رفتن به نوشته‌ها

دسته: دسته‌بندی نشده

پیشواز جنگ دید و بازدید!

حدودا دو ماه پیش رو کانال ازتون کمک خواستم در رابطه با جمع آوری جملات عامه تعارفی در مواجه با اجتماع دور و نزدیک و عده ی انگشت شماری در این تحقیق همراهی کردن و بقیه طبق معمول لقمه ی جویده می طلبیدن درحالی که دسته جمعی “وای منم از اینا بلد نیستم اصلا و لالم وقتی باهام تعارف میشه” بودن و در جواب چی میشه گفت جز “آره همه اینایی که تو جامعه فرت و فرت تعارف میکنن منم! همشون منم!”

دو سه نفر معترض بودن به اینکه چه حرکتیه ترویج این تعارفات؟ ترویج؟ این فرهنگ غالب جامعه ی ماست و شنا در خلاف مسیر تاثیری نداره! من تو همون متن هم ذکر کردم “یادگیری این اصطلاحات برای شرایط اضطراری”. کلا موقع تعارف کردن باید به طرف مقابلمون نگاه کنیم. کسی که با اطرافیان درجه ی یکش هم همچین فرهنگ رفتاری داشته باشه جالب نیست منتها جمع هایی هست که تا یه جایی میشه گفت “مرسی ممنون” یا “ببخشید”! جنگه. باید بلد باشیم گلیم خودمون رو از آب بکشیم.

از اونجایی که مشارکت عمومی برای اجرا این پروژه کافی نبود، مجبور شدم وقت بذارم و به چندین رومان قدیمی ایرانی _که ذکر نمی شه اسامیشون_مراجعه کنم و همچنین سرچ های پراکنده. به نظرم مقدمه ی سایت فرهنگ شناسی خیلی مناسب بود:

یکی از مشترکات تمام فرهنگ ها الگوهای «آداب معاشرت» است. آداب معاشرت عبارت است از هنجارهای گفتاری و رفتاری که تعیین می کند فرد در موقعیت خاص اجتماعی چگونه به نحو قابل قبولی «خود» را ارائه و با «دیگری» ارتباط برقرار کند. در نتیجه ، آداب معاشرت نوعی «الگوی ارتباط اجتماعی» است که در چارچوب آن افراد با یکدیگر به تعامل می پردازند. آداب معاشرت علاوه بر پاسخگویی به نیاز فرد برای برقرار ارتباط، به نیاز «نظام اجتماعی» برای ایجاد و خلق «نظم اجتماعی» مشخص نیز پاسخ می دهد. بدون وجود الگوهای آداب معاشرت، عملآ نظم اجتماعی دچار اختلال خواهد شد. از آنجا که بقا و تکامل انسان وابسته به تعامل و همزیستی، و تعامل و همزیستی وابسته به نوعی نظم اجتماعی معین است، جامعه انسانی بدون وجود الگوهای شناخته شده آداب معاشرت وجود ندارد.

همچنین از آنجا که تعامل اجتماعی انسان ها حول تامین مجموعه نیازها زیستی و اجتماعی مشترک صورت می گیرد، میان تمام فرهنگ ها الگوهای ثابت و مشترکی در زمینه آداب معاشرت و جود دارد. اما در عین حال، چگونگی این الگوها در هر فرهنگی تابع نظام ارزش ها و باورها یا «نظام معنایی و نمادین» خاص آن است. از اینرو، اگرچه، همه جوامع برخی رفتارها را «مودبانه» و برخی دیگر را «خارج از نزاکت» می شمارند، اما اینکه چه چیزی مودبانه است یا نیست تنها بوسیله فرهنگ هر جامعه تعریف می شود.

اگه خواستید بقیه مقاله رو هم مطالعه کنید؛ خالی از لطف نیست و توضیح چرای وجود این تعارفات در فرهنگ ماست منتها من قول داده بودم براتون بنویسمشون پس در ادامه ی مطلب مجموعه ای از نظرات، اکتشافات یا دانسته های شخصی و پیشنهادات شما رو ثبت میکنم حتی اگه بی معنی یا تحقیر آمیز باشن. بخوایم، نخوایم وجود دارن.

نظر

عقل هرچیز بهتر از عقل آدمیزاد است

 

بابام سابقا مثلی برام تعریف کرده بود راجب قاضیی که موقع مطالعه کتب فلسفی به متنی عجیب می رسه. نوشته بوده “هرکی سر کوچیک و ریش بلند داشته باشه، احمقه.”

