رفتن به نوشته‌ها

ماه: اردیبهشت ۱۳۹۱

۵o’clock in morning

 

بعضی شب ها قبل خواب، از اتاقت سر در میارم. نمی دونم چرا همیشه اینقدر به هم ریخته است. نمی دونم چرا همیشه در بسته است و هیچکس نمی تونه مزاحمم بشه. نمی دونم چرا همیشه نور مهتاب اتاق رو کاملا روشن کرده و حتی نمی دونم چرا همیشه ی خدا تو خوابی ولی خب، می دونم که این مجموعه ی همیشگی رو بی نهایت دوست دارم.

میشینم کنار تختی که به سفتی موکت خاکستری کف زمینه و با لبخند بهت نگاه می کنم. هیچ شباهتی به پسر رویاهام نداری و من بی دلیل عاشقت شدم. به پهلو، رو به من خوابی و لابد داری به دختر مورد علاقت می فهمونی که چقدر دوسش داری.

آروم روی تخت یک نفرت دراز میکشم. جا برای جفتمون هست چون من هر روز برای این دراز کشیدن های شبونه در کنار تو، روی تردمیل ثانیه ها رو با گام های پشت هم می شمارم.

دستم رو می ذارم زیر چونم و خیره میشم به تویی که توی خواب، تظاهر به هیچ چیز نمی کنی. می شمارم دونه دونه نقطه های سیاهیو که اگه هر روز با تیغ به جونشون نمی افتادی، می تونستن یال مناسبی رو برای موجود درنده ای مثل تو به وجود بیارن. به لب هات نگاه می کنم. اینکه چقدر در همین لحظه حتی دوست دارم ببوسمشون اما ترس بیدار شدنت، لبخند روی صورتم رو بازتر می کنه. خوابی… بهم نمی گی “خوش خنده” و چقدر خوبه که خوابی… که آرومی. بدون فیگورهای باکلاس و تمرین شده، صورتت خیلی دوست داشتنی تره. تو سکوت، بدون سر هم کردن کلیشه های دیگران، خیلی جذاب تری برام. حتی موهای به هم ریخته و بدون ژلت، این مدلی بیشتر بهت میاد.

سرم رو به صورتت نزدیک می کنم و آروم در گوشت می گم: دوست دارم!

قلت میزنی و این بار رو به سقف می خوابی. از نیمرخ قوز نامحسوس دماغت مشخص میشه، همینطور اون موژه های مشکی. هیچ وقت فرصت نشد بهت بگم با اینکه چشمات اصلا قشنگ نیست اما نگاه کردن توشون آرامش بی نظیریه برام.

تا حالا برات راجب فیلم دفترچه یادداشت صحبت کردم؟ منظورم نقدهای کلیشه ایی نیست. میدونی؟راجب پسریه که واسه دختر مورد علاقش از دل هیچ، یه خونه ی بزرگ و سفید می سازه به امید اینکه یه روز توش با هم زندگی کنن. شاید تو هم یه روز اینکارو کردی. یه خونه ی بزرگ و سفید ساختی و با دختر رویاهات توش زندگی کردی. فکر میکنم اون دختره هم مثل من به زرهای تزئینی علاقه داشته باشه و یه باغچه ی رنگارنگ جلوی خونه درست کنه. نمی دونم… واقعا نمی دونم اون موقع هم جرات این دزدکی های شبانه رو خواهم داشت یا نه ولی می دونم که بودنت با دیگران برای من هیچ چیز رو تغییر نمی ده. خیلی سعی کردم دوست نداشته باشم، فراموشت کنم یا حتی ازت متنفر باشم ولی نشد. خب تو منو اونقدر که بخوای برام یه خونه ی سفید بسازی و برای ابد توش زندگی کنیم دوست نداری؛ زور که نیست.

هی! اصلا تا به حال باهات صحبت کردم؟ مثلا هیچ وقت از لاک زدن سیر نمیشم یا… اینقدر تو اتاقم عود روشن کردم که بیشتر لباس هام بوی چوب سوخته میده. اصلا تا به حال چیزی راجب خودم بهت گفتم یا اینکه همیشه مشغول بحث کردن در مورد کلیشه هایی مث کائناتو زمینو زمانو خدا بودیم؟! یادم نیست… .

