رفتن به نوشته‌ها

ماه: آبان ۱۳۹۱

اینجا… ایران است.

یه کافه تصور کنید… با میز و صندلی های چوبیی که با کنده کاری هایی از طبیعت تزئین شده. قاب های بلوطی پنجره های ارسیش، شیشه های رنگارنگی رو در آغوش گرفته. از گرامافون گوشه ی سالنش، آهنگ های هایده، داریوش، بدیع زاده، شجریان، مهستی، گوگوش، فریدون، فرهاد، ویگن، دلکش و بنان پخش میشه. تو کتابخونه ی دیواری و بزرگش میشه آثاری از دانشور، هدایت، آقایی، ابراهیمی، پرویزی، فصیح زاده، یاقوتی، فقیری، بهرنگی، بهارلو، پزشکزاد، چوبک و خاکسار رو پیدا کرد. توی منوش چایی های تازه دم با مخلفاتی مث دارچین و لیمو پیدا میشه… و انار دون شده با گلپر. همه ی لیوان ها و کاسه هاش سفالیه با لعاب آبی آسمونی. دیواراش پر کاشی کاری. زیر سیگاری هاش ساده و شیشه ای. هیچ مامور اماکنی هم هیچ وقت گذرش به اون ورا نمیوفته…

 

پ.ن: نشد این تصورو با شماها به اشتراک نذاشت…

خارج شدن از نظر

نه دیگه… دیگه نه.

بعد نه سال خیره شدن به دیوارُ نشستن کف دسشوییُ آل استارهای زوار در رفته پوشیدن برای نشون دادن آس و پاسیُ گوش دادن هزار باره به اون آهنگُ تغییر پاتوق مداومُ زل زدن به سنگ فرش پیاده روهاو تحمل مردم برای به اصطلاح فرار از تنهاییُ تلاش برای حرف زدنُ متکا گاز گرفتنُ ریق ریق شبانهُ بازخوانی کتاب های بی سروتهُ بازبینی فیلم های بی سروته ترُ به اشتراک گذاشتن چس نالهُ عاشقِ تو شدنُ فرار از آینهُ معده دردُ ژلوفنُ چایی زهرماری رو بلعیدنُ مشت کوبیدن به کیسه بوکسُ پنهون کردن چشا زیر انواع عینکُ باطری ننداختن عمدی روی ساعتُ کلکسیونی از آتوآشغالهای خاطره انگیز جمع کردنُ چَشم گفتن به دوست داشتنی هاو ترکوندن جوش ها برای به جا موندن آثار غرور جوانیُ خط خطی کردن برگه ها از عصبانیتُ فحش دادن زیر لب از ندامتُ کوبیدن کله به دیوار از بدبختیُ ترس از اینکه کسی حتی فک کنه بچه پولداریُ نقاشی رو دست و پاو گریه زیر دوش حمومُ آتیش زدن نوشته هاو با خدا حرف زدنُ محک رفتنُ گیتار شکستنُ عین حمالها کوله پشتی انداختنُ فرار از حقیقتُ دروغ گفتن به خودُ سرکوب سوالاتُ تظاهر به حماقتُ قورت دادن احساساتُ پیاده روی های بی هدفُ پرت کردن بسته ی مارلبرو رد+ زیپو با یه ژست کولُ ترک سیگار بعد خاموش کردنش روی دستُ خنده های عصبیُ شاد بودن یامفت واسه همرنگ نشدن با جماعت شبهه روشن فکرُ خود آزاریُ دگر آزاریُ پارانویدُ مازخیسمُ فشار دادن دندونها از سردردُ تنفر از درو دیوارُ آرزوی مرگ قبل از خوابُ فحش دادن به مقدساتُ پناه به نمی دونم و نمیخوام بدونمُ بی گواهی نامه پشت ماشین نشستنُ خفه کردن کودک درونو وجدانُ بازم زل زدن به دیوار… محض رضای خدا میخوام زندگی کنم یا حداقل سعیم رو بکنم. شاید با دست پر برگشتم. شایدم هم عین همیشه… شاید وقتی برگشتم یه داستان نوشتم سعید. شایدم کمتر از الان حرف برای بلند گفتن داشتم. شاید کشیدم بیرون از این دایره ی تکرار…

خدایی هست… باید باشه… هممون رو دوست داره… باید دوست داشته باشه… یه روز خوب میاد… باید بیاد… همه چی درست میشه… باید درست بشه…!

پ.ن: نت هستم… ایمیلای قشنگتون رو چک میکنم و جواب میدم… چون قراره وقتم رو صرف نوشتن یه چیز دیگه کنم این پست تا اطلاع ثانوی بالا می مونه. عادت کردین بهم دیگه… نه؟!

گورس عبدالمالکیان نوشت:

یک جفت کفش

چند جفت جوراب با رنگ های نارنجی و بنفش

یک جفت گوشواره آبی

یک جفت …

کشتی نوح است

این چمدان که تو می بندی!

