رفتن به نوشته‌ها

ماه: مهر ۱۳۹۱

آن روز… ۲۲ اردیبهشت ۹۱ بود.

اردیبهشت بود؛ فصل هاگ پراکنی گیاهان. با توجه به اینکه گیاهان تنها سه ماه از دوازده ماه سال را به پراکنش هاگ می گذرانند و در سایر فصل ها می توان آنها را در رده ی موجودات مفید و نسبتا بی ضرر طبقه بندی کرد، نمی شود بابت این مورد خاص، انگشت اتهام را به سمتشان گرفت. به هر حال باید مقصری پیدا کرد. پیدا کردن یک مقصر، همیشه درد اعمال مزخرف در حال وقوع را کمتر می کند. تقصیر را باید انداخت گردن آنها. آن اسمشان را نبر که به “گا” میروی ها. آن هایی که همیشه ی خدا همه ی جوانب کار را می سنجند غیر از رفاه مردم.

دخترک عطسه ی دیگری زد و در حالی که همچنان کتانی های دو رنگش (        ) را نگاه می کرد، به قدم زدن در میان آن پشم های معلق ادامه داد. حتی نمی دانست کدام گیاه چنین هاگ های مزخرفی تولید می کند. هر چقدر هم به اطراف نگاه کرد متوجه منشا پشم ها نشد. مانند این بود که داشت در طول یک کارگاه پشم زنی قدم می زد. خورشید هم که ماشالله کم نمی گذاشت. با چنان زوری کله ی بازدید کنندگانِ آن روزِ نمایشگاه را هدف گرفته بود که گویی هیچ عمه ای ندارد. و عطسه ای دیگر.

به پشم ها فکر می کرد. به اینکه اگر در دماغش رشد کنند چه؟ معده اش تیر می کشید همچنان اما. خریت که شاخ و دم ندارد. همه آیسپک می خوردند و دلش خواسته بود. چه می دانست نمایشگاه فقط آیسپک موزی دارد؟ از کجا باید می دانست که طعم آیسپک موزی با آیسپک کاکائویی فرق می کند؟ چه کسی به او گفته بود که آیسپک موزی مزه ی استفراغ سوپ سبزیجات را می دهد؟! ولی خب به هر حال میشد آن را خریت به حساب آورد چرا که به خوبی از وضعیت قاراشمیش معده اش مطلع بود… .

شبستان! درب این ساختمان لعنتی برای بیشتر بازدیدکنندگان نمایشگاه حکم دروازه ی موعود را داشت و دخترک شال آبی هم از این غائله مستثنا نبود. سیستم تهویه ی ساختمان چنگی به دل نمی زد اما همه با ولع هوای بی پشم را به درون ریه می کشیدند.

پس از خرید لیست از پیش نگاشته شده ای که در جیبش اندکی مچاله شده بود، بی هدف لا به لای غرفه ها چرخ می زد و می دانست که نشر چشمه ای در کار نیست و حتی دفتر شعر جوان هم تخته شده است. کاملا آگاه بود که کلا چیز خاصی در کار نیست منتها چرخ زدنش لا به لای غرفه ها نیازی به دلیل نداشت همانطور که اکثر کاربران اینترنت هیچ دلیل موجهی برای رفرش کردن مداوم برخی صفحات خود ندارند.

هر از گاهی دستی به سمتش دراز میشد و تبلیغی را در دماغش فرو می کردند. در میان همان تبلیغات بود که ناگهان چشمم به نام “سیامک عباسی” خورد. برایش عجیب بود… کتاب نوشتن یک خواننده! برگشت و پخش کننده ی تبلیغ را در میان جمعیت پیدا کرد. پسرکی بود با چهره، قد، اندام و لباس معمولی.

– ببخشید آقا. شما خودتون این کتاب رو مطالعه کردید؟!

گویی گل از گل جوانک شکفته باشد. لبخند گرمی صورتش را پوشاند و بعد از “بله” گفتن، با حرارت شروع به ارائه ی توضیحات جانبی پاسخش کرد. دخترک اما به حرف هایش اهمیت چندانی نمی داد. به چشمانش نگاه می کرد که پر بود از زندگی و انرژی. چشم های انسان ها هرگز دروغ نمی گفتند. مطمعن شد که پسرک یک دلال کتاب که سعی در سوار شدن بر دوش وی داشته باشد نیست و تنها نظرش را بیان کرده. تشکر کرد و به طرف انتشارات منتشر کننده ی کتاب مذکور راهی شد.

کتاب پر بود از نقاشی های زیبا اما شعرها با سلیقه اش جور در نمی آمد. زیادی ساده بودند و عامی. دردو دلهایی که هر روز در اینترنت با دستی زیر چانه و چهره ای بی حالت می خواندشان پس مجددا مسیرش را به سمت ولگردی بی هدف کج کرد.

باز هم گم شد در میان جمعیت. باز هم زمزمه می کرد :

” Prison gates won’t open up for me

On these hands and knees I’m crawlin’

Oh, I reach for you “.

در حال خودش بود که باز هم او را دید… اتفاقی! و البته که هیچ اتفاقی اتفاقی نیست.