سرم رو می ذارم روی شونت جوری که توی خواب نفس هامو روی گرنت حس کنیو از همونجا بشنوم ضربان آروم قلبت رو. دستمو می ذارم روی قفسه ی سینت که با دم و بازم ها بالا و پایین می ره. نمی خوام تو این لحظه نفس هات بوی سیگار بده و چقدر خوبه که رویای شیرینت، باعث شده فراموش کنی سیگار بکشی.

– میبینی سپهر؟ هنوز این دستبند مشکی تنفر انگیزو دستم می کنم.

ناخودآگاه بازوت رو جمع میکنی و دورم حلقه میشه. لبخند میزنم و با خودم میگم خودآگاه بود. آغوشت امن ترین جای دنیاست حتی اگه قاتلم باشی. ترجیح میدم اینجا بمیرم تا جای دیگه. همینقدر هم برام کافیه حتی. به هر حال تو منو اونقدر که بخوای برای ابد در آغوشت زندگی کنم دوست نداری؛ زور که نیست.

گلوم باز درد میگیره و اطراف دماغم شروع به داغ شدن می کنه. نمی تونم نفس بکشم. تقصیر تو نیست. نباید بیدارت کنم. هیچ کنترلی روی این هق هق ها ندارم پس سرم رو بلند می کنم تا برای بار آخر ببینمت. این اشک های لعنتی دیدمو تار کردن. با سرعت دست به دامن بلیزم برای پاک کردن چشم هام میشم چون باید ببینمت. شاید این آخرین شبی باشه که قبل خواب، سر از اتاق به هم ریخته ای در میارم که میشه توش به تو خیره شد.

هیچ کنترلی روی این هق هق های لعنتی ندارم. تقصیر تو نیست. تقصیر منم نیست. اتفاقیه که افتاده. اتفاق ها همیشه بی خبر می افتن و وقتی افتادن همه باخبر میشن. البته تو از افتادن این اتفاق بی خبری. من این مدت بیشتر عاشقانه هامو توی اینترنت نوشتم. بقیش رو هم برای خودم نگه داشتم البته؛ از لج تویی که هیچ وقت حاضر نشدی هیچ تلاشی برای نگه داشتنم بکنی. الانم که هیچ اتفاقی نیوفتاده و لابد جفتمون خاطرات رو فراموش کردیم، اصن کدوم خاطره؟ هیچی هم بینمون نبوده درست میگم؟! هیچ حسی هم به هم نداریم… .

بلاخره این شب های لعنتی تموم میشن و من در کنار کسی که آغوشش یکی دیگه از امن ترین جای دنیاست خواب می رم اما تا اون موقع نیاز دارم که هر چند وقت یک بار شبانه از اتاقت سر در بیارم و بعد با این هق هق های غیرقابل کنترل کشدار که هرچی بیشتر کش میان، خودم رو تنهاتر حس می کنم فراموش کنم… که خیلی چیزا بینمون بود.که دوست داشتم… که توی لعنتی هم دوسم داشتی. که قرار بود فرق داشته باشی… قرار بود ثابت کنی که فرق داری و هیچ وقت از پس خودت و آرمان هات برنیومدی. که تنهام…

البته این متکای بنفش رنگ هم هست. هر شب نقش آغوش تورو به طبیعی ترین شکل بازی میکنه. بیچاره؛ شاید اگه اینجا یه ” فری کانتری” بود و فرصت رشد پیدا می کرد اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد رو بهش میدادن  اما به هر حال فعلا ناچار به تحمل من، تو و این گریه هاست. و نمی فهمم چرا حس می کنم الان اینجایی. کنارمی… یا من دارم کم کم دیوانه میشم یا این متکا زیادی توی نقشش فرو رفته.