قاضی با خودش فکر کرد “سر کوچیک رو که کاری نمی تونم بکنم… حداقل ریش رو کوتاه تر کنم.”  _ریش انبوهی هم داشته_ هرچی می گرده یه قیچی یا چاقو واسه کوتاه کردنش پیدا نمی کنه در نتیجه توده ی ریش رو تو مشت میگیره و میره جلوی شمع که اون قسمت بیرون زده از دست رو بسوزونه و کوتاه تر بشه ولی وقتی میگیره رو شعله، ریش آتیش می گیره و دستش رو می سوزونه و به کل تا صورت رو از مو خالی میکنه.

فردا میاد و با مرکب زیر کتاب پوستی می نویسه: به تجربه اثبات شد!

این حکایت پس ذهن داشته باشید تا از روزم تعریف کنم.

دور قبلی که یه کاغذ کادوی گربه دار رو چیدم و چسپوندم تو بولت ژرنال، خیلی بهم چسپید و نوع جدیدی از کار دستی آرامش بخش رو کشف کردم_ استفاده از چسب و قیچی.

 

امروز که داشتم اتاق مرتب می کردم، زیر تخت یه پوست چیپس کلاسیک مزمز پیدا کردم. به نقاشی روی جلد که نگاه کردم با خودم گفتم “ایییول! می چسپونمش تو دفتر.”

که البته بخاطر لایه فویل داخلی دیگه نمی شد با چسب چوب متصلش کرد پس واسه چند ساعت گذاشتمش لای یه کتاب قطور تا یکم چروکاش کمتر بشه و بعد سعی کردم با چسب مایع رازی بچسپونمش ولی نشد. بعد واسه برطرف کردن گند حاصله مجبور شدم بشینم به کندن لایه های چسب با موچین و همینجور که مشغول بودم… فقط و فقط اون حکایت تو ذهنم مرور میشد.

 

اومدم اینجا ثبت کنم که ” به تجربه اثبات شد…” خلاصه.

۱ نظر

یه گربه هم کف خیابون مُرده بود اون روز.

از آخرین حضورم تو اون کافه یک سال می‌گذشت و به امید تکرار یه خاطره‌ی خوب، برگشتم روی یکی از صندلی‌های وسط سالن.

لاته‌ی میز کناری رسید. روی تخته‌ی چوبی مستطیل شکل، لیوان دسته دار محتوی قهوه و شیشه کوچیک شیر وجود داشت که منو یاد شیرهای میهن کودکی می‌نداخت. ترکیب قشنگ و جدیدی بود و لبخند رضایت زدم. این جو معنوی مربوط به قبل از رسیدن سفارشم بود چون با رسیدن سفارش همه چی به مرور فرو پاشید.

چیلی بولنز من، کاسه ای مملو از فتوچینی آبپز بود با تپه ای سس در مرکز که مشخص می‌کرد آشپز فقط به قیافه‌ی ظرف توجه داشته نه ترکیب صحیح مواد اما این چیزی نبود که بخوام بخاطرش اوقات تلخی کنم. در اصل با مزه کردن جنگال اول محتویات خشکم زد. در سکوت جویدم و قورت دادم تا بگم “تنها ادویه ای که تو این غذای کوفتی زده فلفله!”

شاید با خودتون بگید “خب چیلی سفارش داده بودی! چه توقعی داشتی؟” که اظهار نظر کاملا طبیعییه چون همدیگه رو نمی‌شناسیم اما اطرافیانم می دونن که من برای غذا چه احترامی قائلم. دانش آشپزیم نسبتا گسترده‌ست و با غذاهای تند میونه‌م کاملا خوبه. با این مقدمه باید خدمتتون عرض کنم که سس بلونز علاوه بر گوشت چرخ کرده، هویچ، کرفس و گوجه فرنگی داره. ادویه های اصلی سس برگ بو، پونه و فلفل سیاهن که هر سه جزو معطر ترین طعم دهنده‌ها به حساب میان. اون آشپز لعنتی یه کپه گوشت چرخ کرده‌ی رب زده رو با یک قاشق سر پر فلفل قرمز صنعتی تفت داده و ریخته بود رو ماکارونی آبکش! حتی نمک غذا حس نمی شد. دلم می‌خواست کاسه رو بردارم و برم بکوبم تو فرق سرش که اینطور مواد اولیه رو هدر داده.