– خریدی کتابو؟

– نه

پسرک شکه شد. شروع به تعریف از سیامک عباسی کرد. سعی داشت نگرش دخترک را نسبت به اینکه “اکثر خواننده ها یک مشت آس و پاس بی درو پیکرن” تغییر دهد اما متوجه عقیده ی دیگر دخترک مبنی بر “کمالات یک شاعر تاثیری در خرید کتاب هاش نداره” شد.

به چشم هایش نگاه می کرد همچنان. انرژی در حال فروکش بود و این موضوع خوشحالش نمی کرد. سعی کرد بیشتر به حرف های پسرکی توجه کند که این بار سعی در دفاع از دوست داشتنی های زندگی اش داشت. که اینها نوستالوژی هایش است و ارزشمند. که یادگار است و دوست داشتنی. چشم ها برق انسانیت داشتند هنوز. چیزی که آخرین بار یک سال پیش دیده بود! می دانست که جوانک برای فروش کتاب اینگونه بال بال نمی زند؛ تنها سعی داشت از عقاید و دنیایش محافظت کند… .

لبخند زد. نه فقط به این خاطر که نشان دهد لبخند زدن هم بلد است؛ چرا که حس کرد مخاطبش ارزش این لبخند و حتی بیشتر از آن را داراست. به هر حال برای هر کسی حس خوبی دارد؛ دیدن یک انسان لا به لای مرده های متحرک. و به احترام جوانکی که نامش را نپرسید، کتاب را خرید. به احترام دنیا و نوستالوژِی های او.

و ساعت دوازده شب همان روز کسل کننده، برای دومین بار کتاب را باز کرد تا شعرها را با دقت بیشتری نگاه کند. بغض کرد… خندید… اشک هایش جاری شد! دو سال از زندگی اش جلوی چشمانش رقصید.

و کتاب یک ساعت بعد لا به لای دیگر کتاب های قفسه جا خوش کرده بود. و دخترک روی مبل. به جوان غیر معمولی که اسمش را هم نپرسیده بود فکر می کرد. به این فکر می کرد که کاش حداقل اسمش را پرسیده بود. کاش می توانست باز هم پیدایش کند… صرفا برای یک تشکر.

به هر حال دیگر دیر شده بود اما یک چیز مثل آفتاب داغ همان روز واضح بود؛ آن کتاب تا زمانی که در آن قفسه همراه سایر کتاب ها خاک می خورد… یادآور جوانی بود که دنیایش را با دیگران به اشتراک می گذاشت، بی توقع!

پ.ن: طولانی شد ولی باید درست می نوشتم این متن رو. برام مهم بود استثنائا. ببخشید و بیامرزید.

پ.ن: اگه فقط پسره رو یک بار دیگه ببینم… واقعا باید تشکر کنم ازش!

مصلی تهران- سالن اصلی شبستان- راهرو ۲۰- غرفه ۲۳- انتشارات شانی.

پ.ن: به احترام آقا مرتضی گل؛ اینم درگاه نظرات باز برای این پست. جون عمتون کامنتا رو نخورین. هر کی حس کرد دلش نمیخواد هر چیزی رو این مدلی بگه تیک خصوصی رو بزنه.

پ.ن: راستی! به فوتو بلاگ هم رجوع شود.

خارج شدن از نظر

once upon a time there was a happy littel girl, than she grew up

مهر بودُ صبح بودُ گرم بودُ پاییز خیر سرش. خیابان طویل بودُ کتونی هایش داغ بودُ هزاران فکرُ خیال که ون ارشادی هم رد شد. در یک جیبش کلید بودُ دوازده و هشصد پولُ کارت متروُ یک شکلات تلخ آب شده؛ و در دیگری هیچ بودُ هیچ بودُ هیچ. بر چشم هایش عینک بودُ ریمل بودُ اشک. در کله اش خاطرات بودُ خطرات بودُ فکر های مفت.

و بیشتر روزهای سال عادی هستندُ روزمره. با طلوع آفتاب شروع شده و با غروب آن پایان می پذیرند به طوری که در آینده هیچ نیازی به یادآوری آنها نیست. بیشتر روزهای عادیِ زندگی هیچ ربطی به مسیر اصلی زندگانی افراد نداشته و بودُ نبودشان تفاوتی نمی کند. اول مهر، شنبه بودُ این تداخلِ جالب، توجه بسیاری را به خود جلب کرده بود. اکثر آنها را افرادی تشکیل می دادند که آن روز صبح مسیر خانه تا مدرسه یا دانشگاه را با زمزمه ی “متنفرم از ته دل من از اول مهر” سپری کرده بودند. اما او دست هایش را در جیب فرو بردُ زمزمه کرد “چه راه ِ دور ! چه راه ِ دور ِ بی پایان ! چه پای لنگ !”…

سرش پایین بود تا نگاه های بُران هیچ کس زخمی اش نکند باز؛ کششش را نداشت در آن لنگ صبحِ داغ. و تصمیمش را گرفت… که از آن روز “ارغوان” باشد. ارغوان یزدانیان. متولد پانزدهِ مهرِ هزارُ سیصدُ هفتاد. تصمیمش را گرفت… برای تغییر رفتارُ دوستانُ رشتهُ دانشگاهُ کارُ رنگ اتاقُ زندگی. خودش را در حال بستن چمدانی تصور کرد با ترکیب نا همگونی از تیله، مداد رنگی، عینک، ساعت، دامن کوتاه گلدار، لاک، مقادیری کفشُ کتاب، ضد آفتاب، یک رژ قرمز، w810، لباس های رنگی، بطری آرزوها، تعدادی دفتر خاطرات قدیمی، چند پیکسل، یک کامپیوتر مشکی و قرآنی جیبی.