باید فردا این عاشقانه رو به کلکسیون قبلی وبلاگم اضافه کنم. برای اینکه مطمعن بشم یادم نمیره هم ساعت کنار تخت رو برعکس کردم. فردا از هشت کلاس هام شروع میشه. مرض! ۰۰:۲۰ است…

***

بلاخره خوابید. ۰۰:۲۰ است. کاش می تونستم بهش بگم که چقدر از این متکای لعنتی بدم میاد. بعد هم لابد ازش می پرسم که چرا بعد از بغل کردنش زد زیر گریه. هه… آره اون موقعی که بتونم اینا رو ازش بپرسم حتما بعدش اضافه میکنم که وقتی این لعنتی رو بغل میکنی نمی تونم صورتتو ببینم پس هوس می کنم کل اتاق شیک و سرتاسر قرمزت رو  با خاک یکسان کنم. شاید هم فقط ازش بخوام که درک کنه برای توی خواب دیدنش حتی لحظه شماری میکنم و وقتی صورتشو روی اون آشغال بنفش رنگ فشار می دهو گریه می کنه دلم می خواد اینقدر سرمو بکوبم به دیوار که مغزم بپاشه بیرون. لعنتی! چرا ساعتو برعکسه گذاشته؟!

چنان بغلش کرده که حتی نمی تونم دستشو بگیرم. متکای لعنتی. کاش می شد بکشمش بیرون از لای بازوهاش. یعنی من توی خواب هم باید کشتی بگیرم با تو رها؟ باید ببینمت میفهمی؟! د نمی فهمی. اگه می فهمیدی که اون مدلی تنهام نمی ذاشتی. اگه می فهمیدی اون همه تقلام برای فرصت دوباره رو پس نمی زدی. اصلا برات مهم نبود بود یا نبودم؛ بود؟! اینقدر اسباب بازی دورت داشتی که لابد راحت یکیشون رو جایگزینم کردی. همه می گفتن فرق داری. آره فرق داشتی، ولی نخواستی… شدی یکی عین بقیه. الانم همه چی تموم شده. لابد اصلا چیزی نبوده که تموم شده باشه. داری چی خواب می بینی؟ داری کیو خواب می بینی؟! لعنت بهت. لعنت به منی که عین یه احمق با خودم گفتم تو فرق داری.

باید بهش بگم. باید بگم که چقدر بدم میاد ازش. صورتم رو آروم به گوشش نزدیک کردم و از ته دل گفتم: ازت متنفرم!!

قلت زد اما بیدار نشد. یعنی صدامو میشنوه؟ بلاخره می تونم صورتش رو دوباره ببینم. لعنتی. چرا اینقدر زیر چشماش کبوده؟ یعنی هر شب همین مدلی از خواب می پره و گریه می کنه؟! سپهر؛ احمق! این فقط یه خوابه و تو داری توهم می زنی. خفه شو پسر.

متکا رو آروم از کنارش برداشتمو انداختم گوشه ی اتاق. باز نشستم لبه ی تختی که خیلی از رخت خواب من نرم تره. لعنتی… هنوزم خوشگل ترین چیز دنیاست.  وقتی خوابه و چشمای همیشه کنجکاوش بسته است خوشگل تر هم به نظر می رسه حتی. چقدر بهش گفتم کوتاهشون نکن. چقدر موهای مشکی و لختش رو دوست داشتم. حالا از منم کوتاه ترن ولی هنوزم خوشگل ترین چیز دنیاست. هنوزم هیچکس نمی تونه جاشو بگیره. هیچکس نمی تونه با زخم زبوناش اونقدر زجرم بده که نتونم تشخیص بدم دلم میخواد با تبر تیکه تیکش کنم یا با اره برقی. می شست رو به رومو با اون چشمای افسانه ای تا چرک لبه ی یقه ام رو هم بررسی می کرد. بعد با پرسیدن بی ربط ترین سوال های دنیا به نتایجی می رسید که به اسم و جنسیت خودمم شک می کردم. همیشه اینقدر حواسم به کم نیووردن در مقابل حرفهای شبهه روشنفکرانش بود که هیچوقت براش از جوئل و کلمتاین نگفتم. دست هام رو گذاشتم دو طرف متکا و تا نزدیک صورتش پایین رفتم.

– صدامو میشنوی؟ می خوام برم حافظمو پاک کنم ازت. نباشی… نه خودت و نه خاطرهات. شرط می بندم بازم تو یه روز برفی، کنار همون مجستمه ی خیام که معلوم نیست داره چه غلطی میکنه عاشقت میشم. تو چی؟ هنوز منو یادت میاد؟!

