رفتن به نوشته‌ها

ماه: مرداد ۱۳۹۱

کمپین ایجاد مخاطب خاص

بی خوابی و کم خوابی در خانواده ی پدریم کاملا موروثی و طبیعیه منتها جدیدا در رابطه با من یه سری شاهکارهای دیگه هم اضافه شدهیه مدتی صبح بلند میشدم می دیدم رو مبل پذیرایی ام. یه دور دیگه صبح بلند شدم دیدم کف اتاق بابامم. دیروز صبح بلند شدم… رفتم تو هال دیدم یه سری از مانتوهام رو دسته ی مبلن. به مامانم میگم چرا اینا رو اوردی؟ میگه خودت دیشب اوردی گفتی اینجا باشن کارشون دارم. اون لحظه به روی خودم نیووردم و به مامانم گفتم آره اوردم اتو کنم ولی خیلی خوب میتونستم بوی تحریک کنندش رو حس کنم... خطر!

شاید این یک بی خوابی یا بد خوابی ساده به نظر برسه منتها ممکنه منجر به خیلی چیزا بشه. مثلا ممکنه یه روز صبح که عین بقیه ی صبح ها کله ی سحر و بی انگیزه از در خونه بیرون میزنم، تو مترو با یه دختر باحال و آلاله نام آشنا بشم که ازش خوشم بیاد و شمارش رو بگیرم؛ البته بدون داشتن هرگونه ایده ای راجب اتفاقی که بعد از ظهر همون روز در پیشه . منظورم همون انفجار مهیب لوله ی گاز جلوی ساختمونمون به لطف مامورین همه چیز کش شهرداریه. طبق معمول در حال کندن آسفالت بی زبون برای خرج کردن بوجه ی اضافه بودن که با بیل مکانیکی لوله ی گازو شکستن. بقیه اش هم که دیگه نیاز به توضیح نداره. مامان بابامم که طبق معمول چالوسن پس منم و حوضم. خوشم نمیاد برم خونه کسی. خوابگاه گرفتن هم دردسرهای خودش رو داره پس  دست میکنم توی جیبم و گوشیم رو در میارم تا والدین عزیز رو از به اف رفتن نصف خونه و اثاثیه اش مطلع کنم منتها اولین شماره ذخیره شده تو گوشی توجهم رو جلب میکنه. همون حس مور مور خوش آیند و ناگهانی. همون ندای درون و سایر این خوزئبلات، ترغیبم میکنه زنگ بزنم بهش تا تو یه کافه با هم قرار بذاریم. بشینیم راجب فلسفه ی خیام و نظام هستی و کچل شدن ودی آلن زر زر کنیم تهشم تراژدی غم انگیزم رو براش تعریف کنم تا دعوتم کنه خونه ی خودش. یه جورایی در این معقوله ی خاص فوضولیم گل میکنه ببینم آدمی که با مانتو شلوارهای با کلاس و خط دار شرکت های هواپیمایی آل استار سبز می پوشه، شبا تو چه جور آلونکی پنچر میشه.

بریم و موقتا با هم تو یه خونه ی خرابه ی بی صاب ته آزادی زندگی کنیم. از اون مدل خونه هایی که دیوارهای چرک و پر ترکش بوی کپک نون می ده و هیچ کدوم از صندلی هاش حتی به استاندارد های اولیه ی لازم برای تحمل وزن ساکنان احتمالی خونه نزدیک نیستن. از اون مدل خرابه هایی که توش دس به هر چی میزنی صدای قییییییییژ میده و از بس سوسک و موش دور و ورته کلا احساس تنهایی نمیکنی. از اونایی که سقفش موقع برف و بارون برات آب گِل تف میکنه و درهاش بدون لگد باز نمیشن. با هم زندگی کنیم تو اون طویله و من کم کم یادم بره می خواستم برم سپه سالار یه جفت کفش پاشنه ده سانتی چرم بگیرم. یادم بره یکشنبه ها رنگ لاکم رو تغییر بدم… حتی کم کم یادم بره به خودم قول داده بودم ببخشمش و برش گردونم! کم کم شروع کنم به کوتاه کردن موهام با قیچی. ماست خوردن با چنگال. سیگار روشن کردن با شعله ی گاز.