مهر بودُ صبح بودُ نسیم پاییزی بلاخره شروع به وزش کرد. خیابان طویل بودُ درخت هایش زیبا بودندُ دختر بچه ای در هنگام رد شدن از کنارش او را دید. در یک جیبش کلید بودُ دوازده و هشصد پولُ کارت متروُ دستش؛ و در دیگری هیچ بودُ هیچ بودُ دست دیگرش. بر چشم هایش ریمل بود و بر لب هایش لبخند. آن روز اول مهرِ هزارُ سیصدُ نودُ یک بوددر وسط پیاده رو ایستاد و بعد… چرخید. در خلاف جهت شروع به حرکت کرد.

و شاید تمامی آن حوادث رابطه ی مستقیمی با لاک بنفشِ روی ناخون هایش داشت چرا که بنفش زیبا ترین رنگ دنیاست و می توان تمامی حوادث را بدو نسبت داد.

پ.ن: اگه پونزدهم تولدم رو بهم تبریک نَگین؛ خیلی های دیگه هستن که این کارو برام میکنن…!

پ.ن: و آفتاب سوختگی های عمیق روی دست ها و صورتم نشون میده تابستانی مفرح رو پشت سر گذاشتم.

پ.ن: تصمیم مال امروز نبود… امروز تصویب شد.

پ.ن: و نظرات پست قبلی از نوشته ی من خیلی قشنگ تر بود… ممنون:)

پ.نزمانی “مریم کوچولو”یی در این مرداب با ما زندگی میکرد… یک سال پیش. کسی ازش خبری نداره؟! دلتنگشیم!

+ واسه یه عده سوال پیش اومده بود پس:

در حال فرار از چیزی نیستم… حتی نمی خوام چیزی رو فراموش کنم یا خودم رو بزنم به اون راه. فقط دارم دقیقا از صفر شروع میکنم تا بسازم چیزی که واقعا می خوام رو… چیزی که تمام و کمال خودم انتخابش کردم رو!

+ ای بابا باز سوتفاهم شده گویا:)) پس:

من همونم… روژان! تغییرات صرفا به زندگی روزانه ی من در دنیای حقیقی محدود میشن. تو نت همیشه خودم بودم…

خارج شدن از نظر

تلاشی برای ربودن مرد رویاهای یک کارکتر کارتونی

بابا لنگ دراز عزیز؛

متوجهم که شما پدر من نیستید. شما حتی پدر خوانده ی من هم نیستید اما ازتون خواهش می کنم که این نامه رو قبل از مچاله کردن حداقل یک دور تا ته بخونید. نیاز دارم با یک سوم شخص دوست داشتنی و بی طرف حرف بزنم… همینقدر که صدام شنیده بشه کافیه؛ آخه می دونید؟ پنجره ی اتاق من لبه نداره. منظورم اینه که لبه ی پنجره ی اتاقم اونقدر بزرگ نیست که بتونم بشینم روش و ساعت ها به بیرون نگاه کنم تا از تنهایی در بیام. بعضی وقتا حتی صندلی رو می کشم و می برم کنار پنجره. میشینم و لنگام رو می ندازم بالای همون لبه ی کوچیکشو زل می زنم به آسمون. نباید می گفتم لنگام… اینطوری دختر بی نزاکتی به نظر می رسم. باور کنید من دختر بی ادبی نیستم منتها از آخرین باری که برای کسی نامه نوشتم چهارده سال می گذره. البته نمی شه اون نامه ی صرفا نقاشی رو یک سابقه ی کاری موسق به حساب اورد… برای مادر بزرگم کشیده بودمش. حتی نمی دونم به دستش رسید یا نه چون هیچ وقت به روی خودش نیوورد. حقیقتا من از این مادر بزرگ هایی که توی کارتون ها برای نوه هاشون پلیور می بافن و کیک شکلاتی درست می کنن نداشتم. و خب شاید به همین دلیل بود که به صورت خودکفایانه طرز تهیه ی کیک شکلاتی و بافتن پلیور رو یاد گرفتم. میگن هر چیزی حکمتی داره… البته معتقدم زر می زنن ولی به هر حال استفاده از جملات مشهور و خفن در لا به لای مکالمات آدم ها رو بزرگ و فیلسوف جلوه می ده. نباید می گفتم زر می زنن… راستش از فلسفه خوشم میاد. چیز بی معنی و وقت پر کنیه… منظورم اینه که واقعا جالب نیست؟ فکر کردن به اینکه ماده چیه یا مثلا من کی ام یا اینجا کجاست؟! این سوال ها هیچ جوابی ندارن و فکر کردن بهشون صرفا مفرحه. مطمعنم خدا هم فلسفه رو دوست داره همونطور که مادر ها از تماشای بچه های در حال بازی کردنشون لذت می برن.