بعد

صدای در

از پیراهنم گذشت

از سینه ام گذشت

از دیوار اتاقم گذشت

از محله های قدیمی گذشت

و کودکی ام را غمگین کرد.

کودک بلند شد

و قایق کاغذی اش را به آب انداخت

او جفت را نمی فهمید

تنها سوار شد،

آب ها به آینده می رفتند …

همین جا دست بردم به شعر

و زمان را

مثل نخی نازک

بیرون کشیدم از آن!

دانه های تسبیح ریختند:

من …. تو

…. کودکی

…. قایق کاغذی

نوح ….

…. آینده

…..

تو را

با کودکی ام

بر قایق کاغذی سوار کردم و

به دوردست فرستادم،

بعد با نوح

در انتظار توفان قدم زدیم.

پ.ن: اینم از یک آبان امسال…

خارج شدن از نظر

از تلفظ رینالدز خوشم میاد…

/**/ 

مسافرت بودم این یه هفته رو. متاسفانه اونقدرا هم خوش شانس نبودید که سیل ببرتم چون رامسر بودیم ولی هنوز حس نم کشیدگی باهامه. همه چی نم کشیده بود. اصن یه مدلی بود که هرچی سعی می کردی از نم کشیدگی فرار کنی بازم نم می کشیدی؛ هم خودت هم چیزایی که باهاشون برای فرار از نم کشیدگی تلاش کرده بودی. از فکر مفت گرفته تا توآلت رفتن… همه چیز نم می کشید. سیگار هم حتی حس نم کشیدگی رو القا می کرد. الانم قشنگ حس میکنم نم کشیدم.  چمدونمم که داشتم تخلیه می کردم همه چیزم نم کشیده و خیس بود. به لیست چیزایی که ازش متنفرم، نم کشیدگی رو هم اضافه کنید.

سعی کردم تجربیات جدید کسب کنم. مثلا انار خوردن در حالات مختلف: انار خوردن لب دریا، انار خوردن روی ایون، انار خوردن توی جنگل، انار خوردن درون تلکابین، انار خوردن روی سقف شیروونی. متوجه شدم که چهاردست و پا بالا رفتن از پله هایی که موکت شدن نه تنها از میزان خسته کننده بودنشون کم می کنه بلکه حال هم میده. انواع و اقسام گل ها رو گذاشتم لای کتاب هایی که همراهم بود تا ببینم نمونه ی خشک شده ی کدومشون قشنگ تره. یه مشت ماسه ی لب ساحل رو با خودم اوردم تو ویلا و ریختم تو یه تشت و مقادیری آب هم ریختم روش تا جک و جونورهای توش رو شناسایی کنم؛ پر بود از “صد پای دریایی”. این اسم رو هم به افتخار ملیکا اختراع کردیم. یه سری جونور سفید رنگ کوچیک بودن با شمایل میگو مزین به یه عالمه پا که از قضا خوب هم شنا می کردن. اگه نوشابه ی زرد و سیاه رو به دلیل کمبود جا با هم مخلوط کنید انفجاری رخ نمی ده و بعدش هم قابل خوردنه، بدون عوارض جانبی.

یه سری چیزای جدید هم متوجه شدم. حلزون ها هم عین کرم ها وقتی بارون می باره میان بیرون و این خطر له شدنشون رو زیاد میکنه پس باید بعد از بارش بارون مواظب اونا هم بود. سیر ترشی های تازه به درد نمی خورن و تازه بودنشون از بو و طعم تیز سیر مشخص میشه ولی نباید بذارم بابام زیاد سیر ترشی تست کنه. اگه شیب چاه توآلت اسلامی به سمت سوراخش نباشه عملا فرقی با توآلت فرنگی نمیکنه. سواحل عمومی و توریستی مراکز کثافتن چون مسئولین احداث کننده اش صرفا برای کسب درآمد، امکانات رفاهیی نظیر الاچیق، پلاژ، توآلت و حمام رو قرار دادن و به تخمشون هم نبوده که این محیط در صدر لیست، سطل آشغال نیاز داره؛ حقیقتا خیلی وقته که دیگه آدم ایده آل گرایی نیستم و از ملت توقع ندارم فرهنگ داشته باشن و خودشون آشغالاشون رو بریزن تو پاکت و همراهشون ببرن. گربه های شمال عمدتا سفید رنگن و همیشه بخاطر خیس بودن حالت اشمئزاز به خودشون میگیرن؛ از نظر جمعیتی هم کمتر از سگا هستن. پوشیدن شلوار کردی و زیر پوش همچنان رواج داشته و احتمالا بیرون ریختن پشم و پیلی هنوز هم نشان دهنده ی مردانگی ست. کلاغ ها علاوه بر تهران، ناحیه ی مازندران رو هم اشغال کرده و لب ساحل دسته های کلاغ در حال مهاجرت رو میشه دید… حتی میشه کلاغ هایی رو دید که دنبال آخرین بازماندهای مرغ های دریایی کردن:| زیتون پرورده باید رب انار داشته باشه. مردم نواحیی از کشور وقتی شهرداری شهرشون رو آسفالت می کنه، بنر نصب کرده و تشکر می کنن. در آخر سفر هم فهمیدم اگه نرسیده به کرج پنجره ها رو بدین بالا و با کولر تا تهران بیاین و بعد پنجره ها رو بدین پایین، حتی اگه سه صبح یک چهارشنبه ی دل انگیز باشه بازم شهر بوی دود میده… فقط و فقط بوی دود میده. این تهران پر کثافت!

