجون پاییزیمو اشتراک می‌ذارم باهاتون:

پودر کاکائو به مقدار لازم

یک تکه کاکائوی تلخ باکیفیت

یکم پودر زعفرون

به مقدار لازم شکر

آب جوش

به مقدار لازم شیر (بستگی به ذائقه داره، میتونید حذفش کنید حتی)

یه تیکه چوب دارچین

نوش.

پ.ن: نکته ی روزهای ابری اینه که شعله ی درونی شما، محیط اطراف رو روشن و گرم می‌کنه…

نظر

ماموریت غیرممکن

توجه: این پست برای هیچکس جذاب نیست و جنبه ی یادگاری دارد.

تو شمارش معکوس ابتدای بازی بودیم که دیدم دو گولاخ، در حد نمایش اسم و رنک پس کله، درحال جولان لا به لای جمعیتن. یکیشون بدو بدو از تپه می رفت بالا انگار ما وبا داریم… منم چهارنعل دویدم دنبالش و نسترن رو هم صدا کردم “بیا بیا این یارو رو نگاه کن، از این لباس خفنا هم داره” و دوتایی بالای تپه وایساده بودیم به تماشای یارو. قشنگ ندید پدیدی می چکید ازمون. من سعی کردم یه مشت به یارو بزنم به عنوان یادگاری ولی جا خالی داد و حسرتش به دلم موند.

بعد شمارش معکوس، هواپیما برفراز نقشه به پرواز در اومد در حالی که ملیکا یه کله بیخ گوش من میگفت بپرید پارادایز و کاملا دایورتش می‌کردیم چون می‌خواستیم از طبیعت در کنار هم لذت ببریم صرفا. علامت زدیم یه جای پرت رو و با هم پریدیم پایین. با آرامش به سمت علامت می‌رفتیم که من متوجه شدم دقیقا بالای پارادایز چترامون باز شد:| باور نمی‌کردم! معنی نداشت! باید می رسیدیم به مقصد. سنهاک نقشه ش کوچیکه! و کج کردم مسیرو به سمت روستای کوچیک کنارش تا خطر رفع بشه که درست در آستانه ی فرود دیدم دو نفر دیگه جلو تر از ما پریدن تو کلبه ها و به نسترن گفتم “فقط بدو سمت ماشین فرار کنیم” چون به هرحال زودتر از ما تفنگ دستشون رسیده بود.

تا نشستیم تو ماشین یکی شروع کرد به رگبار بستن بهمون و منم هرچی در چنته داشتم گذاشتم واسه یه رانندگی زیک زاک و از شانس طلایی، باید تپه بالا می‌رفتیم و سرعت کم بود. درحالی که کمتر از پونزده درصد جون داشتم، قسر در رفتیم و نسترن داشت از خنده خفه می‌شد که وات د فاک ایز هپنینگ!؟ تا حالا همچین فرود مفتضحی رو هیچکدوم تجربه نکرده بودیم.

اومدم تو روستای بغلی بزنم کنار تا تجدید قوا کنیم که باز یکی گرفتتمون زیر رگبار! الان که بهش فکر می‌کنم، منفجر نشدن ماشین طی این پروسه معجزه بود. نسترن فقط می‌خندید و من همچین رانندگی می‌کردم انگار اگه بمیریم، واقعا مُردیم خصوصا که مقصر اون فرود افتضاح بودم.

رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به یه جای پرت و با گشتن چهارتا خونه، حتی یه تفنگ یا بانداژ هم گیرمون نیومد! از شدت استیصال فقط خندیدیم و به امید زنده موندیم.

وضع تا سه تا روستای بعد همین بود و وقتی بلاخره نفری یه تفنگ مسخره و مقداری بانداژ گیرمون اومد، قبل از برگشتن به سلامتی، مورد حمله ی دو نفر مختلف قرار گرفتیم و دوباره گند زدن به موجودی امکانات حیاتیمون.

به خودمون که اومدیم فهمیدیم منطقه ی امن از محدوده ی ما به شدت دوره و باید بدویم یه مسافتی رو وسط برهوت. و افتادیم وسط دوتا ردزون متوالی! دور تا دورمون بمب منفجر میشد درحالی که خط آبی درست پشت سرمون جلو میومد.

به نظر می‌رسید به تعداد بازیکنای بازی فلرگان وجود داشته چون از همه ور داشتن تیرهوایی می‌زدن واسه تحویل گرفتن امکانات سفارشیشون درحالی که ما داشتیم واسه حداقل حیات، پا برهنه می‌دویدیم. دست بدشانسی ما بود و درست اونجایی که پذیرفتیمش، قرار گذاشتیم اگه به ده نفر اول رسیدیم، بازی رو بُرده حساب کنیم.