آویشن خواستم. نداشتن. گشنه بودم و بابت اون ظرف باید سی تومن پرداخت می‌کردم و وقتی موجودی کارت بانکیتون ۱۷۵هزار تومن باشه، ارزش مادی اون غذا رو بهتر درک می‌کنید. با نکبت و غر و تعارف مکرر به دوست، نصف محتویات رو نجویده قورت دادم که برای همیشه از در اونجا برم بیرون.

شب دراز کشیده بودم رو تخت به مرور اتفاقات روز و از یادآوری اون ظرف شیر مینیاتوری دوباره لبخندی زدم که به تدریج رو صورتم ماسید.

اون لعنتی قرار بود لاته باشه. تو لاته علاوه بر کیفیت قهوه، کیفیت شیر و درجه ی حرارت دادنش اهمیت داره. کیفیت و سابقه ی کاری باریستای یه کافه رو معمولا میشه از رو لاته آرتش قضاوت کرد و اون لعنتی ها با یه ظرف شیر محقر، موفق به لاپوشونی تمامی این نقاط ضعف شده بودن. و خب قائدتا از اونجا به بعد فلش بک خوردم به تمام لحظاتی که با دید مثبت و نگاه سطحی به دام اتفاقاتی افتادم که تا گندشون در نمیومد، نواقص برام نامرئی به نظر می‌رسید و مدتی رو صرف ترور شخصیتی شبانه کردم.

نمی‌دونم. چهار سالی میشه که خاطره نگاری رو کنار گذاشتم و گاهی حجوم این افکار، تعادلم رو به هم میزنه. نوشتن با کیبورد هیچ وقت کیفیت نوشتن با خودکار رو نداره ولی کاچی به از هیچی!

خارج شدن از نظر

کتابچه ی راهنما: روزهای ابری

بهار پارسال بود که موقع حراج ال سی با آناهیتا می‌چرخیدیم بین رگال ها واسه پیدا کردن لباسی چشمگیر و تو قسمت “لباس خواب/حوله” دیدمش. از دور هم می‌شد نرم و گرم بودنش رو حس کرد اما لمس پارچه صفای دیگه ای بود. برای منِ حامل ترکش های دوره ی نوجوانی و تفکرات افراطی، رنگ صورتی بیدار کننده ی جبهه گیری عمیق و ناخودآگاه بود و به کشمکش بی‌معنیی دچار شدم.

نمی‌دونم آنا هم هنوز اون رفت و برگشت مدام به سمت رگال و لمس پلیور صورتی نرم رو به یاد میاره یا نه ولی بلاخره گرفتمش. این لباس یکی از اقلام روزهای ابری منه چون بهم حس عشق و مراقبت، مبارزه ی درونی با افکار نادرست و فراغت از دنیای بیرونی رو میده.

بهانه ی پست امروز، اعتصاب علیه تجربه ی ناراحتی و غم در روزهای بی خورشیدیه و لاغیر. هرگز در زندگی تجربه ش نکردم و پس نمی‌تونم راجع بهش حرف بزنم اما میتونم تجربه ی خودم رو به اشتراک بذارم.

روزهای ابری برام یه سکوت و آرامش عجیبی دارن؛ انگار که دنیا بدون اون پروژکتور داغ و پر نور، واقعی‌تر باشه. به خودم نزدیک ترم. شاید شاید شاید اونایی که این هوا رو غمگین میبینن اندازه ی من از آرامش تنهایی و تجربه‌ی معاشرت با خود لذت نمی‌برن ولی این فقط یه حدسه.

روزهای ابری برام بهانه ای برای تغذیه ی روح و جسمن. شاید اگه تو لندنِ همیشه ابری متولد می‌شدم، این هوا لطافت و آرامشش رو از دست می‌داد ولی اینجا نه. با زرد شدن برگ های بلوار کشاورز من شروع میکنم به باله رقصیدن رو اون مسیر سبز و خوندن “وقتی میای صدای پات، از همه جاده ها میاد، انگار نه از یه شهر دور، که از همه دنیا میاد، تا وقتی که در وا بشه، لحظه ی دیدار برسه هرچی که جاده ست رو زمین، به سینه ی من می‌رسه آااااااااااااای…”

صبح چشم رو باز کردم و دیدم هوا ابریه. بعد یک هفته ی آفتابی، مثل این بود که آسمون دوباره داره لبخند می‌زنه بهم و من کی‌م که بی پاسخ بذارم این لبخند رو. با صابون دست ساز معرکه ای که بوی بهشت میده، صورتم رو شستم. بعد از یک صبحانه ی مختصر، وسط اتاق ایستاده بودم به بررسی اشیاء اطراف و یکی یکی اقلام پاییزه رو چیدم روی روتختی برای عکس.