ماها به یه شکل متولد می شیم و به همون شکل می میریم و این وسط به همه چی فکر می کنیم غیر فایده ی این فکر های مفت. سوتفاهم نشه. من نیهیلیسم نیستم. اتفاقا خیلی هم همه چی رو دوست دارم منتها این تقلای آدمی برای بهتر بودن و بالا رفتن برام جالبه. اینکه تلاش می کنه کشف کنه و تجربه کنه و بفهمه و در نهایت مطلق باشه. اصن شما به خدا اعتقاد دارید بابا جان آیا؟ ببخشید که دستور زبانم اندکی مشکل داره. به هر حال شخصا حتی به اینکه قسمتی از خدا هستم هم اعتقاد دارم. شاید به همین خاطره که هر از گاهی حس میکنم خدام. همین هر از گاهی حس کردن ها باعث میشه شجاعت برچسب چسپوندن به همه چیز رو پیدا کنم… که تو خوبی و تو بد… تو بزرگی و تو کودک… تو نفهمی و تو فهمیده! و خب مگه نه اینکه این دنیا مال منه؟ فکر کنم باز سوتفاهم ایجاد کردم. منظورم از دنیا دنیای خودمه… شامل این اتاق و مسیرهایی که در طول زندگیم ازشون عبور می کنم میشه. به هر حال این منم که این دنیا رو اداره می کنم. هیچکس از نگاه من نمی تونه این دنیا رو ببینه پس اینکه بیام بد و خوب های دیگران و چهارچوب های معمول اجتماعی رو روی دنیام پیاده کنم احمقانه به نظر می رسه. هر انتخابی که الان می کنم، چه بد و چه خوب، انتخاب های فعلی من هستن و مقدسن. حالا اینکه بعدا بخاطرشون “ای خاک عالم تو سرت” به خودم می گم مهم نیست. مثلا خیلی وقت پیش یک “آدم” رو توی زندگیم راه دادم و از اون موقع تا به حال اینقدر بخاطرش خاک بر سرت به خودم گفتم که اگه واقعا خدا بودم و حرف هام سریعا تبدیل به اجسام میشدن تا الان زیر چند تُن خاک خفه شده بودم… با وجود تموم این حرفا هنوزم یارو رو نمی ندازم بیرون از زندگیم و بازم این حرکات رو تکرار میکنم. به این میگن عشق آیا؟! بیشتر شبیه حماقته ولی خب. باید احترام بذارم به “من”ی که نمی تونم مهارش کنم. به هر حال شما نمی فهمید من چی می گم چون یکی مثل جودی دوستون داره.شک دارم تا به حال بخاطر دوست داشتن یکی مثل جودی به خودتون “خاک بر سرت” گفته باشین. البته قصد جسارت نداشتم!
آقای جان اسمیت عزیز. من وحشت زده ام… خسته ام هستم البته منتها یه جورایی وحشتزدگیم می چربه بهش. می چربه بهش زیاد ادبی نیست نه؟! به کفشم اصن. خوبه که شما معنی عبارت قبلی رو درک نمی کنید. همیشه تصور می کردم بیست سالگی چیز خاصیه. منظورم اینه که… تو خواب و خیال هام فکر می کردم تا بیست سالگی خیلی تغییرات می کنم و دنیای اطرافم هم خیلی تغییرات می کنه اما الان که دقت می کنم می بینم هیچ گهی نشدم. خدای من. جمله ی قبلی یک افتضاح بی شرمانه بود منتها قصد ویرایشش رو ندارم چون هیچ جمله ی دیگه ای حق مطلب رو به اون خوبی ادا نمی کنه. البته الان یه سری چیزا رو می دونم یا حداقل فکر می کنم که می دونم. مثلا می فهمم که خونه صرفا یه چهار دیواری بتونی که زیرش عده ای همدیگه رو تحمل می کنن نیست. یا اینکه اگه مسئله ای همیشه در طول تاریخ وجود داشته و آدم های زیادی راجبش حرف زدن… حالا چه مثبت و چه منفی… به هر حال میشه بهش ایمان داشت حتی اگه باور یا درکش سخته… مثل دین، عشق و خدا. اینو می دونم که خوشبختی یه حس درونیه و دست پای مفت زدن فقط همه چیز رو بدتر میکنه. می دونم که به چشمای آدم ها میشه اعتماد کرد و هرکی دستاش سرده کثافت نیست. حیوانات احساسات رو درک می کنن… یه جورایی بهتر از آدم ها. حتی متوجه شدم که هر بلایی سرم بیاد ته تهش هیچی نمیشه!! یکم توضیح دادن این یکی سخته. نمی خوام شعار بدم که چیزی برای از دست دادن ندارم چون حقیقتا خیلی چیزا رو تو این بیست سال به دست اوردم. میخوام بگم متوجه شدم که از دست دادن چیزایی که خیلی خیلی غیر قابل از دست دادن به نظر می رسن هم باعث مرگم نمیشه. گفتم باعث مرگ نمیشه چون به اعتقادم تنها چیزی که ما تو این دنیا واقعا داریم، قدرت زندگی کردنه… تا حالا زندگی کردین؟!