مشخصا صدامو نمی شنوه. بهتر. نمی خوام بیدارش کنم. اگرم بیدار بشه منو نمیبینه؛ درست مثل چند دقیقه ی قبل ولی فکر کن… بیدار بشه و منو ببینه. با اون چشمای درشت قهوه ای زل بزنه بهمو تمام افکارم رو کاربدشکافی کنه. بعد هم بگه: نصف شب، تو اتاق خواب من، روی تخت من، دو سانتی متری صورت من، چه غلطی میکنی سپهر؟! یا نه… اگه بیدار بشه احتمالا بهم یادآوری میکنه که این فقط یه کابوس شیرینه و بهتره خفه بشم.

برای اولین بار بعد از ماه ها یه لبخند واقعی. مسخره است که توی خواب هم می تونه بخندونتم. دلم واسه خنده های بی دلیلش تنگ شده حتی. می تونست به همه چی بخنده اونم از ته دل. همیشه بهش حسودیم میشد سر این قضیه. براش مهم نبود… هیچ چیز. تا به حال هیچ وقت اینقدر نزدیکش نشده بودم. حتی گرمای نفس هاشو روی گونه هام حس می کنم. میبینی؟! تموم نشده سپهر. تموم نمیشه…

– هی… زیبای خفته… دوست دارم لعنتی… حتی اگه این کش مسخره ی سیاه رو توی رخت خواب هم از دستت در نیاری! می شنوی صدامو؟ چی میشد همش حقیقت داشت؟اگه حقیقت داشت  برای ابد میشستم کنار این تختو نگات می کردم. می دونم… کم کم دارم محتاج روانپزشک میشمو تقصیر تو نیست. خودم نخواستم بمونی چون نمی خواستم عین رفیق های احمقم… یه احمق شکست عشقی خورده بشم ولی نگام کن… چی میشد اگه یه بار دیگه نگام می کردی؟ تقصیر من نبود می فهمی؟! هیچ وقت نذاشتی بهت اعتماد کنم، قبول داری؟ احتمالا وقتی از کابوس بیدار بشم، عین تمام ۳۴۷ روز گذشته باز باید جمع کنم خودم رو تا بهت اس ام اس ندم… تا فراموشت کنم. هم خودتو هم آرامش دستاتو… که تو هم فکر کنی فراموشت کردم. این صدای بوق ممتد از کجا میاد؟!

لعنتی!! صدای… زنگ گوشیمه. من نباید بیدار بشم. صورتش… تمام تخت و ساعت بر عکس روی میز حتی داره تار میشه. ناخودآگاه بازوهاشو گرفتمو سعی کردم تکونش بدم.

– رها بلندشو. بلندشو یه بار دیگه نگام کن حداقل. بلندشو رها…

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

× چندتا حرف بزنم. یکیش اینه که من تا بیست و دوم خودم رو موظف کردم مگر به سه دلیل، نت نیام و خب تجربه میگه تو گرفتن حال خودم خیلی استادم پس می تونید مطمعن باشید نمیام. اون سه تا چیز دوتاش دو نوشته ان که حتما باید چکشون کنم و متقابلا بنویسم… یکی دیگشم یه کاریه که ممکنه پیش بیاد. به هر حال حدود یک ماه نیستم رو وبلاگ واسه همین کامنتا تایید نمیشه… ولی قطعا با عشق خونده میشن.

× یه متن نوشتم تو ادامه ی مطلب فتوبلاگ. قرار نبود اونجا چیزی نوشته بشه ولی شد به هر حال. خواستید یه نگاه بندازید.

× متنی ک خوندید فقط یه داستان بود منتها داستان ها همیشه برای نویسنده ها یه سری مفاهیم دارن. البته می تونست خیلی بهتر باشه ولی چون اولین بار بود تو این سبک می نوشتم… از طرفی هم با اضافه کردن جملات عاشقانه و قلمبه سعی نکردم سطح کار بره بالا… ساده و راحت!