مشغول کار تو یه دفتر اسناد رسمی بشم و شروع کنم به انگولک کردن سندهای مردم صرفا واسه تنوع. شبا هم برگردم خونه به اینترنت گردی و ریدن به هیکل هرکی دم دستم رسید. بعد یه روز صبح از خواب بیدار بشم و قیافه ی زوار در رفته ی خودم رو با اون موهای ژولیده و چشمای ورقلمبیده تو آینه نگاه کنم و پی ببرم واسه سواری گرفتن بیشتر از همکارای مَردم نیاز به پنهان کردن علائم از نسل میمون بودنم دارم؛ بعد دوتایی شروع کنیم به برنامه ریختن واسه پیدا کردن علائم مرض سانتی مانتالیسمکارمون برسه به جایی که نیاز نداشته باشیم واسه در اوردن خرجمون کار کنیم و صرفا از تیغیدن مردای فاسد و هوس بازی که امید دارن با خیلی ولخرجی ها به خیلی جاها می رسن اموراتمون رو بگذرونیم.

لعنتی! حتی توهم این چیزا هم نه تنها راضی کننده نیست بلکه موجبات اعصاب خوردی بیشترو فراهم میکنه. قائدتا هنوز شبا خواب نمی رم. آرامش بیشتری نیازه. باید انتقام گرفت از این جامعه ی مردسالار. انتقامی عمیق تر… مثلا بشینم وسط محافل دخترونه ی دانشگاه و تو مغز همه فرو کنم حجاب از شما در مقابل هیچ چیز دفاع نمیکنه. صرفا مثل این می مونه که بخوای برای ریشه کن کردن علف های هرز مزرعه ات همه ی محصولاتت رو از بیخ بکنی. خب، البته که در این حالت دیگه کلا هیچ موضوع نگران کننده ای در رابطه با اون مزرعه ی کذایی باقی نمی مونه! تو مخشون فرو کنم که اگه قراره خانوم ها به آقایون در حفظ دین کمک کنن چرا با حجاب؟! اجازه ی حمل سلاح گرم و سرد بگیریم. همه ی زن های اجتماع تا دندون مسلح باشن. این مدلی نه مردی جرات می کنه دورو برشون بیاد و نه خطری کسی رو تهدید میکنه. همه خوش حال و شاد و خندان به بهشت می رن.

جنبش راه بیوفته و زنها دوباره شروع کنن به هوار کشیدن حقوقشون و هر مردی هم زر زر اضافه کرد ازش به عنوان نمونه ی آزمایشی برای اثبات فرضیه ی اولیه ی گروه استفاده بشه. کم کم نسل مردهای سراسر کره ی زمین منقرض بشه. مرزها برداشته بشن. جنگ و گرسنگی تموم بشه. برای تداوم نسل از روش مهندسی ژنتیک و اسپرم سازی مصنوعی استفاده کنن و همه خوشحال و شادو خندان به زندگیشون ادامه بدن. حالا به درک که مصرف لوازم آرایش و مینی ژوپ سر به فلک میکشه. مهم اینه که دیگه هیچ صفحه ی حوادثی در هیچ روزنامه ای چاپ نمیشه!

در همین اثنا آلاله کلا گم و گور میشه و منم که بی نهایت بی کارم چند ماه آینده رو صرف خوندن دفاتری سیاه شده با مضامینی از قبیل ” من انگشت کوچک پای روژان هستم. رسالت آفرینش من کوبیده شدن مداوم به پایه ی میز و صندلی هاست.” یا مثلا ” من دندون عقل روژان هستم. بی مصرف ترین و مزخرف ترین قسمت بدنش. هر چند وقت یک بار هوس بیرون اومدن می کنم و پدر صابش رو می سوزونم!” می کنم که تو یکی از اتاق های نمور همون خراب شده رو هم تلنبار شدن اما بعد یه مدت پی میبرم تمام گند و گه زندگیم از زمانی شروع شد که مخاطب خاص پیزوری هم سرو کلش پیدا شد. اومد و با تفاوت های غیر متعارفش به من القا کرد گه خاصیه. لعنتی. باید پسره ی کثافت رو پیدا کنم و مث جت لی با فرو کردن یه سوزن پشت گردنش تمام سیستم عصبی حرکتی بدنش رو از کار بندازم. باید دستم رو ببرم لای موهاشو سرش رو هفت هشت بار پشت هم ببکوبم به دیوار… باید… پووووف. به هر حال با توجه به سیر توهم تا اینجای کار، لابد یه نفر یه گلوله وسط ابروهاش کاشته و حسرت لت و پار کردنش برای ابد باهام می مونه.

