رفتن به نوشته‌ها

ماه: خرداد ۱۳۹۱

با سلام. تا اطلاع ثانوی زندگی نخواهم کرد. لطفا بعد از شنیدن صدای بوق پیغام خود را بگذارید.

تقدیم به عباس دقتی…

باید به گریه کردن ادامه دهد اگر نظر مرا می خواهید؛ البته اگر هم نظر مرا نخواهید هیچکس دیگر توانایی نظر دادن در این رابطه را نخواهد داشت پس به اصتلاح معرفه آش کشک خالئتان است. به هر حال نظر من این است که باید به گریه کردن ادامه دهد، از احمق هایی مثل او کار دیگری بر نمی آید. قبول دارم که به عنوان یک راوی، نسبت به اول شخص کودن این تراژدی مضحک وسواسی بیش از حد نیاز نشان می دهم منتها اگر شما هم جای من ناچار به نقل کردن داستان احمقی که از حماقت های متداول در نوع هموساپینس ساپینس رنج برده تا شاید به رستگاری یا مزخرفاتی از همین قسم دست پیدا کند بودید، احتمالا واکنش مشابهی را در این لحظه بروز می دادید. قد “خر مش حسن” سن دارد و هنوز یاد نگرفته همه کس و همه چیز را برای سهولت در نتیجه گیری های سطحی خود در چهارچوب های مشخص دسته بندی نکند. به هر حال برای یادگیری بیشتر تکرار میکنم که از نظر من باید به عر زدنش ادامه دهد.

راوایت داستان سخترین شغل جهان است و زمانی که این کار را قبول کردم پی مشکلاتش را به تن مالیده بودم. به اراجیفی که در مورد سخت بودن کار در معدن و غیره می گویند توجه نکنید. یک راوی برای روایت کردن بی طرفانه و کامل داستان ها خارمادرش یکی می شود. از توانایی ذهن خوانی و مخفی شدن از تیرس کاکترها بگیر تا به یاد آوردن گندکاری هایی که تک تک اعضا در سیر داستان به بار می آورند. مثلا در رابطه با این لحظه ی بخصوص باید خدمتتان عرض کنم که این دوشیزه تیشرت راه راه و گیسو کمند که مانند ابر بهار رو به صفحه ی این تلویزیون ۶۴ اینچی اینچنین معصومانه زار می زند، حدود ده ماه قبل مانند یک گاوچران رشد کرده در پهن زار پاهایش را انداخته بود روی میز و با بی حالت ترین چهره ای که از یک بشر ۱۶۸ سانتی بر می آید به تصویر ۷۲۰ * ۹۶۰ پیکسلی حاضر بر صفحه ی مانیتور نگاه می کرد. به کاپشن و چکمه های قرمز دخترک و نگاه خیره و پر از خالی اش. به پیاده روی خاکستری و مردمان مات و بی تفاوت اطراف. به چهار پایه ی پر عروسک کنار پایش. نگاه می کرد فقط. به یاد دارم در آن زمان با معده ی خالی و سر درد کنارش ایستاده بودم و سعی میکردم گلدان حسن یوسف روی میز را بر فرق سرش خورد نکنم.

توجه می کنید؟! راوی بودن شغل سختیست. اعصاب پولادین می خواهد تحمل اول شخص به این کسل کنندگی. عمق گشادی اش با هیچ وسیله ای قابل اندازه گیری نیست. بعد از نوزده سال جون کندن در کنار وی هنوز هم هیچ دلیلی برای انتخاب شدنش به عنوان اول شخص داستانی در خور تعریف پیدا نکرده ام. البته هر از گاهی جاخالی هایی بس قابل تامل در برابر تیرهای خلاصی که کائنات بی هدف نثار همه می کند می دهد منتها از نظر من این دلیل منطقیی برای روایت تمام و کمال زندگانی نکبتی اش نیست. آنقدر کودن است که آن روز بدون توجه به آن حالت ایستان و چشمان تهیی که گویا در حال نفرین تمامی مخاطبینشان هستند، در دلش باز هم به عکاس های آماتور و بی شعوری که با کنار هم قرار دادن اجسام و موقعیت هایی بی ربط، هنر را در چشُ چال مخاطب، برای ترقی هر چه زودتر فرو میکنند “خاک بر سرت”انی گفت و روی عکس بعدی کلیک کرد. حالا چنان اشک تمساح می ریزد که گویی خیلی براش مهم بوده این مسئله.