× کلیه ی فحش های متن دوم به “لعنتی” تغییر پیدا کردن که یه وقت کسی وحشت زده نشه:))

× همین دیگه. بیست و سوم می بینمتون:)

+ یعنی کیبوردم کف کرد اینقدر باهاش نوشتم فتوبلاگ اون دوربینه است که بالای همین صفحه دست راسته:|

خارج شدن از نظر

هدف هر وسیله ای را توجیح نمی کند…

حقیقتا دیدن فیلم “سلام سینما” برایم شک بزرگی بود به طوری که  تمایل پیدا کردم در وبلاگ شخصی ام پستی به آن اختصاص دهم. شاید نیاز بود برای کامل تر کردن این متن به تحقیقی بنیادین در رابطه با بیوگرافی محسن مخملباف و سپس موشکافی شخصیتی این فرد در لا به لای فیلم هایش بپردازم، چه بسا پیدا کردن چنین اطلاعاتی در مورد فردی که خود طالب حاشیه سازی جهت پیشرفته در کارهایش است چندان مشکل نیست منتها حقیقتا حوصله و وقت چنین حرکاتی را ندارم. الا ایحال همانطور که داستان های هر نویسنده، نمایانگر جهت فکری و دیدگاهش به جهان بوده، آثار هر کارگردان و فیلم نامه های مورد پسندش هم نمایانگر لایه های درونی افکار و جهان پیرامونش است.

سلام سینما در ابتدا برای شخص من کاری بود مشابه با فیلم زیبای “دایره ی مینا” اما گذر دقایق لحظه به لحظه این دیدگاه شتابزده را کمرنگ تر می کرد تا جایی که در انتهای فیلم احساس انزجار بسیار ناخوش آیندی جای تحسین ده دقیقه ی آغازین را گرفت.

حقیقتا آغاز فیلم برایم بسیار تاثیر گذار و جالب بود. تلاش ابتدایی افراد برای وارد شدن به باغ فردوس، با توجه به محدودیت هایی که جناب مخملباف و همکارانشان برای گرفتن چنین صحنه ای تدارک دیده بودند، طبیعی به نظر می رسید. به هر حال نمایش دادن فرهنگ عمومی رایج در مردم، ک لازم می بینم خاطرنشان کنم این فرهنگ تنها مختص ایرانیان نیست و اگر مسابقات و فستیوال های مغرب زمین را هم دنبال کنید با صحنه هایی وحشیانه تر برخورد خواهید داشت، به خوبی پردازش شده بود. و بعد مخاطبین با تلاش های ساده لوحانه ی عده ای عامی برای رسیدن به آرزوهایشان مواجه می شوند. این صحنه ها هم از نظر شخص من که به دلیل حضور جسته و گریخته  در مسابقات تئاتر بین منطقه ای با صحنه های مشابه زیادی برخورد داشته ام چندان غریب نبود. اما پس از مدتی فیلم وارد مرحله ی جدیدی می شود.

مخملباف شروع به بازی با داوطلبان ساده ای که به وی و همکارانش اعتماد کرده اند میکند. با سوال جواب هایی زیرکانه و هدفمند که بر پایه های روانشناسی استوارند از شرایط نابهسامان احساسی و عقلی افراد در آن موقعیت خاص سو استفاده کرده و آنها را مانند عروسک های خیمه شب بازی تکان می دهد تا اهدافش را به طور احسند به مخاطبان القا کند؛ که سینما بی رحم است… که انسانیت در آن مفهومی عروسک گون دارد… ک باید خود را در اضای نام هنرپیشگی و شهرت بفروشید… که اگر کارگردان بگوید بمیر شما باید بمیرید! با حداقل های انسانی داوطلبانش بازی می کند. با شخصیت مردی ریش سفید و به اصطلاح قهرمان در دوره ی خودش، آن هم پیش چشم کودکانش، بازی می کند. با غرور و شور دختری شانزده ساله که در ابتدا احساساتش را جریحه دار و سپس متلاطم کرده بازی میکند. با سواستفاده از جایگاهش، انسانیت شبهه پست مدرنش را با زیرکی تمام به عروسک های خیمه شب بازیی که در میان این همه تناقض و ابهام متشوش شده اند تحمیل می کند. با خورد کردن غرور و شخصیت کارکترهایش به آنها می فهماند که رئیس کیست و جایگاه آنها چیست. در آخر هم برای زدن مهر تاییدی بر تمامی حرفهایش به مخاطبان، دختری را که تنها چند لحظه ی قبل به مرز جنون رسانده و حقیر کرده را در جایگاه خود می نشاند که بگوید: مردم ببینید! قدرت با همه همینکار را می کند… .