خدای من!بی خوابی ها تمومی ندارن؛ همینطور توهمات. من تنها چیزی که نیاز دارم همون مخاطب خاص لعنتیه. با تمام گندکاری ها و بی شعوری هاش… با تمام بی احساسی ها و غرور کاذبش… با تمام نفهمی ها و گژ فهمیهاش… با تمام فهمیدن ها و وحشی بازی در اوردناش. من عمیقن بهش نیاز دارم و انکار دیگه جواب نمیده.

خوبه که افکار سریعا به اجسام تبدیل نمیشن وگرنه… حداقل هنوز نسل مردها منقرض نشده و من می تونم امید داشته باشم شاید یه روزی… یه جوری… یه جای… از خر شیطون اومدم پایین و برگشتم پیشش. برگشتم و گرفتم دستهای گرمش رو و باز هم با هم اون کوچه ی لعنتی رو متر کردیم. باز هم با هم به هیکل هم ریدیم و تهش حس کردیم اوووف چقدر همدیگه رو دوس داریم…! بعد صبحا از خواب بپرمو بدو بدو از در خونه بزنم بیرون که با هم برسیم مترو… بعد از ظهرا بدو بدو از دانشگاه بزنم بیرون واسه دوباره نگاه کردن به یقه ی مرتب پیرهن مردونش… واسه پر کردن ریه هام از عطر تنش. واسه نگاه کردن توی چشماشو فراموش کردن جمله ی مزخرف “خب تهش چی؟!”. به کفش و کیف و کلاه و اصن عینکم تهش! بچسپم بهش و با اینکه میدونم سرتا پاش -به اضافه ی اعضای قابل فروش بدنش به بازار سیاه- جمعا ده میلیون هم نمی ارزه احساس کنم خوشبخت ترین آدم دنیام! دس بکشم رو صورت زبرشو حس کنم واسه ابد می تونم کنارم داشته باشمش… حس کنم دوسم داره… حس کنم براش مهمم.

پ.ن: بــــــــــــــــــــــــــــــــــــله! همین مدلی پیش بریم من در آینده ی نزدیک جای میم مودب پور رو در ادبیات کشور پر میکنم:|

پ.ن: نمی دونم چه مدلی این همه چرت و پرت نوشتم. باور کنید اول میخواستم فقط مسئله ی اخلال خواب رو بگم. در هر صورت اینم اضافه کنم که دارم بافتنی بافتن یاد میگیرم… میگن به اعصاب کمک میکنه.

پ.ن: آیا می دانستید؟ تلاش برای خودسانسوری موجب تراوش شدن یه سری شرو ور بی ربط میشه؟

پ.ن: یکی بره آرش رو خبر کنه بیاد این متن رو بخونه باز مراسم سوگواری راه بندازه به افتخار فینچر:|

 

خارج شدن از نظر

یک لنگ ظهر کشدار…

وقتی با خدا درد و دل می کنی… خب یه جورایی اعتقاد داری چون اون تنها کسیه که واقعا و واقعا تورو دوست داره… مشکلاتت حل میشن. کمکت میکنه، دستتو می گیره یا حداقل کنارت می مونه ولی خب تهش هیچی نمیشه. می فهمی چی میگم؟ یعنی… خب همه چی تموم میشه… می گذره… رفع میشه ولی خیلی کم پیش میاد واقعا معجزه ای اتفاق بیوفته. این باعث ترکیدنت میشه. نگین توقع نداشته باش! نگین تورو جون عزیزتون. دیگه من خدا هم قرار نباشه توقع داشته باشم دیگه چی دیگه؟!

