رفتن به نوشته‌ها

ماه: شهریور ۱۳۹۱

از سری دخترانه های بی درو پیکر

می گفتم. یه بار حدود سه چهار سال پیش… با چشم بسته دو بار از عرض اتوبان همت رد شدم. اگه بدونین کجاست میفهمین چی میگم. بعد اون روز بود که فهمیدم میشه جفت پا پرید وسط مرگو زنده بیرون اومد. تا زمانی که وقتش نرسیده باشه هر مدل تلاشی بی فایده است. البته یه عده هم هستن که دلشون خوشه خودکشی میکنن…

بگذریم.  حدود یک سال بعد اون ماجرا رسیدم به فلسفه ای که خیلی های دیگه هم بهش معتقد بودن. همه ی ما رسالتی داریمو تا به انجام نرسونیمش تموم نمیشه این زندگی نکبتی؛ حتی اگه اون رسالت نجات یه بچه گربه ی بی پناه از وسط یه گله پسر بچه ی وحشی باشه.

گذشت و گذشت و تو اومدی.

گذشت و گذشت و ما رفتیم.

گذشت… به هر فلاکتی که بود گذشت. گذشت و منم گذشتم حتی… ولی یهو یاد اون قدیما افتادم؛ یاد اون فلسفه ی کودکانه. اگه رسالت من دوست داشتن بی دلیل تو تحت هر شرایطی باشه چی؟! با این حساب سر اون گندی که زدیم… جاودانه خواهم زیست. شکر خدا؛ تو هم که تخمت نیست…

پ.ن: آپی از لبتاپ پدر… مسافرت مزخرفیه. جای همتون خالی.

پ.ن: تایید نمیکنیم آقا نظرات رو منتها…

چند جوابیه:

ژی عزیزم. مرسی که میخوای برام یه بسته تیله ی قشنگ از اون جای دور بگیری ولی لازم نیست. بودن خودت برای من از هزار بسته ی تیله زیبا تره:) ما نیز دلتنگ تر…

me. عزیز. معرفی کنید خودتون رو. ما گاز نمی گیریم مخاطبین این بلاگ را!

همشهری عزیز. حالتون بهتره؟ چند شب پیش تولد علی بود… نیومدید دلش رو شاد کنید؟ دیدم تو کامنتا دلتنگتون بود. و اینکه من خودمم عاشق غلط املایی هامم:دی

صادق عزیز. کامنت هایت را دوست می داریم… صمیمی اند و ساده. دوست داشتنی به عبارتی:)

پ.ن: کلکسیون لاک… حلقه… عینک… ساعت… حالا دامن های کوتاه چین دار! این ره که می روی به ترکستان است جوجه کروکدیل عزیز.

جوجه کروکدیل خطاب به جمله ی بالا نوشت: خفه شو!

پ.ن: اها راستی! یه عده هم هستن که فکر میکنن این داستان ها قسمتی از واقعیت هستن… خب اشتباه میکنن. ما مخاطب خاصمون در حال حاضر نهایتا یه همچین گربه ی تپلی می تونه باشه.

خارج شدن از نظر

تفاوت

آدم ها به صورت توده ای تکرار میشن. نوع زندگیشون افکارشون رو جهت میده. افکارشون عقایدشون رو شکل می ده. عقایدشون رفتار و ظاهرشون رو می سازه. البته همشون تصور می کنن متفاوت و خاصن؛ حق دارن. ما ذاتا به این موضوع نیاز داریم. میشه نشست کنارشون و تشویقشون کرد که باور دارن باید به همه فرصت داد و اعتماد کرد. منظورم این نیست که ندیده بگیریم بند کفشایی  رو که اینقدر سفت بسته شدن که بعدا باز کردنشون مصیبته؛ و اینکه به کفش خودشون هم اعتماد ندارن رو ولی حداقل می تونیم تشویقشون کنیم بابت این حرف های جسورانه. این روزا دم زدن از صفات اصتلاحا انسانی حتی جرات می خواد، یا بعضا حماقت.

به هر حال به همه ی ما گفته شده صداقت، شجاعت، ایمان، اعتماد، عشق و این مدل مسائل چیزای خیلی خوبن منتها شرایط رو هم باید سنجید. یه زمانی میشد به ملت گفت انسانیت داشته باشید ولی الان فقط باید کلاه خودت رو نگه داری که باد نبره. هر روز به عده ی کسانی که اطرافیانشون رو گاو فرض کرده و شعار هایی ایده آل میدن اضافه میشه چون در درجه ی اول خودشون نیاز به شنیدن این حرفا دارن، بماند که بعدا سر همون گاو ها رو بی عذاب وجدان می بُرن. البته این وسط عده ای احمق هم پیدا می شن که هنوز مقادیری انسانیت در وجودشون نفس می کشه منتها فکر میکنن که تظاهر به بد بودن باعث در امان موندن از تجاوز دیگران میشه.