به هر حال این حس که بیست سال عین برق و باد گذشت و من الان هیچ حسی ندارم وحشت زده ام می کنه. تا جایی که یادم میاد سن بعدیی که برام خیلی مهم بود سی سالگیه. یه جورایی حس میکنم باید تو این ده سال نکبت گندکاری بیست سال گذشته رو جبران کنم. ساعت ۱۲:۱۲ هست و این هیچ ربطی به بحث نداره. حس میکنم باید از این خونه به جایی نقل مکان کنم که پنجره اش لبه داشته باشه… بعد با یه دامن گلدار کوتاه حریر برم لبه ی پنجره بشینم و از تنهایی در بیام. از جودی بخواین براتون توضیح بده که چطور یه زن می تونه این مدلی از تنهایی در بیاد. باید برم برای مادر بزرگم کیک شکلاتی بپزم و پلیور ببافم. شاید هیچکس برای اون این کار رو نکرده. باید بگردم یه مخاطب خاص جدید پیدا کنم… البته این بار با دقت بیشتر. ولی هنوز حسرت بغل کردن قبلی تو دلم مونده. نظر شما چیه بابا جان؟ براش اس ام اس بفرستم که بیا من بغلت کنم؟ خیلی آدم یه دنده و گاویه آخه. یاد یکی می ندازه منو. می ترسم بعضی وقتا ازش. آخه نمی تونم خودم رو کنترل کنم و طرفش نرم. مسخره است نه؟! ریحانا یه آهنگ داره… تعظیم کن. یه بیت داره اون آهنگ… و حالا جایزه ی بهترین دروغ می رسه به تویی که تونستی “من” رو خام کنی… اون قسمت “من”ش خیلی مهمه. باید حتما تو این ده سال بچه دار بشم. نخندین خواهش میکنم! خیلی لذت داره داشتن یه چیزی که مال خودتونه… دقیقا مال خودتونه و میشه از ته دل دوسش داشت. بچه ها رو فقط تا یه سنی میشه دوست داشت. بعدش دیگه نمی خوان دوسشون داشته باشیم پس میخوام لذت ببرم از اون مدت کوتاه. دوست دارم دختر باشه تا هی لاک بزنم براشو موهاشو خرگوشی کنم! باید تو این ده سال بیشتر بخندم. حقیقتا پنج سال اخیر جو بزرگ شدن زودرس گرفته بودتم و کم می خندیدم و سخت می گرفتم همه چیز رو. فکر میکردم منطق خوبه و باید کامل بود. نفهم بودم خب… همه نفهمن. اشکال نداره. نباید این آخری ها رو می گفتم.
چقدر طولانی شد. اصلن هم حرفایی که تو دلم مونده بود رو نگفتم. بی خود نیست سیستم نامه نگاری از دور خارج شده. چیز مزخرفیه. باز هم حرف زشتی زدم؟ به کفشتون. جودی رو از طرف من ببوسین. یکی از طرفدارانش هستم چون هر کسی نمی تونه اشکم رو در بیاره. امیدوارم رکود اقتصادی آمریکا خنده های با روحیه ی شما رو تلخ نکرده باشه… راستی! تا یادم نرفته اینم بگم. اگه تو اسپرسو شکر بریزین خیلی خوشمزه میشه. می دونم دیگه نمیشه بهش گفت اسپرسو ولی به هر حال اسم این گندکاریی که ماها داریم می کنیم هم زندگی نیست.
ارادت مند شما
روژان کوچولوی خدا!
پ.ن: هرکی تا این ته رو خوند خیلی خیلی آدم خفنیه!
پ.ن: یکم ناراحت بودم؛ همین.
پ.ن: هر پیشنهادی واسه ده سال آتی دارین بگین… برخلاف پست اول این وبلاگ که نیاز شدیدی به ویرایش داره… نظر تک تکتون برام مهمه:)
پ.ن: همه چی متلاطمه… من چقدر قوی شدم!!
+ نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و نگم… این کامنتهایی که تا الان گذاشتین واسه این پست: فوق العاده است! مرسی همگی:)
+ نمی دونم خلاقیت کدومتون بود ولی به هر حال محشر بود. دوست بابا لنگ دراز… پست چی عزیز! یک دنیا ممنون:)