وقتی با دوستات دردو دل میکنی… خب اینا قراره کسایی باشن که خلاهای خانوادگی رو پر کنن. قراره هم سن و سالهایی با مشکلات مشابه و وضعیت فکری یکسان باشن ولی قضیه اینه که نیستن. اصن نمی فهمن داری راجب چی حرف میزنی. حتی اگه دست و پا بزنی واسه نشون دادن زاویه ی دیدت بازم به جایی نمی رسی. بودنشون عمق تنهایی هات رو بیشتر میکنه فقط… همین! بعد تمام دردو دل های خوش بینانت هم می ترکی. ترق! خب منم براشون دوست خوبی نیستم. آره منم نمیتونم همراهشون برم بیرون… برم خرید… برم آرایشگاه. منم نمیتونم کمکش کنم بفهمه بهداد رو بیشتر دوس داره یا رادان. منم نمیتونم جای خالی پاریس هیلتون تو زندگیش رو پر کنم… میفهمم.

بعد میشینی با گلدونت حرف می زنی. میگی… میگی… میگی… کنارش گریه میکنی. بعد یه گوله اشک میوفته رو برگش و صبح بلند میشی می بینی وااااااای. چقدر برگاش ریخته! بیچاره اینقدر غصه ی اینکه تو ناراحتی و کاری از دستش بر نمیاد رو خورده که ریزش برگ گرفته… عین تو که ریزش مو داری. به نفعته دیگه ادامه ندی درد و دل کردن با گلدونت رو وگرنه می ترکه. اون بیچاره که گناه نکرده از وسط این همه اتاق سانتیل مانتال در سطح شهر، گیر تو افتاده!

اینجاست که رو میاری به حرف زدن با درو دیوار. توقعی هم نداری. هیچ کدومتون توقعی ندارین بخاطر همین همه چی عالی پیش میره. با عروسکات حرف میزنی. با کتاب هات حرف می زنی. با کیف پولت حرف میزنی. البته حرف زدن با آینه یکم سخته ولی خب… جواب میده. تنها بدیی که این روش آخر داره دیوانه تلقی شدنت از طرف اطرافیانه. اونا که نمی فهمن تو داری باهاش حرف میزنی. فکر میکنن داری با خودت حرف میزنی. بهتره وقتی میخواین با هم حرف بزنین برین یه جایی که “مردم” نباشن. موش هم تو دیوار نباشه که گوش داشته باشه!

به هر حال وقتی داری تو یه اتاقک نمور ۱۲ متری، که ضلع شرقیِ یه خونه ی آفتاب گیر و نسبتا لوکس وسط یه شهر، پر از افکار سیبیلیسمی و آدمای مرده زندگی میکنی نباید توقعت رو ببری بالا. سوفیا لورن هم باشی وضعیتت همینه و شاید حتی بدتر. البته تو همین خراب شده هم هستن آدمایی که نمیفهمن شب از تو آشغالی شام خوردن یعنی چی. نمیفهمن همه نمی تونن برن دنبال استعداد ها و آرزوهاشون. نمیفهمن یه سری ها مجبورن. البته یه سری ها هم هستن ک اوقات فراغت و حس ترهمشون رو با جمع کردن توله سگ های اطراف شهر و اسکان دادنشون تو سرپناه های گرم و نرم با سه وعده غذا در روز پر می کنن. ما که بخیل نیستیم…

میشینیم نگا میکنیم که چطور هر روز یه سری آدم های ساده و صادق توسط گرگا هار میشین؛ همیشه ی خدا هم گیر گرگا میوفتنا. بس که خرن! فکر میکنن همه مث خودشونن و چشماشون رو درس وا نمی کنن. میشینیم نگا میکنیم تخته شدن نشر چشمه رو؛ جمع شدن کتاب های دولت آبادی از سطح شهر رو. میشینیم نگا میکنیم ته سیگارهای تل انبار شده کنار ایستگاه اتوبوس رو. آسمون خاکستری رو نگا میکنیم. برج ها رو. خونه های خرابه رو… هیچی هم نمی گیم. نهایت نهایتش اینه که گوشیمون رو خاموش میکنیم و برای فرار از همه چی گم میشیم لای قفسه های خاک گرفته ی کتابخونه.

اصن… اصن میخواین بلند شم تمام سوراخ سمبه های مرداب رو ببندم و شیر گازو واکنم هممون با خیال راحت بگیریم بخوابیم؟

پ.ن: کسی می دونه کی سن بلوغ تموم میشه؟!