به هر حال با توجه به پیشینه ی مزخرف و احساسات نا متعادلش شخصا امیدی به درس گرفتن از زندگی دختربچه ای که از همان سال های آغازین، وادار به فروش دنیایش برای به دست آوردن حداقل های لازم جهت ادامه ی حیات شده است، ندارم. نه اینکه بی عاطفه باشد… نه. منتها ماجرا این است که اگر این مستند پخش نمی شد یا اگر تصادفا چشمش به تلوزیونی که قرن به قرن سراغش نمی آیند نمی افتاد، نمی فهمید که آن عکس و چهار پایه، دخترک قرمز پوش و مردم بی تفاوت و سرد کشوری جنگ زده، صحنه ای مصنوعی و محصول تلاش های یک عکاس نوپا برای ترقی نیست. هرگز پی نمی برد که این دختربچه ی معصوم کودکی اش را برای مادربزرگی که چهار روز غذا نخورده و در بستر بیماریست به حراج گذاشته تا نانی بخرد. هرگز گریه نمی کرد به حال آدمی… به حال تنهایی ها و تلاش های مظلومانه اش برای نجات از این سیاهچال نکبتیی که خود و همنوعانش به وجود آورنده اند. گریه نمی کرد… از این دیدگاه نه.

به هر حال حقش است ریختن این اشک ها. تا او باشد که دیگر همگان را در چهارچوب های مغز نخودی خود دسته بندی نکند. شما هم به حالش دل نسوزانید. از این قسم اشک ها زیاد ریخته. دلتان به حال من بسوزد که ناچار به تحمل چنین کودنی به دلیلی نامعلوم هستم. چه می شد اگر برای روایت کردن داستان زندگی عکاس این عکس انتخاب می شدم؟! قطعا او آرزوهایی بزرگ تر از به ارث بردن تمامی وسایل خانه ی فردی پیر برای پی بردن به داستان زندگی اش یا علایقی هیجان انگیز تر از همصحبت شدن با پسربچه ی دست فروش مترو دارد.

حالا تا این نکبت به  عر زدن خفه اش دور از چشم سایر جنبندگان خانه ادامه می دهد یک نخ سیگار به من بدهید. فکر می کنم وقت کافی برای تمرین درست کردن حلقه با دود را داشته باشم… .

____________________________________________________________

اوه! تو زندگیم تا حالا این همه آدم یه جا نگفته بودن نگرانمن! من که گفتم دارم میرم کارامو راست و ریست کنم. دیروز که بعد عمری روشن کردم گوشی رو سارا به طرز وحشتناکی تحریکم کرد بیام نت و خب اومدم و… یه متنی یه جا از بهار خوندم که بسی نابودم کرد. فکر نمی کردم این رفتن موقت منجر به همچین چیزی بشه. به هر حال سعی میکنم قضیه رو به حالت اول برگردونم. امید داشتن خوبه. و اینکه اوووف حتی ممد هم نبود که ببینه چه کارها که نکردم تو این چند وقت. بسی از خود راضی ام.

هی سبک جدید وبلاگ رو دوست دارید؟! حقیقتا همه ی مدل های قبلی برام تکراری شدن. اگه دلتون خواست رو داستان ها نقد هم بذارید یعنی روح من شاد میشه در حد فلان. فحش و توهین و حسدورزی هم کاملا مجازه:دی راجب وضعیت نوشتن… بازم اومدنم تق و لقه. دارم لحظه شماری میکنم برگردم خونه… خونه ی نتیم البته. پونزده تیر! بابت قالب و واکنش های احتمالی یه جورایی نگرانم. قالب چون واقعا حوصله نوشتن ندارم. پیشنهادی… کارخود ساخته ای چیزی داشتید با کله استقبال میشه ازش. راجب واکنش ها چون… یهو ول کردم رفتم. البته برای اونایی که واقعا دنبالش بودن یه خروار نشانه تو این وبلاگ گذاشتم که راحت بشه تو سرچ ها پیداش کرد یا اصلا تو همون وبلاگ آمارگیرو تنظیم کردم که آدرس اینجا باشه ولی خب بازم نمیشه مطمعن بود.

آقا مرتضی بهتر شدی؟ امیدوارم بهتر شده باشی. یادمه اون موقع یه ایمیل بلند بالا نوشتم برات ولی یادم نیست چی شد که نفرستادمش. به هر حال عفو کنید. راستی چه حسی دارید وقتی آهنگ بارون نمیاد اینجا مرتضی از گروه کیوسک رو گوش میکنید؟! من حالم از این گروه به هم میخوره ولی اینقدر با موزیک ویدیوی این آهنگ خندیدم که نگو. عالیه:دی حالت مرتضی گفتنش مخصوصا:))

بروبچز بی زحمت همتون دسته جمعی بیاین از حال و روزتون بگین. دلم تنگ شده. می خونم همه کامنتا رو ولی… نه تایید نه جواب… حالا شاید جواب ولی تایید نمیشن به هر حال. همینه که هست. زورم زیاده:دی

همین دیگه. دوستون میداریم و متشکریم از اینکه تحمل می نمایید این دوران بحران مارو. حالا برین خدارو شکر کنین دورو برم نیستید:دی همه رو تارو مار کردم با اخلاق کروکدیلی!