بعد پوشیدن پلیور صورتی و ساق و جوراب پشمی، گردنبند یادگاران و انگشتر گربه ای یادگاری فروغ رو کردم دستم. اسانس سوز بوی کاج رو روشن کردم. نوشیدنی مخصوص پاییزم رو ریختم توی لیوان. مرطوب کننده ی بوی گل رز دهنده رو استعمال کرده و رژ قرمز جیغ زدم. دیدم حس لاک نیست و برش گردوندم تو قفسه و بعدش عذاب وجدان گرفتم که تو کادر بوده. با دفتر سبز ایده ها نشستم پشت میزی که روش یه شمع روشن بود و مقادیری چرت و پرت نوشتم و اومدم اینجا که اشتراک بذارم این آرامش پاییزی رو باهاتون.

بعد این همه سال زندگی، با گوشت و خون میدونم که حس خوب نمیاد… باید بیاریش. باید یه سری اشیاء خاص داشته باشین برای خوش آمدگویی به انرژی های مثبت و همسو شدن با انوار طلائی کائنات. لباسای نرم و گرم رو بپوشید و از پاییز دلنشین لذت ببرید. کتاب های زیادی هست که نخوندیم، فیلم های زیادی هست که ندیدیم… پاییز بهترین زمان برای تماشای دنیای ذهنی بقیه ست.

درپایان به عنوان هدیه، دستور تهیه ی معجون پاییزیمو اشتراک می‌ذارم باهاتون:

پودر کاکائو به مقدار لازم

یک تکه کاکائوی تلخ باکیفیت

یکم پودر زعفرون

به مقدار لازم شکر

آب جوش

به مقدار لازم شیر (بستگی به ذائقه داره، میتونید حذفش کنید حتی)

یه تیکه چوب دارچین

نوش.

پ.ن: نکته ی روزهای ابری اینه که شعله ی درونی شما، محیط اطراف رو روشن و گرم می‌کنه…

نظر

ماموریت غیرممکن

توجه: این پست برای هیچکس جذاب نیست و جنبه ی یادگاری دارد.

تو شمارش معکوس ابتدای بازی بودیم که دیدم دو گولاخ، در حد نمایش اسم و رنک پس کله، درحال جولان لا به لای جمعیتن. یکیشون بدو بدو از تپه می رفت بالا انگار ما وبا داریم… منم چهارنعل دویدم دنبالش و نسترن رو هم صدا کردم “بیا بیا این یارو رو نگاه کن، از این لباس خفنا هم داره” و دوتایی بالای تپه وایساده بودیم به تماشای یارو. قشنگ ندید پدیدی می چکید ازمون. من سعی کردم یه مشت به یارو بزنم به عنوان یادگاری ولی جا خالی داد و حسرتش به دلم موند.

بعد شمارش معکوس، هواپیما برفراز نقشه به پرواز در اومد در حالی که ملیکا یه کله بیخ گوش من میگفت بپرید پارادایز و کاملا دایورتش می‌کردیم چون می‌خواستیم از طبیعت در کنار هم لذت ببریم صرفا. علامت زدیم یه جای پرت رو و با هم پریدیم پایین. با آرامش به سمت علامت می‌رفتیم که من متوجه شدم دقیقا بالای پارادایز چترامون باز شد:| باور نمی‌کردم! معنی نداشت! باید می رسیدیم به مقصد. سنهاک نقشه ش کوچیکه! و کج کردم مسیرو به سمت روستای کوچیک کنارش تا خطر رفع بشه که درست در آستانه ی فرود دیدم دو نفر دیگه جلو تر از ما پریدن تو کلبه ها و به نسترن گفتم “فقط بدو سمت ماشین فرار کنیم” چون به هرحال زودتر از ما تفنگ دستشون رسیده بود.

تا نشستیم تو ماشین یکی شروع کرد به رگبار بستن بهمون و منم هرچی در چنته داشتم گذاشتم واسه یه رانندگی زیک زاک و از شانس طلایی، باید تپه بالا می‌رفتیم و سرعت کم بود. درحالی که کمتر از پونزده درصد جون داشتم، قسر در رفتیم و نسترن داشت از خنده خفه می‌شد که وات د فاک ایز هپنینگ!؟ تا حالا همچین فرود مفتضحی رو هیچکدوم تجربه نکرده بودیم.