خارج شدن از نظر

از سری فانتزی های کروکدیلی…

بعد آدم یه وقتایی هوس هایی بی سرو ته میکنه. هوس هایی بی معنی. هوس هایی خطرناک. هوس های لوس حتی. هوس هایی که منشاشون رو میشه توی هیپنوتیزم های عمیق یا خلسه های معنوی از اعماق مغز پر پیچ و خم افراد متوهم بیرون کشید. مثلا من دیشب هوس یک فروند دوست پسر کرده بودم. برای آدمی که جمله ی “یه دوست پسرم نداریم که به درک” رو خلق کرده یه همچین هوسی مسخره به نظر می رسه ولی خب انکار یا تکذیب چرا؟!

به طرز ناگهانی دلم یه دونه از این دوس پسرهایی که کت و شلوار چرم می پوشن خواست. از اینایی که سیگارشون رو خودشون درست میکنن و پشت شورلت های کامارو شبیه برادنو یا پیرس به نظر می رسن. از اینایی که تو تعمیرگاه های بین راه کار میکنن، رکابی تنشونه و همیشه ی خدا سر تا پاشون پر روغنه اما تو همه ی فیلم های آمریکایی بلااستثنا همه کارکتر های زن عاشقشون میشن و اینا به هیچ جاشون نی! از اینایی که وقتی از سر بطری آب می خورن بقیه ی محتویاتشو خالی میکنن رو هیکلشون. از اینایی که بالا تنه ی عضلانیشون رو تتوهای “روژان کفن کن” پوشونده. از اینایی که هیچ وقت موبایل ندارن و همیشه آویزون باجه های تلفن اطراف شهرن. از اینایی که ادعای گنده لاتیشون نمیشه اما اگه پا بده خیلی مَردن.

از اینا؛ می فهمین چی میگم؟! به هر حال دوئه نصف شب بودو دلم یکی از این دوس پسر ها می خواست. بعد چشمامو بستم و تصور کردم صدای چرخ های شورلت مشکیش رو می شنوم. اون دست خیابون پارک کردو دو بار چراغای جلورو رو به پنجره ی اتاقم خاموش و روشن کرد تا من متوجه ی حضورش بشم. آروم بلند میشم و میرم کنار پنجره. پرده ی توری حنایی رنگ رو کنار می زنم تا مطمعن بشم خودشه… عین شب های قبل. تنها چیزی که تو اون تاریکی دیده میشد خاموش و روشن شدن نوری نارنجی رنگ و خفیف توی ماشینه؛ همون تمباکوی تند برزیلیی که میپیچه لای کاغذ کاهی. به طرف در اتاق بر میگردم و قفل رو چک میکنم. قبلا شلوارک جین و تی شرت خاکی رنگ رو پوشیدم و تنها چیزی که کم دارم آل استارهای قرمزه. می دونم براش مهم نیست که هیچ شباهتی به مانکن های اتو کشیده و سوتغذیه اییه روی جلد مجله ها ندارم پس با خیال راحت کش موهامو باز میکنم و به طرف پنجره بر می گردم. پرده رو آروم کنار می زنم. برای آخرین بار اتاق رو چک میکنم تا مطمعن بشم همه چیز مرتبه. پنجره رو باز میکنم و به بیرون خم میشم. جفت پاهام رو با مهارت رد میکنم و از لبه اش پایین می پرم. قبل از چرخیدن برای بستن پنجره، میبینمش که از ماشین پیاده میشه. سنگی رو برای جلو گیری از کامل بسته شدن پنجره جا سازی میکنم و با خیال راحت به سمت ماشین می دوم.

– چی کار میکنی؟!

و می پرم بغلش. این کمکش میکنه مناسب ترین جواب رو برای سوال انتخاب کنه. وقتی دوباره زمین رو زیر پام حس میکنم، متوجه میشم تیر برق های سرتا سر خیابون اونقدر که بشه لبخند گرمش رو دید نور می دن. با لبخند جوابشو می دم و قبل از هر سوال دیگه ای با پرش از روی کاپوت، به طرف در سمت راست میرم.