اصن قربون همین تهران پر کثافت. نه نم می کشی توش، نه کباب میشی، نه یخ میزنی! قربون همین کثافات معلق در هواش که موجبات انواع خود درگیری ها و تفکرات بی سروته راجب آفرینش و فلسفه رو فراهم می کنه چرا که اکسیژن زیادی مغز رو از کار می ندازه… همش چُرت میزنی.  قربون گربه های رنگ و وارنگ، لوس و پدرسگش. قربون مغازه دار های شکم گنده اش که تو مغازه هاشون از جون مرغ تا شیر آدمی زاد به راحتی ردو بدل میشه. قربون این روانی هاش که ساعت نه شب به بعد می ریزن تو خیابونُ یادشون میاد هویچ بستنی بخورن. قربون همین اتوبان همتِ گه که میشه رفت رو سقف خونه و در حال انار خوردن بهش خیره شد و صحنه های اکشن دید. قربون  پلیس هاش که خودشون هم تیکه می پرونن. قربون تلکابین توچالِ کسل کننده اش که هیچ کس زیر پات فریاد نمیکشه “جون مادرتون اگه بطری آب دارید برای ما بندازین پایین!”. قربون آسمون خاکستری روز و قهوه ای شبش. قربون لات های باکلاس و زیرابرو برداشته اش. قربون کافی شاپ هاش که نه بوی ماهی می دن نه قلیون. فدای این ملت همیشه اعصاب داغون و از ماتحت فیل فرود اومدش حتی. قربون پارک های کچل و جوب های بی آبش. قربون کوچه فرعی های شلوغ و بن بست های خسته اش. قربون کتاب فروشی های خاک گرفته اش. قربون باغچه های کنار پیاده رو هاش که عملا زیر سیگاری ان. قربون بی آر تی های با سرعت لاکپشت حرکت کنش. قربون مغازه های بَرَندش که پول یه ماشین رو می خوان بابت یه جفت کتونی ازت بگیرن. قربون صدای فحش های کش داری که از هر طرف ناگهان به گوش می رسه. قربون این صندلی و میز کامپیوترم. قربون کاکتوس هام که بوی زندگی می دن. قربون خدایی که اینجا کنارمه. والا!

 

پ.ن: یه مقدار بابت نم کشیدن حالم گرفته بود؛ همین.

پ.ن: از فواید کنکور این بود که هرجا میخواستن مسافرت برن من ((ارواح عمم)) درس داشتم و نمی رفتم.

پ.ن: اختیار دارید، بی سعادتی از خودتونه!

پ.ن: دارم برنامه ریزی میکنم واسه یه سری حرکات تو خیابون و بعضا رو دیوارای شهر… التماس دعا:))

پ.ن: الان دیگه هوا داره یه مدلی میشه که متکای خنک بغل کردن توی رخت خواب حال نمی ده. باید یار داغ داشت(یاسی بیا گیر بده)!

پ.ن: اصنشم من بد عنق و غرغرو نیستم. خیلی هم لوس و ننر و خوش خنده ام. نگا—-» 😐

پ.ن: اینایی که دلخوشی های کوچیک و توهم معجزه رو از خودشون دریغ می کنن به اسم منطق، به چی زنده ان؟ اصن چه مرگشونه که سرشون رو نمی ذارن بمیرن بقیه راحت تر خودشون رو بزنن به نفهمی؟

پ.ن: یک فتوبلاگ پر بار… نکتار پشت نکتار؛ نکتار هلو البته!

پ.ن: الان که دقت میکنم حوصله گزینش عکس و آپلود ندارم… تا یکشنبه ولی به روز میشه فتوبلاگ:دی

پ.ن: بابت جمع کردن مجدد اکانت اف بیم معذرت میخوام. بلاخره یه روز یاد میگیرم که به تصمیمات گذشته ام احترام بذارم حتی اگه به نظرم در شرایط حال بی معنی به نظر میرسن. اف بی یه جای واقعا مزخرفه و من اعصابم نمیکشه. با تشکر!

+ پست اول وبلاگ ویرایش شد!

خارج شدن از نظر