اومدم تو روستای بغلی بزنم کنار تا تجدید قوا کنیم که باز یکی گرفتتمون زیر رگبار! الان که بهش فکر می‌کنم، منفجر نشدن ماشین طی این پروسه معجزه بود. نسترن فقط می‌خندید و من همچین رانندگی می‌کردم انگار اگه بمیریم، واقعا مُردیم خصوصا که مقصر اون فرود افتضاح بودم.

رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به یه جای پرت و با گشتن چهارتا خونه، حتی یه تفنگ یا بانداژ هم گیرمون نیومد! از شدت استیصال فقط خندیدیم و به امید زنده موندیم.

وضع تا سه تا روستای بعد همین بود و وقتی بلاخره نفری یه تفنگ مسخره و مقداری بانداژ گیرمون اومد، قبل از برگشتن به سلامتی، مورد حمله ی دو نفر مختلف قرار گرفتیم و دوباره گند زدن به موجودی امکانات حیاتیمون.

به خودمون که اومدیم فهمیدیم منطقه ی امن از محدوده ی ما به شدت دوره و باید بدویم یه مسافتی رو وسط برهوت. و افتادیم وسط دوتا ردزون متوالی! دور تا دورمون بمب منفجر میشد درحالی که خط آبی درست پشت سرمون جلو میومد.

به نظر می‌رسید به تعداد بازیکنای بازی فلرگان وجود داشته چون از همه ور داشتن تیرهوایی می‌زدن واسه تحویل گرفتن امکانات سفارشیشون درحالی که ما داشتیم واسه حداقل حیات، پا برهنه می‌دویدیم. دست بدشانسی ما بود و درست اونجایی که پذیرفتیمش، قرار گذاشتیم اگه به ده نفر اول رسیدیم، بازی رو بُرده حساب کنیم.

بالای کمپ گِل، بلاخره نشستیم. در طول بیس دقیقه ی گذشته، این اولین بار بود که می نشستیم یه گوشه. از چپ، راست، پشت سر و جلومون صدای تیر میومد. نشسته بودیم به تمنای اینکه محدوده ی امن سمت ما کوچیک بشه و نیاز نباشه یه دره رو طی کنیم واسه رسیدن بهش ولی با توجه به سیر اتفاقات، قابل حدس بود که دقیقا دورترین نقطه نسبت به ما شد دایره ی بازی.

دیگه چیزی نداشتیم از دست بدیم، شانسی برای بقا وجود نداشت. من داشتم به خودکشی فکر می‌کردم کم کم که یهو یکی بییییییخ گوش ما شروع به تیراندازی کرد. دقیقا بیخ گوشمون بود. رفتم سرک بکشم که کجاس… لب صخره خوابیده بود، اون طرف دره رو می‌زد.

تا دیدمش، به رگبار بستم ولی به دلیل نامعلومی ناک شدم! ۲۵تا تیر وکتور خورد تو سرش و من ناک شدم. و نسترن هم کلی تیر بهش زد ولی اونو هم کشت. و وقتی جعبه م رو از بالا نشونم میداد، دیدم قاتلمون داره مورد اصابت گلوله قرار می‌گیره از دوردست ها و لامصب هنوز زنده بود!

این یادگاری ثبت شد چون ما دوتا همیشه دلمون می‌خواست یه بار بشینیم مثل آدم بازی کنیم یه جوری که بچسبه…

امروز برای اولین بار، دو دست در کنار هم بُردیم… بسیار زیرکانه و مقتدر. بعد هم همچین گندی رو تجربه کردیم که باعث شد یه خاطره ی هیجان انگیز بشه. امشب ثبتش کردم چون می‌دونستم بذارم واسه فردا و نوشتن تو دفترخاطرات، جزئیات رو فراموش میکنم.

زندگی به من یاد داد پیدا کردن دوست خوب نه تنها سخت، بلکه بسیار پر دردسره. مهم نیست تا کی و تا کجا این خنده ها واقعی و خالصن… من شکرگزار تک تک لحظاتشم.

پ.ن: اگه واقعا تا این ته خوندین درحالی که هیچی نفهمیدین، اولا شما قهرمان، بی نهایت صبور و عجیب هستید، ثانیا بازی pubg رو می‌تونید رو گوشی دانلود کرده و بعد یک ماه بازی، برگردید به این متن تا بفهمید چه بلایی سر ما دوتا اومده:))

پ.ن: هشتم شدیم.