برمیگرده توی ماشین و بدون هیچ حرفی سوویچ رو می چرخونه. برای آخرین بار به پرده ی حناییی که باد به آرومی می رقصونتش نگاه میکنم و لبخند میزنم. زدن بانک مرکزی آمریکا هم لذت دیوونه بازی در اوردن دور از چشم والدین رو نداره. نگام میکنه و لبخند میزنه. صدای موتور و چرخ هایی که روی آسفالت کشیده میشن سکوت رخوت انگیز خیابون رو در هم میشکنه.

– خب… برنامه ی خاصی داری؟

– نه. داشتم آهنگ night call از kavinsky رو گوش می کردم که یهو دلم خواست این کارو بکنم.

– همیشه یهو یه همچین تصمیمایی میگیری؟!

و باز لبخند منو و لبخندش. بی هدف خیابون های متروک شبانگاهی رو متر میکنیم و رادیو ترکیبی از  آهنگ تیم مکگرو و نیکل بک رو پخش میکنه. به تقلید از صحنه ی مورد علاقم تو فیلم drive دستشو که روی دنده است میگیرمو از رقص نور چراغ های سرتا سر خیابون و بادی که لای موهام می وزه لذت می برم…

چشمامو باز میکنم و نور چراغ ماشینی که از خیابون رد میشه رو روی سقف می بینم. بلند میشم و به طرف پنجره می رم در حالی که می دونم وقتی پرده ی حنایی رو کنار بزنمو پنجره رو باز کنم هیچ شورلت سیاهی منتظرم نیست… به هر حال اگه این رویاها نبود حقیقت مارو می کشت مگه نه؟ البته… یه جفت آل استار قرمز نیاز دارم!

پ.ن: به هیچ کسم هیچ ربطی نداری که این “صرفا نوشته” چقدر ایده آل یا کودکانه است. سعی کردم اون مدلی تمومش کنم که خودم دلم میخواد.

پ.ن: اینا تو سن من صرفا توهم از شدت بی کاریه… اگه ده سال دیگه بازم  تونستم یه همچین متن های مسخره و ساده اندیشانه ای بنویسم میشه بهم گفت عقده ای:))

پ.ن: شاید اگه بذارید خودم آپ کنم سوژه های بهتری پیدا بشه:دی

پ.ن: بعدشم همش تقصیر نسیمه! چهار ماهه گیر داده به من که عین سنگ می مونی و نمیتونی متن عاشقانه بنویسی. من دیگه بیشتر از این در توانم نیست فعلا.

پ.نشرارتی که ناشی از جنون بود…!

پ.ن: چه حسی دارید از اینکه با یکی مث من تو یه کشور زندگی می کنید؟!:))

خارج شدن از نظر

لیلی مَرد بود… عین همه ی زن های تاریخ!

۱

فلانی خسته است؟ غلط کرده خسته است! مگه چه غلطی کرده که خسته است؟ مگه چه بلایی سرش اومده که بیست و چهار ساعته خسته است؟! انگار ما زندگی نمی کنیم فقط اینا ساکنان زمینن. انگار ما لا پر قو رشد می کنیم اینا تو جوب… انگار همه شکست های مادیُ معنوی مال ایناست و ما کلا زندگیمون از همون اول happy ever after بوده.

یعنی چه آقا؟! جمع کنین  بساطتون رو. چندماهه هر صفحه ای رو که تو اینترنت وا میکنیم یارو نوشته خسته ام… خسته است… خسته ایم. می ری تو خیابون، تو اتوبوس، یارو پاتو له میکنه. چپ چپ نگاش میکنی به روی سگ خودش نمیاره و با همون قیافه ی مات و بی حالت پیاده میشه. کناریت با لبخند بهت میگه: ناراحت نشو… آدم خسته ای بود. تو هم به صادقانه ترین لحن ممکنه بهش میگی: گه خورد که خسته بود!

بدبختی های این دنیا فقط مال شماها نیست که بخواین به بهانه ی خستگی هر غلطی بکنین یا اصن هیچ غلطی نکنین! هممون با هم داریم پیش می ریم… هممون! بکشین بیرون از این فاز خسته ام… خسته است… خسته ایم… خسته اند…! برای یادگیری بیشتر تکرار میگم: غلط کردین خسته این!