 یه زمانی خیلی دست و پا می زدم واسه تغییر خیلی چیزا… یادتونه؟ هر از گاهی هم واسه جلو گیری از انفجار تو این بلاگ چس ناله می کردم… هست هنوز آثارش. یه عده نصیحتم کردید که بعضی اوقات باید به چشم یه سوم شخص بی طرف نگاه کنی به همه چی و من میگفتم نمی تونم… دست خودم نیست و غیره. ممنونم از اینکه به فکرم بودید. حالا یه خبر خوب دارم. یک ساله بی طرفم. فقط نگاه می کنم. حتی سعی نکردم تفاوت رو تو رفتارم به نمایش بذارم. تو این یک سال سعی نکردم با چیزایی که تاثیر مستقیمی رو زندگی خودم ندارن بجنگم. با کسی حرف نزدم. نشستم نگاه کردم؛ فقط نگاه کردم. و این نگاه ها باعث شد با دسته ی جدیدی از آدم ها آشنا بشم. . به هر حال نمیشه گفت یه دسته… این آدم ها علاوه بر متفاوت بودن با دسته های دیگه خودشون هم شبیه هم نیستن. البته افکار اونا رو هم زندگیشون جهت می ده و افکارشون عقایدشون رو میسازه و غیره ولی چیزی در وجودشون هست که مشخص نیست چطور به دست اوردن. چشمایی آشنایی دارن، لبخند هایی عجیب…

میشه ساعت ها در کنارشون نشست و فقط بهشون خیره شد. بدون ردو بدل شدن حتی یک کلمه میشه تا عمق وجودشون رو دید. میشه وسط گریه با لبخندشون لبخند زد. میشه با گریه هاشون بی دلیل گریه کرد و کنارشون بی دلیل نفس کشید. اصن وقتی دهنشون بسته است دوست داشتنی ترن؛ این آدم های فوق العاده. مثلا… چشمای صابر ابر رو دیدین؟ یا گریه ی ادل… مثال دیگه ای ندارم براتون چون آشنا های زندگی منو شما یکی نیستن.

 

پ.ن: من بعضا مجبورم با آدمایی رفت آمد داشته باشم که چهار طبقه پله رو وقتی میان بالا به ” من ننه ام رو می خوام” می افتن اما کاملا حق به جانب میگن خاک بر سر بی عرضه ی فلان ورزشکار المپیک که نتونست طلا بگیره… مجبورم! میفهمی؟!

پ.ن: یه جوجه بلدرچین خریدم… اندازه دو بند انگشت هم نیست. وزنش کردم:۶  گرم:)) یعنی خارق العاده است این موجود. نازش که می کنم تو خلسه ی معنوی فرو می ره.

پ.ن: همه چی عالیه. اینقدر عالی که خودمم باورم نمیشه. بعد از سال ها دارم از ته دل می خندم و زندگی میکنم و لذت می برم. و  البته تلاش هم میکنم برای پایدار نگه داشتن یا بهتر کردنش… اینا عالی ان. امیدوارم همه ی شماها هم خوشحال باشین. و یادتون باشه زورهای خوب اوردنی ان نه اومدنی.

پ.ن: ببخشید اگه وقت نمیکنم جواب خیلی از کامنت های خصوصی رو بدم. ببخشید اگه مسنجر نمیام. ببخشید اگه چند روز یه بار میام نت. ببخشید اگه دیر به دیر آپ میکنم… همه تون رو هنوز دوست دارم… هنوزم برام مهمین. قائدتا درک میکنین که من نیازی به گفتن این حرفا و تظاهر کردن به چیزی توی اینترنت ندارم.

پ.ن: میگن تهران قراره زلزله بیاد. همه می دونن اگه تهران زلزله بیاد چی میشه. در کل دیشب شماره های گوشیم رو، از بالا تا پایین نگاه کردم و هرچی که قبلا نگفته بودم رو گفتم بهشون. چیزایی که شاید الان دیگه نه واسه خودم معنیی داشته باشن نه طرف مقابل چیزی ازشون بفهمه. در کل می خواستم مطمعن بشم به گور نمی برم یه سری حرفا رو. ملت همه متعجب! اون نفرات اول که اصن فکر کردن قراره خودکشی کنم:)). واسه بقیه که خواستم بفرستم اول گفتم شایعه ی زلزله پخش شده. منو بگو چقدر فکر می کردم آدم رُکو راستی هستم:دی

پ.ن: تو دو روز نوشتم متن رو. اگه شکست لحنی داره توجه نکنید.

پ.ن: کامنت ها رو تایید نمیکنم چون وقت نمیکنم بیام بهشون جواب بدم. از یه طرف وقتی تایید نمیکنم شماها راحت تر حرف میزنین و من بیشتر حال میکنم. روژان دیکتاتور زاده هستم. خوشبختم از آشناییتون:دی

خارج شدن از نظر