پ.ن:nickel back- lullaby

_____________________________________________

مرسی تارا که فهمیدی اسمشون رضا دقتیه نه عباس دقتی!! و منم این موضوع رو می دونستم منتها… عکس رو از کامپیوترم پاک کرده بودم. همین دخترک قرمز پوش رو. وقتی برای این آپ نیازش داشتم حتی اسم عکاسم درست یادم نمیومد و فقط می دونستم کتابی به نام جنگ و صلح ازش چاپ شده. یک ساعت و نیم اون روز دنبال این عکس گشتم چون مدام توی سرچ هام دنبال عباس نامی میگشتم که عکاس ایرانیه و چنین کتابی داره. نمی دونم چرا حس میکردم اسمشون عباسه. واقعا نمیدونم چرا یادم نبود. به هر حال خاطره ی اون تلاش واسه پیدا کردن مجدد عکس باعث شد تقدیمش کردم به کسی که فکر میکردم هست…!:)

بازم مرسی تارا که باعث شدی راجب اسم بالا توضیح بدم.

خارج شدن از نظر

همچنان به دعا کردن برام ادامه بدین اگه مقدوره…!

بعد دیشب داشتم به این فکر می کردم که فرض کن بری به عقب… با اطلاعات و تجریبات الانت… بری به ده سال پیش… چی کار می کنی؟! یه دور مرور کردم کارایی که دوست دارم بکنم رو. اینم بگم برام مهم نبود که شاید اگه مثلا اون گندکاری بخصوص رو جمع کنم یه گند گنده تر به وجود خواهد اومد یا اینکه این کار امکان پذیر نیست چون من دارم می رم عقب که این گندکاری ها رو درست کنم پس اگه درست بشن دلیلی برای به عقب برگشتن در آینده وجود نداره پس این حرکت غیرقابل قبوله(همون اصتلاح ریاضیه)… دوست داشتم فکر کنم اگه فقط فلان چیز جمع میشد و فلان اتفاق می افتاد یا اصلا نمی افتاد… من زندگیم فوق العاده میشد. حس جالبی داشت که به دور از فلسفه بافی ها و تلاش برای منطقی بودن های همیشگی… سعی کردم یه تجربه ی کودکانه داشته باشم.

چند لحظه بعدش با خودم فکر کردم… حالا اگه من از آینده اومده باشم چی؟! مثلا من از ده سال آینده اومدم به این دوران که یه سری چیزا رو درست کنم… . در حال حاضر از ۵۰% گندکاری هام مطلع هستم حداقل و مشکلی باهاشون ندارم. وقتی داشتم به این موضوع فکر می کردم و بعد عواقبش رو بررسی کردم… دیدم اگه قرار باشه برگردم عقب واقعا اینا جز چیزاییه که باید جمع بشن. عرضه و جسارت و این مدل دری وری ها رو نیاز داره که خب من آدم گشادی ام اما وقتی دقت کردم دیدم چه بدبختی هایی ممکنه برام ایجاد کنن یه لحظه رفتم تو فکر…

بیا تصور کن برگشتی عقب واسه درست کردن گندکاری ها… واسه تغییر دادن مسیر زندگیت… بیا تصور کن از آینده اومدی… چی کار می کنی الان؟!

پ.ن: می دونین؟! الان ده اردیبهشته. شما این پست رو بیست و سوم می خونین چون من دارم تاریخش رو برای اون تایم تنظیم می کنم. چون من قول دادم و پای زر زرهام هم وایمیستم تا جایی که امکان داشته باشه. امیدوارم بلاگفا گند نزنه و بیست و سوم پست بره بالا.

پ.ن: لابد چرا تاریخ رو تنظیم کردم؟! چون من دقیقا دیشب تصمیم گرفتم از وسط این ۵۰% گند و گه خودم رو بکشم بیرون. این پست رو بفرستم بالا… یه متن برای بهار می نویسم. و بعد مانیتور رو خواهم کند:) چه باور بکنین چه نکنین زمانی که دارید این پست رو می خونید من تک تک اجزای این کامپیوتر رو جدا کردم از هم.

پ.ن: زورم به هرکی نرسه به خودم میرسه.

پ.ن: زمانی بر میگردم رو نت که حداقل ۳۰% گندکاری های فعلیم رو جمع کرده باشم. تا الان خیلی چیزا رو خودم از خودم دریغ کردم بخاطر خیلی مسائل… اینم روش. فدا سر جمع که دهنم صاف میشه بی این کامپیوتر!

پ.ن: اینم بگم… امروز تار می دید چشم راستم. عینک رو برداشتم تمیزش کنم متوجه شدم یه چیزی رو چشممه… نه رو شیشه ی عینکم… دقیقا یک دقیقه طول کشید تا درک کردم نصف گندکاری های زندگیم از مشکل مشابهی سرچشمه می گیره.

پ.ن: چقدر زیادی زر میزنم جدیدا.

خارج شدن از نظر