خارج شدن از نظر

مثبت نگری آب و نون میشه ولی هوا نه.

تو غم غرق میشی…


غم مایع‌ست، چگالیش از بقیه احساسات بیشتره. واسه شناور موندن رو سطح غم و لمس نکردن فشار عمقیش، باید یاد بگیری دستو پا بزنی اونم نه هر دستو پا زدنی… شنای اصولی. ما سگ و مار نیستیم که مادرزاد شنا بلند باشیم، باید یاد بگیریم از همدیگه. تازه وقتی شنا یاد میگیری هم که نمیتونی تا ابد با سرعت ۱۲۰کیلومتر بر ساعت دستو پا بزنی! آدمیزاد خسته میشه.

برید ویدیوهای شناگرای حرفه ای رو نگاه کنید برای فهمیدن فرق دستوپا زدن استقامتی و سرعتی. تو سرعتی تا جایی که بتونی هوا نمیگیری و از تمام توانت برای زودتر رسیدن به مقصد استفاده میکنی چون تفکر اینه که “مسافت کوتاهه و درسته الان حس میکنم دارم خفه میشم، ولی زودتر میرسم به دیوارِ اون طرف. خستگیمو اونجا در میکنم” ولی اونی که باید استقامتی بره میدونه که مسافت طولانیه و باید انرژیش رو تقسیم کنه. راه حل چیه؟ با یه سرعت ثابت، هوا گیری مکرر و منحرف کردن ذهن به مسائلی مثل “فلان آهنگ مورد علاقه”، بدن و روان رو مدیریت کنی تا رسیدن به هدف.

آدم بدون غم نمیشه…

راه بی پیچو خم نمیشه.

اگه از آدم کار بلد شنا یاد نگیرید، یا هرگز ساحل امن رو ترک نکرده و از گشنگی می میرید، یا غرق می‌شید تو غم. اگه مسافت و زمانیی که برای پشت سر گذاشتن اون غم باید طی کنید رو جدی نگیرید، وسط راه کم میارید و غرق میشید بازم. هرچیزی بهایی داره ولی دیدین شناگرا چه جسم و روان خوبی دارن؟

تو غم نمیشه نفس کشید، تو غم نمیشه زنده موند. شنا یاد بگیریم…

نظر

زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد، زنی تنها در آستانه ی فصلی گرم، زنی تنها در داستان پریان، زنی تنها زیر باران، زنی تنها در میان جمع، زنی تنها در میان دل، زنی تنها در متون دینی، زنی تنها در قانون اساسی، زنی تنها زیر تیغ جراحی.

یه فیلمی بود _ یادم نیست چی_ که درش دیالوگی برقرار شد بین دو زن. اولی سعی داشت به دومی نحوه ی رفتار مناسب با جنس مخالف برای جلب توجه رو یاد بده و دومی گفت “برای تو راحته، تو خوشگلی.”

یادمه هر بار تو ذهنم مرور میشد این دیالوگ غمگین می شدم و جنس غمش با هم‌نوع پنداری یا ترحم متفاوت بود… دلم میخواست چنگ بندازم به صورتم و پوستم رو جدا کنم که “اگه این لایه ی سطحی مزخرفه که میخواد گند بزنه به انواع ارتباط اجتماعی من، میخوام صد سال سیاه نباشه!”

دیروز با صدف حرف میزدیم راجب اینکه چطور آدم روشنفکر نمایی رو شبکه ی اجتماعی اومده باز مبحث پوسیده ی “زن باید چه شکلی باشه؟” رو مطرح کرده با این استراتژی که اول “مرد باید چه شکلی باشه؟” رو بذاره تا بعدا روش درپوش “برابری جنسی” قرار بگیره.

مثال؟ دوتا بچه داشته باشی، هی بزنی تو سر یکی و اون یکی رو ناز کنی. ده سال بعد درحالی که همچنان نوازش رو دریغ میکنی از اولی، هر بار میزنی تو سرش، یه لگد هم بزنی زیر اون یکی و بگی “دیدی؟ فرقی نمی‌کنید با هم.”…

حالا واقعا فرقی نمی‌کنن با هم؟

“زن باید خوشگل باشه، سفید و کمی چاق

مرد باید کچل باشه، زشت و بد اخلاق”

تصور کنید که اگه زیبا باشید “خنگ اما مقبول”ید و اگه در چهارچوب های عامیانه ی زیبایی قرار نگیرید، هرچقدر هم بدوید، آخرش نگاه ترحم آمیز دریافت کنید.