۲

خب راستش… پارسال این موقع تصور می کردم دارم بدترین دوران زندگیم رو پشت سر می ذارم. فکر میکردم بعد این اتفاقات دیگه آدم سابق نخواهم بود(که تا حدودی هم این اتفاق افتاد). تصور میکردم بعد تموم شدن این ماجراها که مطمعن بودم تموم میشن… دیگه نمی تونم به روش قبل به زندگیم ادامه بدم( که تقریبا اون دوران دیگه تکرار نمیشن). خیلی تنها بودم… و خسته البته. نه می تونستم به کسی بگم چه اتفاقاتی داره برام میوفته و نه خودم کنترلی روشون داشتم. صرفا باید سعی می کردم دووم بیارم و اوردم البته.

اوضا اون مدلی که تصور می کردم پیش نرفت. بعد چند وقت حالم بهتر شد و تونستم برگردم به روزمرگی هام. این وبلاگ… خیلی دوسش داشتم. اینقدر خاطرات خوب و بد توش بود… که نتونستم اون دوران پاکش کنم. اخلاق بد زیاد دارم ولی یکی از بدتریناش علاقه ام به خودآزاریه. هر وقت اتفاقی میوفته حمله میکنم به خودم و علایقم ولی اون موقع نتونستم اینجا رو پاک کنم با وجود اینکه تصور میکردم دیگه هرگز وبلاگ نخواهم نوشت. خیلی خسته بودم… اونقدر که سه ماه تمام فقط با قرص، خواب میرفتم.

شاید اگه پارسال می دونستم که امسال این موقع اوضا این مدلیه… می دونید؟! همیشه تو سختی ها به خودتون بگین: دووم بیار دختر یا حالا پسر… از این بدترش تو راهه!! شاید خیلی منفی اندیشانه به نظر بیاد ولی یه اصل اثبات شده است. هر دوره ای رو که تو زندگیتون پشت سر بذارید، دیگه تکرار نمیشه چون اگر تکرار بشه شما به هیچ جایتون نیست پس دنیا باید همیشه یه چیز جدید واسه سوپرایز کردنمون تو آستینش داشته باشه. دیدین تو کارتون ها یکی برمیگرده میگه از این بدتر نمیشد و یهو آسمون جر می خوره سیل راه میوفته؟! همون مدلی…!

هر اتفاقی که براتون افتاد… فقط سعی کنید دووم بیارید و پیش برید. دووم بیارید و امید داشته باشید. آدم بدون امید( حتی از نوع واهیش) هیچی نیست… هیچ کاری نمی تونه بکنه. حالا هی بشینید بگید خدایی نیست… روز خوبی نمیاد… فلان اتفاق نمیوفته… این چیزا مال تو فیلماست. به هر حال تنها کسی که این وسط ضرر می کنه خودتونید. بیشتر و بیشتر فرو می رید تو این باتلاق مصنوعی. میگم مصنوعی چون واقعا مصنوعیه. اگه به جا دست و پا زدن توش صبر داشته باشید، می بینید که هیچ اتفاقی نمیوفته. اساسا هیچ چیز تو دنیا اونقدر نابود نمیشه که خدا نتونه درستش کنه پس وسط بدترین اتفاقا هم مطمعن باشید تموم میشن… رد میشن و حتی فراموش میشن!

اینا رو گفتم که بگم… معذرت می خوام. بچه بودم… بچه ننه بودم… بچگی کردم. آرشیو چیزایی که تو این یک سال نوشتم رو هم منتقل کردم همینجا. هنوز همتون رو دوست دارم. هنوز همتون برام ارزشمندین… هنوز این وبلاگ به تف هاتون برای ادامه ی بقا نیاز داره:)

۳

همه حق دارن خسته بشن… همه! اصن به کسی ربطی نداره. همه حق دارن کم بیارن… فکر کنن آخر خطه. فکر کنن از این یکی دیگه زنده بیرون نمی رن. همه حق دارن گریه کنن… احساس بدبختی کنن… ناامید بشن حتی. به هیچ کس ربطی نداره. همه حق دارن حواسشون پرت باشه… فراموش کنن… سیگار بکشن…، بلاخره هر کسی یه جوری در میره از قضیه! همه حق دارن خودشون رو بدبخت کنن… حبس کنن… آزار بدن… بُکُشن حتی!