خارج شدن از نظر

بعید نیست ولی عجیبه.

و خب نود درصد آدمایی که سمینارهای چگونه زندگی خود را اداره کنیم و چگونه موفق باشیم و به گا نرویم رو برگذار میکنن خودشون قبلا انگیزه ی درست و حسابیی واسه زندگی نداشتن و الان هم صرفا با پولای ابلهانی که فکر میکنن تنها راه بلند شدن گرفتن دست بقیه است، به حیات ادامه میدن. از اون ور امشب به نازنین میگم انگیزه بده من آپ کنم، میگه من اگه انگیزه داشتم خودم آپ می کردم. و از نظر من همین شماها هستین که وقتی آدم بعد پشت سر گذاشتن یه روز کوفتی یهو چشمش میوفته بهتون و لبخند میزنه به امید پاسخ گرم شما، اول شُکه میشین بعد هم روتون رو میکنید اون طرف. لابد با خودتون میگین یارو خله… یا مثلا اشتباه گرفته… یا با من نیست… یا داره به یکی دیگه فکر میکنه! البته… ما نازنین رو دوست می داریم. جز معدود اد لیست های مسنجر است که بعد این همه وقت هنوز و هر روز از مکالمه با وی لذت می بریم.

دیروز بود. واسه اولین بار تو زندگیم شال سبز سرم کرده بودم. بهم میومد؛ نمی دونستم. به هر حال شلوارمم سبز بود… و کیفم. و کاکتوس جدید گرفتم از یه پیرمرد خسته با چشمایی مهربون. اون موقعی که داشتم می گرفتم البته دقت نکردم که قراره از چهارراه ولیعصر تا بالای میدون رو پیاده برم؛ با شال و شلوار سبز. و واقعا اون موقع تصور نمی کردم یک گلدون میتونه باعث بشه آدمای اطرافم جوری نگام کنن که انگار از مریخ فرود اومدم. یعنی تو شهر به این بزرگی، هیچکس با یه گلدون کوچیک حاوی کاکتوس تو خیابون راه نرفته؟ شاید بخاطر لاک قرمز بوده… به نظر من لاک قرمز هارمونی قشنگی با یه گیاه سبز و گلدون سیاه ایجاد میکنه.

به هر حال حس می کردم مریخی ام. یه جونور عجیب با قدی بلند، چشمای درشت زرد، دم آج دار و پوستی رضایی رنگ. شخصا تا وقتی یه همچین چیزی تو خیابون نبینم این مدلی زل نمی زنم بهش. راستی شما می دونید “رضایی” چه رنگیه؟! این رنگ رضاییه:          . اسمیه که با حسین براش انتخاب کردیم. من قبلا بهش میگفتم سبز آبی چون نمیفهمیدم سبزه یا آبی. بعدِ بنفش، رنگ مورد علاقمه. و “حسین”، یه دوست خوبه.

باید ناهار میرفتم یه جا. خوبه که همه جای این خراب شده میشه یه کافه ی آشنا پیدا کرد. بده… اینکه تو خیلی از کافه ها وقتی درو باز میکنی مهی از بخارات قهوه و سیگار نمی خوره تو صورتت. بده ولی به هر حال اون کافه پنجره های دوست داشتنیی رو برای پر کردن این خلا داشت. میزی در گوشه ی سالن صدام کرد و نشستم کنارش. من بودم و میز. میز بود و من. گلدون رو گذاشتم رو به روم روی میز. حالا من بودم و میز و گلدون. و باز شروع شد نگاه های همه. “همه” کسانی بودن که با ترکیب «او + میز + مخاطب خاص او» در جای جای کافه جا خوش کرده بودن.

و یه منو هم با تردید به جمعمون پیوست. به جمع من، میز و گلدون. و خب کمتر از پنج دقیقه بعد یه بطری آب معدنی هم روی میز قرار گرفت. و بعد هم ناهار. نگاها تموم نمیشد و من نمیفهمیدم به چی نگاه میکنن. تا جایی که یادم می اومد آخرین باری که با یک مخاطب خاص، همین چند ماه پیش، سر یه میز تو کافه می نشستم، اینقدر داغ بودنش می شدم که یادم میرفت اونجا بهشت نیست.

نمی فهمیدم چرا نمی فهمن. نمی فهمن کنار یکی بودن… با یکی بودن حتی به زور چقدر لذت بخشه. نمی فهمن. نمی فهمین. اصن معنی کلمه ی مخاطب خاص رو نمی فهمین. من و میز و گلدون خیلی خوب درک می کردیم این قضیه رو. شماها نمی فهمین. یادمه یکی از شماها بود… همین چند سال قبل. من بهش میگفتم “دوست”. اتفاقی تو کافه دیدیم همو. بهم گفت چقدر خوبه که یه همچین اعتماد به نفس قویی داری و می تونی تنهایی سر میز بشینی. عجیب به میز بر خورده بود اون روز. همینطور به آب معدنی. منم هیچی نتونستم بگم.

میفهمین؟ واقعا نمی فهمید. نمی دونم شاید شما هم نمی فهمین. به هر حال تو کافه من بودم و میز و گلدون که آب معدنی و ناهار هم به جمعمون پیوستن و این خاطره رو دوره کردیم با هم. بعد من یه برگه نوشتم گذاشتم زیر شیشه ی میز. امید داشتم کسایی که بعد من کنار میز میشینن بهش فکر کنن؛ شاید فهمیدن. شاید بعد خوندن اون دیگه فکر نکردن آدمایی که تنها سر میزای کافه ها میشینن اعتماد به نفس بالایی دارن. شاید به مخاطب خاصشون بیشتر توجه کردن. شاید فهمیدن اون میز فقط یه تیکه چوب نیست… یه میزه. یه میز که خیلی ها نشستن کنارش و باهاش از تنهایی در اومدن. باهاش تنها شدن… باهاش احساس تنهایی کردن.