سیندرلا و زیبای خفته و پری دریایی و سفید برفی و کوفت زهرمار صرفا از فلاکت نجات پیدا کردن چون همه عاشق چشم و ابروشون بودن ولاغیر! بله بله الان کارتون ها تغییر کردن و مثلا تو “شجاع” مسیر خودشو در پیش گرفت ولی هنوز بحث اون خوشگلی سر جاشه مگه نه؟ مریدا از تمام دخترایی که تو انیمیشن کشیده شدن خوشگل تر بود مگه نه؟

زن هنوز عروسک خیمه شب بازی تمامی جوامع عقب افتاده و پیشرفته ست و اینکه یه لگد هم میزنن زیر مردها، چیزی از وخامت این شرایط کم نمی‌کنه. چرا ماها این کارو با هم میکنیم؟! چطور می‌تونید به عنوان یک زن در جامعه ی مدرن، هم‌نوعانتون رو له کنید وسط این چهارچوب ها؟ چرا باید همدیگه رو بر اساس چیزی که به دست نیاوردیم و انتخاب خودمون نبوده طبقه بندی کنیم؟ این همه عمل جراحی زیبایی و صدمه به بدن برای کمتر قضاوت شدن و پیدا کردن اعتماد به نفسی که یک مشت آدم بی شعور ازمون گرفتن تا کجا؟ اصلا من کاری به مردها ندارما! اصلا! منطقی ترین و درک کننده ترینشون هم نمیتونه بفهمه ۱۳ ساله بودن و کنار دوست صمیمی راه رفتن تو خیابون و مورد متلک “دیو و دلبر وارد می‌شوند” قرار گرفتن چه حسی داره.

ما چرا این کارو با هم می‌کنیم؟ اصلا مبحث خوشگلی به درک! یعنی من نوعی اگه به عنوان یک زن در جامعه ی مدرن دارای یک مدرک تحصیلی معتبر نباشم، میشم الاغ؟ اونی که انتخاب میکنه تو خونه بمونه و کار نکنه تو این دوره هم‌پای همسرش، میشه عقب افتاده؟ خب این چهارچوب ها الان چه فرقی با “زن باید قلاب دوزی بلد باشه” داره دقیقا؟ اون دوره قلاب دوزی هنر بوده خب وقتی اکثر مردها هم نهایتا دیپلم داشتن.

دیشب دراز کشیده بودم رو تخت و به این فکر می‌کردم که “چقدر باید بگذره تا ما زن ها حالمون بهتر بشه؟” گرچه هنوز برای این سوال زوده چون تبعیض هزاران ساله همچنان پابرجاست و در ایده آل ترین حالت میشه اصطلاح انگلیسی سقف شیشه ای رو براش به کار برد… یعنی بهت آسمون رو نشون میدن می‌گن “ببین! سقفی نیست دیگه، پرواز کن به رویاهات.” و تو بپری و بخوری به شیشه و برگردی پایین. بعد بشنوی که میگن “همونطور که می‌بینید با وجود اینکه سقفی وجود نداره، بالا تر نمیره.”

به زن هایی که در ادامه ی این تبعیض شریکن باید گفت “هی فلانی! تو هم گیر میکنی رو پله برقیی که برای بالا نرفتن من خرابش کردی.”

خارج شدن از نظر

در هر صورت، کاشُ مرگ.

گرچه کاشُ مرگ ولی کاش ثبت نام کرده بودم تو پروژه ی مریخ. نهایتا بیست سال دیگه باید راه بیوفتیم سمت اونجا هممون ولی به شرط و شروطی که اومد نیومد داره اما اونایی که عین میمون فضایی فرستاده شدن رو بر نمی گردونن دیگه. خنده دار بود که بیشترین تعداد ثبت نام کننده های پروژه ایرانی بودن و تهش برچسب شجاعت هم چسپوندن بهشون درحالی که اگه بخوام از طرف خودم حرف بزنم، وقتی هیچ جای زمین بهم ویزا نمی دن که بتونم از این جهنم نجات پیدا کنم، خب حاضرم برم فضا!