بالای کمپ گِل، بلاخره نشستیم. در طول بیس دقیقه ی گذشته، این اولین بار بود که می نشستیم یه گوشه. از چپ، راست، پشت سر و جلومون صدای تیر میومد. نشسته بودیم به تمنای اینکه محدوده ی امن سمت ما کوچیک بشه و نیاز نباشه یه دره رو طی کنیم واسه رسیدن بهش ولی با توجه به سیر اتفاقات، قابل حدس بود که دقیقا دورترین نقطه نسبت به ما شد دایره ی بازی.

دیگه چیزی نداشتیم از دست بدیم، شانسی برای بقا وجود نداشت. من داشتم به خودکشی فکر می‌کردم کم کم که یهو یکی بییییییخ گوش ما شروع به تیراندازی کرد. دقیقا بیخ گوشمون بود. رفتم سرک بکشم که کجاس… لب صخره خوابیده بود، اون طرف دره رو می‌زد.

تا دیدمش، به رگبار بستم ولی به دلیل نامعلومی ناک شدم! ۲۵تا تیر وکتور خورد تو سرش و من ناک شدم. و نسترن هم کلی تیر بهش زد ولی اونو هم کشت. و وقتی جعبه م رو از بالا نشونم میداد، دیدم قاتلمون داره مورد اصابت گلوله قرار می‌گیره از دوردست ها و لامصب هنوز زنده بود!

این یادگاری ثبت شد چون ما دوتا همیشه دلمون می‌خواست یه بار بشینیم مثل آدم بازی کنیم یه جوری که بچسبه…

امروز برای اولین بار، دو دست در کنار هم بُردیم… بسیار زیرکانه و مقتدر. بعد هم همچین گندی رو تجربه کردیم که باعث شد یه خاطره ی هیجان انگیز بشه. امشب ثبتش کردم چون می‌دونستم بذارم واسه فردا و نوشتن تو دفترخاطرات، جزئیات رو فراموش میکنم.

زندگی به من یاد داد پیدا کردن دوست خوب نه تنها سخت، بلکه بسیار پر دردسره. مهم نیست تا کی و تا کجا این خنده ها واقعی و خالصن… من شکرگزار تک تک لحظاتشم.

پ.ن: اگه واقعا تا این ته خوندین درحالی که هیچی نفهمیدین، اولا شما قهرمان، بی نهایت صبور و عجیب هستید، ثانیا بازی pubg رو می‌تونید رو گوشی دانلود کرده و بعد یک ماه بازی، برگردید به این متن تا بفهمید چه بلایی سر ما دوتا اومده:))

پ.ن: هشتم شدیم.

خارج شدن از نظر

نفسی بیا و بنشین سخنی بگو و بشنو/ که به تشنگی بمردم بر آب زندگانی

 

 

هشدار: این پست زیادی زنانه است.

 

نمی دونم چه سَر جنگی با خودم دارم، از شونزده سالگی تا الان، انگار که بخوام یه جوری خودکشی کنم تا کسی نفهمه خودکشی بوده. نه تنها به بدنم کمکی برای دووم اوردن زندگی نمی کنم، بلکه جفت پا می گیرم.

 

تغذیه؟ افتضاح. خواب؟ افتضاح. ورزش؟ افتضاح. برقراری روابط اجتماعی در راستای بقا؟ افتضاح. پیشبرد اهداف؟ افتضاح. تفریح؟ افتضاح. اعصاب؟ افتضاح. و بدبخت بیچاره داره هوار می کشه “به من توجه کن لعنتی! به من توجه کن یکم.”

 

تا دوم دبیرستان صاف ترین پوستی رو داشتم که بشریت به خودش دیده و هفته ی پیش جلوی آینه وایساده بودم به تماشای گونه های سرخ از جوش م. یه چیز وحشتناکی! قشنگ فریاد بی کسی بود. یه ساله نگذشته از آخرین باری که کلی هزینه کردم برای بهبود این وضع ولی همه عالم هم بگن اینا ویروس و باکتریه هم من نمی تونم خودم رو خر کنم. اگه روح قابل استخراج بود، می دیدم که روی اون هم پر از جوش چرکیه. و موهام یه جوری می ریزه انگار تحت شیمی درمانی باشم…

 

گاهی آدم وایمیسته جلو آینه و دلش به حال خودش می سوزه رسما. هفته ی پیش این حالت رو تجربه کردم. دلم سوخت. و خوبی تجربه کردن الان این حس، همزمانیش با قول “سبک زندگی سالم تر”ی بود که تولد امسال به خودم دادم… که بذارم کنار یه سری کارا رو. سه ماه اخیر صرفا کمشون کردم که ترک ناگهانی باعث وحشت بدنم نشه و حالا که مهر اومده باید قطعشون کنم. با تجربه ی هفته ی پیش اتفاقا این کار راحت تر شده.