پ.ن: آرمینا!:D

پ.ن: قرار بودن در این آپ به صورت مسالمت آمیز یادی از ایشون بشه:-”

پ.ن: دقت کردی خدا میذاره آدم به گا بره بعد با حالت دلسوزانه میاد بالا سرش میگه مگه نگفتمت نرو؟! خیلی حرکت با کلاسیه.

پ.نوای از این آهنگ… (دوستانی که فیلتر شکن ندارن… متن آهنگ نگفتمت نروی شاهینه!)

پ.ن: این روز ها همه می دونن نظرات تایید نمیشن… شما چطور؟!

پ.ناز قالب جدید راضی ام عجیب…

+ آره مهسا… شعبه ولیعصر سیاه و سپید بودم:)

+ فتوبلاگ همین لنگ های مبارک ما هستند:دی

+ و شخصی مجهول الهویه که من احتمال می دم از نوادگان ائمه بوده باشه در درگاه نظرات واسه ما فتوا صادر کرده که سعی کن به گااااا نری… :))

+ مهدیار؛ به پیغمبر راضی ام ازت. بی خیال شو:دی

+ بیتا جان دیگه همه میدونن اینجا بلاگ جوجه کروکدیل متفکر است. عنوان جا گیر بود:دی

خارج شدن از نظر

زیاده روی های تخمی در پیاده روی های بی هدف

بپیچم تو اون کوچه ی خلوت. بشینم لب پله ی ورودی اون خونه ای که قشنگ به نظر می رسه. به درختای بلندی که اسمشون رو نمی دونم نگاه کنم. از خودم بپرسم که آیا دونستن اسم و خواصشون باعث میشه زیباییشون بیشتر به چشم بیاد یا نه؟! یه زنبور بشینه روی دستم. به بدن راه راهش نگاه کنم و یادم بیاد لباس های برادران دالتون این مدلی بود. از زنبوره بپرسم که آیا می دونه یه زنبوره؟ آیا می دونه کجاست؟ آیا تا به حال به این فکر کرده که آیا خدایی هست؟ ازش بپرسم نظرش راجب اشرف مخلوقات بودن آدما چیه؟

بعد قشنگ نگاه عاقل اندر سفیهش قبلِ بلند شدن از روی دستم رو حس کنم. باز به بالا ترین نقطه ی درخت های اون کوچه خیره بشم و از خودم بپرسم با توجه به آلودگی هوای تهران، آبی آسمونی چه رنگیه؟ و اینقدر محو تماشای اون آسمون خالی از ابر بشم که وقتی ونگ ونگ گوشیم بلند شد خودم رو بزنم به نشنیدن.

صداهایی از پشت سرم بشنوم و بعد در خونه باز بشهُ خانوم پیری که مشخصه در دوران جوونی از امثال من خیلی زیبا تر بوده با تعجب بهم نگاه کنه. کیفم رو بر دارم و بغل کنم تا راحت تر رد بشه. پایین پله های مرمری خونه اش وایسه و ازم بپرسه حالم خوبه؟ و با لبخند بگم حال شما چطوره؟

دور شدنش رو نگاه کنم. نگاه کردن به دور شدن آدم ها همیشه حس خاصی رو ایجاد میکنه. وقتی به دور شدن آدم ها نگاه نمیکنی و بعد یهو میبینی نیستن احساس نا امنی دست می ده بهت… احساس از دست دادن.

یه مورچه با یه چیز بزرگ کرم رنگ توی دهنش از جلوم رد بشه و هوس کنم محتویات کیفم رو  چک کنم. دونه دونه بیارمشون بیرون و بچینمشون رو پله کنار هم. می تونم در همین لحظه اون عکسی که یک سال پیش باید از محتویات کیفم می گرفتم رو برای وبلاگ بگیرم. چرا نگرفتم؟ آیا می ترسیدم این اشیاء بی ارزش اطلاعاتی بیشتر از چیزی که خودم تصور میکنم رو در اختیار مخاطبینم بذارن؟ آیا ما با ترس متولد میشیم یا ترس یک حس اکتسابیه؟ حداقل وسط اون همه خرتو پرت دیگه نه فندکی هست و نه کبریتی. این خوبه… شاید.

قرآن جیبی… چرا بهش میگن قران جیبی؟ شاید یکی خواست بذاره تو کیفش… تو قفسه ی اتاقش. چرا ما آدم ها اینقدر سعی داریم همه چیز رو دسته بندی و کنترل کنیم؟ سایز بندی کنیم. اسم انتخاب کنیم براشون. برای خودمون… برای خونمون… برای کوچه ها و خیابون ها و کشور ها و سیاره ها. چی بهمون میده این کار؟ اطمینان؟ قدرت؟ همه چیز تصادفه. همه چیز بر حسب تصادفاتی بسیار دقیق و از پیش تعیین شده اتفاق می افته و تنها نقش ما این وسط انتخاب شیوه ی برخورد با این تصادف هاست… شایدم نه.