بلاخره آدمیم دیگه، ماشین که نیستیم. احساسات داریم… روح داریم. زن و مرد هم نداره این قضیه. کرگدن هم که باشی یه جاهایی کم میاری. زمین می خوری بعضی وقتا… منتها قضیه اینه که باید بلند شد؛ چه کسی باشه که دستمون رو بگیره و چه تنهای تنها باشیم. باید بلند بشیم و ادامه بدیم چون به هر حال ته زندگی مرگه. هیچکس نمی دونه اون دنیا چه خبره پس باید بلند بشیم و ادامه بدیم بخاطر خودمون. حداقل ثابت کنیم خدایی هست… یه روز خوب رو بیاریم ولا به زور… برای خودمون و اطرافیانمون امید ایجاد کنیم. لمس کنیم دنیا و تجربیاتش رو. دراز بکشیم رو زمین و به صدای رشد علفا و حرکت حشرات گوش کنیم. هر از گاهی یه نگاهی به آسمون و ابراشم بندازیم. کتاب داستان های کودکیمون رو مرور کنیم و به خودمون اجازه ی لبخند زدنِ هرچند ابلهانه رو بدیم. زیر بارون اسیدی بدویم. بی توجه به تابلوی “ورود افراد بالای دوازده سال به محوطه ی بازی ممنوع!” بپریم روی تاب و سرسره ها. بشینیم انیمیشن ببینیمو گریه کنیم به حال کارکتراش. رو جدول های کنار خیابون راه بریم. صورتی تنمون کنیم. لاک قرمز بزنیم. به جُک ها بخندیم… به ترک دیوار بخندیم… به آینه بخندیم… هیچکس جای ما نمی تونه این کارا رو بکنه. گور پدر هفت جدو آباد اونایی که فکر میکنن با کتابهای گنده گنده خوندن و حفظ کردن جملات گنده گنده و به زبون اوردن حرفای گنده گنده و گنده گنده راه رفتن و گنده گنده مغرور بودن و گنده گنده قورت دادن کوچیکترین لبخندها، گنده به نظر می رسن. بذارین خوش باشن با جملات فلسفیو چس ناله هاو دغدغه های بی سروتهشون. گور پدر همه ی اینایی که فک میکنن گه خاصی ان. گور پدر همه عالم و آدم. بخندیم و امید داشته باشیم و دست همدیگه رو بگیریم و پیش بریم و آدم باشیم! آدم باشیم…

(``) (._. ) ( – ) ( ._.) (  –)

پ.ن: برگشتم… هنوزم همون جوجه کروکدیل وحشی و خوددرگیرم!

پ.ن: الهی زیگیل بزنه هرکی این متن رو تا ته خوند و کامنت نذاشت:دی!

پ.نآقا قالب خوبه؟! نظرات، انتقادات، پیشنهادات، فحشات و غیره رو هرچه زودتر اعلام کنید که من خیلی گشاد تر از چیزی هستم که به نظر می رسم… اگه الان درستشون نکنم بعدا دیگه عمرا!

پ.نرنگ های شاد لاک و رژ لب هاو موهای پریشان موجگونو دامن های گلدارو دستبند های دوستیی که من در لا به لای این سطرها سالها ترسیم کردمو بابتشان هیچ گشتی ارشادم نکرد… بهانه ی خوبی برای تشکر از خدا بابت داشتن همین اینترنت چُسکی است!

پ.نخیلی هم پسا پیش ممنونم از دوستانی که آدرس لینک منو تو بلاگاشون درست میکنن:دی!

پ.نمرورگر های قدیمی برای این قالب خرن! درست نشون نمیدن قالبو. سعی کردم هماهنگ کنم ولی بیشتر از این بلد نبودم. به هر حال با اخرین نسخه ی مرورگر باز کنید برای درست دیدن متنها!

پ.ناین عکس واسه من مساویه با کسی که بهش معرفیم کرد: بهمن عطایی!! به نظرم خوشگلترین چیز واسه افتتاحیه اومد.

پ.ندرست نوشتم کاملا… “بهش” معرفیم کرد…!

خارج شدن از نظر