این روزا شما چیکار میکنید؟ من دارم میرم استخر. مانیتورو بو بکشید، کلماتمم بوی کُلُر میدن. چرا؟ چون داره تموم میشه این دوره ی زمین که بتونی با چندرغاز بری شنا توی آب زلال. گفتم شنا؟ پرواز. پرواز کنی. من پرواز میکنم تو استخر. دیوارو که ول میکنم، پامو فشار میدم بهش در حالی که دستام جلوی سرم درازن و بازلایتر درونم میگه “to infinity and beyond”

از نظر ذهنی هم بیشتر درگیر این تئوری م که اگه ملت در گذشته کاری رو میکردن، قائدتا دلیل موجهی براش وجود داشته و باید اونقدر ادامه بدم به انجام اون اعمال تا درک کنم “چرا”ی ماجرا رو.

بیابین بگین شماها چیکار میکنید این روزها…

پ.ن: هیچی اندازه لنگ در هوایی آدم رو فرسوده نمی کنه.

پ.ن: بانی و سید میبینم امشب. امیدوارم نا امیدم نکنه… فیلمای قدیمی البته همیشه بهترن.

خارج شدن از نظر

“حتی اگه کلید بعضی از درها رو داشتی باشی، نمی تونی بازشون کنی.”

دو دسته قاتل به صحنه ی جرمشون بر می گردن: ۱- اونایی که از قتل لذت بردن و می خوان به یاد بیارن چه حسی داشته ۲- اونایی که یه چیزی اونجا جا گذاشتن یا حداقل فکر میکنن که یه چیزی اونجا جا گذاشتن.

 

فرض کنید من مرتکب قتلی غیرعمد شدم… با نوشتن. فرض کنید کودک درون یک نفر رو کشتم، سهوا. و داوطلب شدم تا دادگاهی به پا کنیم برای مجازات. فرض کنید به قتل معترف بوده و اظهار شرمندگی کردم. فرض کنید اولیاء دم تقاضای قصاص کرده و کودک درونم رو در ازا پیش کش کردم. قصاص انجام شد.

 

فصل ها عوض شدن و تیتر روزنامه ها تغییر کرد. من سعی کردم با تکیه بر چیزهایی که می شناختم، زندگی رو از سر بگیرم. چی می شناختم؟ خودم رو. یا حداقل فکر میکردم که خودم رو می شناسم. تا جایی که یادم میومد، نوشتن منبع آرامش بود پس مدت های مدید به عبادتگاهم بر می گشتم برای پیدا کردن اون آرامش ولی دور تا دور اون معبد از سال ها قبل نوار زرد کشیده شده بود.

 

از زیر نوار ها رد میشدم و می رسیدم به جایی که با گچ، جسد رو دور کشی کرده بودن. سعی می کردم به یاد بیارم تصاویر، صداها، چراها و بوی خون رو ولی من فقط حافظه ی احساسی دارم؛ بغض یادم میاد و ترس و خجالت و حسرت. غم در شمایل خاکستر از گنبد معبد شروع به باریدن می کرد و پاهام لمس میشد و ذهنم خالی به نظر می رسید. و این تجربه اضافه میشد به توشه ی سابق و قبل اینکه بفهمم، خودم رو گم می کردم لا به لای جمعیت جایی که نمی شناختم و شناخته نمی شدم تا صرفا نفس بکشم دوباره و هشیار بمونم.

 

بعد از چند سال تقلا بلاخره متوجه شدم چرا تلاش هام برای برگشتن به وبلاگ و تجربه ی نوشتن برای لمس رهایی، با شکست مواجه میشد، من قاتلی بودم که خودش رو تو صحنه ی جرم جا گذاشت و رفت. و هر بار دنبال تیکه ی گم شده و جواب سوال هاش بر می گشت اینجا، فقط خودش رو پیدا می کرد با بغض و شرم و ترس. چیزی که به هیچ دردیش نمی خورد، به هیچ درد هیچکس نمی خورد چون گذشته رو نمی شه عوض کرد.

خارج شدن از نظر

عنوان چی وقتی خودش هیچی به هیچی

دچارم هنوز به “چی می خوام”ها و “چیکار کنم”ها. دنیا داره سقوط میکنه و من در بی دفاع ترین حالت تقلا میکنم برای به دست اوردن حداقل ها. هرکی اینجای زندگیش بوده، یه داستان نوشته راجب پول باد آورده و پرنس عاشق پیشه و باز شدن در کمد به سرزمین ناشناخته. دلم میخواست بتونم پرواز کنم و از جو خارج بشم. به قدری همه چیز بی معنی و شوکه کننده شده که می ترسم اون بالا تازه متوجه بشم زمین تمام این مدت صاف بوده!

خارج شدن از نظر