و نگاه عاقل اندر سفیه اون زنبور برای پیدا کردن جواب سوال هام کافی بود. دنیا کوچیک تر از اونه که بخوام به چرای آفرینشش فکر کنم. فرقش چیه؟ اینکه من درجا آفریده شده باشم یا بر اثر تکامل؟ اینکه زمین به دور خورشید می چرخه یا خورشید به دور زمین؟ چه فرقی میکنه که من روژان باشم یا ژاکلین؟ ایران باشم یا آمریکا؟

تصور کردن اینکه الان می تونم از دیوار به داخل خونه ی اون پیرزن بپرم و با بررسی وسایل خونه اش گذشتش رو… خاطراتش رو… سیر زندگیش رو لمس کنم، به اندازه ی سرکشیدن یه لیوان هات چاکلت داغ وسط سرمای زمهریر زمستون لذت بخشه پس باید بعد از برگردوندن وسایل به داخل کیف از کوچه خارج بشم. خارج بشم و نگاه کنم به آدم هایی که خودشون رو یه روزی… یه جایی… جا گذاشتن و اما یادشون نیست این همه تلاش برای بودن و به دست آوردن از کجا و چطور شروع شده. می ترسن از فکر کردن راجب اعتقاداتی که ممکنه خلافشون اثبات بشه و یک عمر انتخاب و تصمیم گیری رو زیر سوال ببره. می ترسن از گم کردن کلید خونشون. از به دست نیووردن فلان شغل. می ترسن از زیر ماشین رفتن یا توی فلان ماشین ننشستن. می ترسن از سایشون. بعضیاشون حتی از خدا هم می ترسن. شاید اگه منم اینقدر وحشت زده نبودم و خودم رو وسط این ترس ها دفن نمیکردم می تونستم تمام زندگیم رو ول کنم و به قیمت کارتون خواب شدن دنیا رو با تمام بدی ها و خوبی هاش از نزدیک ببینم.

قدم هام رو هماهنگ کنم و توی یک خط مستقیم به راه رفتن لا به لای مرده های متحرکی که اگه بیشتر از یه حد بهشون نزدیک بشی عین زامبی گازت می گیرن  ادامه بدم. باید فکر کنم به کارهایی که نیازه در طول امروز انجام بشه. به دروغ هایی که باید بگم تا ترسهام به حقیقت تبدیل نشن و حقایق مخفی باقی بمونن. فکر کنم به دغدغه هایی که خودم رو وسطشون دارم له می کنم. فکر کنم به اشتباهاتی که کاش مرتکب نمی شدم. فکر کنم به “کاش” هام. فکر کنم و فکر کنم دارم فکر میکنم. بعد همینجور که تو حال خودم دارم از عرض یک خیابون فرعی و خلوت بی هوا رد میشم یکی دستم رو بگیره و بکشتم دنبال خودش. گیج و منگ در طرف دیگه ی خبایون به اطرافم خیره بشم در حالی که صدای بوق ممتد یه دویستو شیش مشکی باعث زنگ زدن گوش چپم میشه. به چهره ی بی حالت پسرک بیست و چند ساله و سبزه ای که یکی از باید های اصول انسانیت رو انجام داد نگاه کنم و بفهمم یکی از بیست درصد ایرانی هاییه که چشماش بین طیف رنگی قهوه ای سوخته تا مشکی نیست. به کفش های واکس زدش نگاه کنم؛ به ساعت سواچش و به دستبند مغناطیسیش. و بعد که مطمعن شدم در قبال کاری که کرده باج نمی خواد… راهم رو بکشم و برم.

برم و به تصادف های دقیق و از پیش تعیین شده فکر کنم. به آبی آسمونی. به اینکه اگه این سنگ کوچیک رو از کنار این پیاده رو شوت کنم و پرت بشه وسط خط ویژه ی عبور دوچرخه ممکنه بره لای چرخ یه اسکیت باز و باعث دربو داغون شدنش بشه. به این فکر کنم که حالم از تعطیلات به هم می خوره. به این فکر کنم که وقتی ما بزرگ میشیم دلمون می خواد به کودکیمون بر گردیم… به اون دوران بی مسئولیتی نسبی در مورد اشتباهات. به لی لی ها و گرگم به هواها. بعد از خودم بپرسم بچه های سرطانی، بیمار و معلول… یا اونایی که مجبورن از سنین کم کار کنن… اونا وقتی بزرگ میشن میخوان به کجا برگردن؟ به چی برگردن؟ اگه من الان ساعتم رو خودم بکشم جلو و ببرمش رو پنج و پنج دقیقه و آرزو کنم… اون وقت چی؟ بر آورده میشه؟

کاش یه اجلاس برای جواب دادن به این سوال ها برگذار بشه. خدایا… دنیا رو تعطیل میکنی؟!

پ.ن: و هر چی بررسی میکنم می بینم نامردیه که خیلی جاها رو وقت نمی کنم بخونم یا موقع نظر دادن که میرسه فقط بک اسپیسه که کار میکنه… بعد شماها میاین یه همچین کامنت هایی میذارین. تا اطلاع ثانوی درگاه نظرات رو بر می دارم… کار واجب داشتین می دونید کجام:دی

خارج شدن از نظر