شاید اگر این اثر با همین سوژه و با همین سیر فیلمنامه توسط هنرپیشگانی واقعی در قالب یک فیلم نه یک مستند، به اکران عمومی می رسید شخص من را شدیدا تحت تاثیر قرار می داد اما اکنون تنها می اندیشم به سرنوشت “آزاده زنگنه”… دختری ک نوجوانی تب دارش را به آتش کشیدند. دوست داشتم بدانم بعد از اکران فیلم، چگونه در این اجتماع دوام آورده اما سرچ گوگل تنها نشان داد که او در دو فیلم ساده ی دیگر هم نقش آفرینی نموده است. گرچه این مدرکیست بر اثبات حرفهاش، که خسته نخواهد شد و رها نخواهد کرد اما دیگران چه؟! دیگرانی که با هزار امید و آرزو بازیچه ی نمایشنامه ی این فرد شدند؟! مستند است درست. خلق و خو و رفتار طبیعی خودشان بوده… درست! اما تدوین و چینش این تصاویر بسیار هوشمندانه تر از این حرف هاست. بهانه چرا؟

جناب مخملباف عزیز که به احتمال زیاد هرگز این پست ساده در این وبلاگ شخصی را نخواهید دید، تا قبل از مشاهده ی این فیلم شما را صرفا یک تندروی خشک متعصب می دیدم که برای منافعش دست به هرکاری زده و با هر جبهه ای همرنگ می شود- البته همچنان از بازبینی اثر “دستفروش” لذت می برم- منتها در فیلم “سلام سینما” اینجانب به وضوح شاهد علاقه ی شما به فرو کردن نوع نگرش منفی اندیشانه و سیاه نگارانه تان در مورد زندگی و راه های پیشبردش در چش و چال مخاطب، آن هم به همان روش همیشگی بودم. همان روش “به هر قیمتی”! همان چیزی که در طول فیلم به داوطلبان بازیگری گوشزد میکردید، که “یا انسانیتت را بردار و برو یا بمان و هنرمند باش”! دوست دارم بدانم آیا در هنگام اکران فیلم ذره ای به بازیگران و سرنوشتشان پس از عمومی شدن این صحنه ها اهمیت می دادید؟! گرفتن مجوز و رضایت نامه از افرادی که خود نمی داند چگونه روی صحنه رقصیده اند مدرک و دلیل نیست. خودتان بهتر می دانید که با شخصیت و انسانیت این افراد چگونه بازی کردید. منطق سر و دل تا زمانی که با هم هماهنگ نباشند به درد نخواهند خورد. انسان ها حیواناتی سرگشته و کور و بی هویت نیستند و زندگی با وجود امثال شماست که برای بسیاری این چنین تیره و تار گشته. دوست دارم بدانم آیا شما هم در ابتدای کار، این چنین به باد تمسخر و تکبر گرفته شده اید؟! تصادفا پلان های انتهای فیلم سلام سینما برای شما حس همزاد پنداری یا نوستالوژی را تداعی نمی کرد؟! گرچه هرکس فیلم های شما را از ابتدا تا انتها دنبال کند به نتایج جالبی در رابطه با دو سوال پیشین خواهد رسید. به هر حال حقیقتا برای من مخاطب، ارزش هنری این فیلم و ارزش انسانی شخص شما تمام و کمال زیر سوال رفت.

پ.ن: به دلیل عدم داشتن حوصله برای سروکله زدن با عده ای کاسه ی داغتر از آش که هرجا تریبون آزاد پیدا کرده قد علم میکنند و ناکامی های زندگیشان را با سر هم کردن جملاتی سرشار از “ایسم” تخلیه می نمایند، نظرات پست کاملا دیکتاتورانه و با گزینش شخصی تایید خواهد شد. اینجا یک وبلاگ عمومی اما غیر تریبون وار است و من حق همه مدل اظهار نظری را به خود می دهم. وسلام!

خارج شدن از نظر