 

صبحی طی مکالمه با دوست، یادم اومد چقدر دلم واسه رفتن زیر بارون درشت تنگ شده و یهو فلاش بک خوردم به سه سال پیش. پیاده روی پنج دقیقه ایی وجود داشت از ایستگاه مترو تا دانشگاهم و بیرون که اومدم، بارونی میبارید که پنج دقیقه ش هم واسه جاری شدن سیل کافی بود. شاد بودم از ته دل. یه موشک درست کردم از تراکتی که توی راه دادن دستم و وقتی موش آبکشیده رسیدم دم ساختمان برگزاری امتحانات، همکلاسیم برگشت سمتم و یهو یه حالت وحشت زده ای گرفت چهره ش. گفت “وای چقدر خیس شدی! بیا زیر آلاچیق.” گفتم “نه! محشره! میدونی چقدر منتظر این بودم؟” و یه جوری نگام کرد انگار گفتم ولدمورت. اینقدر حالتش ناجور بود که سعی کردم یه ور دیگه رو نگاه کنم و چشم تو چشم شدم با آقایی که کنارمون وایساده بود. حالت لبخند اون یه “دمت گرم”ی داشت که اعتماد به نفسم رو برگردوند و یادم اومد باید برم دستشویی. جلو آینه که رسیدم خودم رو دیدم تازه. صورتم خیس بود و ضدآفتاب رنگی روش ماسیده بود و قطره هایی کِرم رنگ دیده میشد اینور اونور پوستم. بدم اومد از خودم. بدم اومد از ضدآفتاب زدنم. بدم اومد از ضدآفتاب رنگی زدنم بخاطر پوشوندن جای جوش های زشت.

 

فلاش بک خوردن رو این حس گذشت به هر حال ولی مصمم تر شدم واسه جمع کردن این سبک زندگی ناسالم واقعا. گناه دارم. یه زمانی برام مهم نبود ولی حالا که حس میکنم دارم پیر میشم، برام مهمه. انکار تا کجا.

نظرات بسته شده است

بولت ژرنال: نحوه استعمال (قسمت دوم)

تَشَر دور قبل دیدین جواب داد؟:))

حداقل متن رو خوندین. ممنون ازتون. میدونین این مدت توضیح ندادم اصلا چرا این کارو شروع کردم…

حقیقتا پاییز و زمستون امسال زندگیم به شدت فشرده میشه و اگه با برنامه کار نکنم، احتمالا دچار مشکلاتی مثل عقب افتادگی کارها میشم. هر کدومتون که تو زندگی سیستم برنامه ریزی رو امتحان کرده باشید، می دونید شروع کردنش یه چیزه و پایبند موندن بهش یه چیز دیگه. با خودم گفتم اگه این بار دفترم رو بذارم رو اینترنت تا با همراهی دیگران این پروسه رو انجام بدیم، احتمال موفقیت تک تکمون بیشتر میشه.

بعد دیدم بولت ژرنال نویسی سر دراز دارد و اگه ازتون بخوام که خودتون برید تحقیق کنید و این چیزا، ممکنه با دیدن حرکات بورژوای ملت یا پراکندگی داده ها، زودتر از چیزی که باید ناامید بشید و جا بزنید و چیزی که در اصل یه حرکت قشنگ و مفرحه، تو ذهنتون تبدیل به یه پروسه ی دردناک بشه.

نمی دونم تا اینجا چقدر از پسش بر اومدم منتها احتمالا این پست آخرین متن توضیحی و آموزشی باشه_ الان که اینو نوشتم یادم اومد از دفترو وسایل مورد نیاز نگفتم! اون چیزی نیست… می ذارمش اینستاگرام فردا.

به نظرم توضیح کافیه؛ بریم سر اصل مطلب:

نظر

بولت ژرنال: نحوه استعمال (قسمت اول)

یعنی الان که دارم اینو می نویسم به شدت جِرَم گرفته از دستتون و صرفا تمایل به تیک زدن این پست از برنامه ی روزانه م داره نگرم میداره پشت کیبورد! دیروز نیم ساعت وقت گذاشتم و توضیحات قبلی رو نوشتم و شماها پنجاه بار از من رو کانال پرسیدید “بولت ژرنال چیه؟”، “جریان دفتر چیه؟”

آدم حس گِل لگد کردن دست میده بهش خب:)) بخونید اینا رو.

از اینجا به بعد فرض می گیرم توضیحات پست قبلی رو خوندید و قادر به تشخیص دست چپ و راستتون از هم هستید و مبحث رو ادامه می دم.

شما علاقه مند به تولید یه بولت ژرنال هستید الان ولی از کجا باید شروع کرد؟

من سه صفحه ی اول ژرنال خودم رو گذاشتم رو اینستاگرام ( ۱ ۲ ۳ ) برای نمونه و اینم گفتم که فرم اصلی این نیست_ مثلا من ترجیح میدم حتما دفترم یه برگه ی ورودی داشته باشه که فقط سال یا بازه ی زمانیی که توش می نویسم رو مشخص کنم.

چون این داستان سر دراز دارد و به سیستم وبلاگ گند می زند، من ادامه ش رو می برم تو قسمت پشت صفحه:

خارج شدن از نظر