رفتن به نوشته‌ها

ماه: آذر ۱۳۹۱

یک عاشقانه ی آرام

می دونی؟ بیا بعد این همه وقت با هم صادق باشیم. قبل از تو هم همین وضعیت بود منتها… تو فقط بهونه ی خوبی واسه نالیدن از درو دیوار؛ همین!

دلم دستای گرم می خواد… کمبود دستای تورو بهونه کردم. دلم چشمای پُر از همه چی می خواد… دلتنگی واسه چشمای تورو بهونه کردم. دلم پیاده روی دو نفره زیر یه چتر رو می خواد… نبود تورو بهونه کردم. دلم هر هر خندیدن به تئاتر های مفهومی رو میخواد… خاطرات تورو بهونه کردم. دلم اس ام اس های مسخره می خواد… آواتارت توی گوشیم آزارم میده. دلم چایی داغو آغوش باز می خواد… یاد بلیز سبزت میوفتم.

دلم قبلا هم همه ی اینا رو به اضافه ی خیلی چیزای دیگه می خواست ولی فکر می کرد چون دیگران هم می گن خوبه می خواد… بعد تو اومدی و دید خوبه… آره، بد نیست. حالا هم تو بهونه ای. بهونه واسه گفتن این کمبود ها. که به دیوار نگا کنه یاد تو بیوفته… به باغچه نگا کنه یاد تو بیوفته… به آسمون نگا کنه یاد تو بیوفته. بعد با خودش بگه، نکنه داره به من فکر میکنه که بهش فکر میکنم؟! یاد تو بیوفته چون تو سمبل این خلاء هایی… این نداشتن ها و نبودن ها و نخواستن ها… وگرنه تا جایی که یادم میاد وقتی بودی هم جز نکبت چیزی نبودی!!

پ.ن: من نادر ابراهیمی نیستم؛ متوجهین دیگه؟!:دی

پ.ن: ایییش… اینقدر از این آذر ماهی هایی که هی قربون صدقه ی خودشون میرن بدم میاد، به خصوص تو عزیزم:دی!

پ.ن: یه هفته می خوام بخورم و بخوابم یکم قیافم از این حالت مردگی در بیاد. شبیه جسد شدم… بودم ولی خب الان بیشتر شده.

پ.ن: فثام! یه ایمیل بذار از خودت جواب کامنتت واسه پست قبلی رو بدم… اگه جرات داری البته:دی.

پ.ن: وقتی سه نفر که هیچ ربطی هم ندارن بهم میگن آهنگ Maroon 5 – She Will Be Loved مارو فقط یاد تو می ندازه… به این نتیجه می رسم که من یه ربطی بهش دارم. آیا؟!

خارج شدن از نظر

in relationship with pillow…

بذارید یه جوری بگم که شما هم شریک بشید تو این حس. وقتی دختری و تو ایران زندگی میکنی- میگم تو ایران زندگی میکنی چون تو ایران بزرگ شدم… تو این جامعه رشد کردم و نمی دونم بقیه ی دنیا چه خبره- متلک ها و آزارها از یازده سالگی شروع میشه. واکنش ها و گارد گرفتن ها متفاوته؛ منم از این قضیه مستثنا نبودم. جامعه گفت پسرایی که دنبالت میان کثافتن. بهم گفت نگاشون کنی… لبخند بزنی… مث آدم رفتار کنی باهاشون، تو میشی کثافت قضیه. و من کثافت بودن رو دوست نداشتم.

حدودا سه سال پیش، چهارشنبه ای نم کشیده از همین فصل بود. هفت و نیم صبح. با اتوبوس رسیده بودم صادقیه. همونجا وقتی متوجه شدم بهم نگاه کرد و بعد پیاده شد، شک کردم. به هر حال ورودی ایستگاه مترو بود و نمی شد زیاد روی این مدل شک ها اونم اون وقت صبح حساب باز کرد پس کنار باجه ی فروش بلیت بی دلیل وایسادم و کارتی که عملا پر بود رو دو تومنِ دیگه شارژ کردم. توی شیشه می دیدمش که منتظره. حالا دیگه مطمعن بودم که داره دنبالم میاد. زور داره شیش صبح از رخت خواب بیرون اومدن واسه کاری که هیچ علاقه ای بهش نداری… اخلاقتو سگی میکنه. اون روز هم احتمالا از دنده ی سگم بلند شده بودم که اون مدلی بالا پله برقی برگشتم طرفشو پرسیدم واسه چی داری دنبالم میای؟!

احتمالا آغاز مکالمه رو جور دیگه ای برنامه ریزی کرده بود که اون طور شکه به نظر می رسید. جملات جسته و گریخته ای رو یادم میاد… ” من آدمی نیستم که دنبال کسی راه بیوفتم.” “منم آدمی نیستم که کسی دنبالم راه بیوفته.” “من ازتون خوشم اومده.” “من از ظاهرم خوشم نمیاد. توافق نداریم با هم!” “چرا عصبانیی؟!” “عصبانی نیستم.” ” میشه پنج دقیقه به من وقت بدی؟ بشینیم رو همین صندلی صحبت کنیم.” ” داریم صحبت می کنیم!” و احتمالا با یه “روزتون خوش” جمع کردم قضیه رو. سوار مترو شدم و وقتی در بسته شد و داشت راه میوفتاد از پشت شیشه بهش نگاه کردم… یک نگاه بی دلیل.

قضیه ی روزمره ای بود و قابل فراموشی، ولی … مدت زیادی گذشته و هنوز چهرشو یادمه؛ و این منطقی نیست. یه جای کار می لنگه. یه آدم معمولی بود… کاملا معمولی. لباس های معمولی. چهره ی معمولی. مدل موی معمولی. حرف های ساده و معمولی. یه معمولی…

اتفاقات و روزمرگی ها رو من و شما تعیین نمی کنیم و به همین خاطره که بعضی خاطرات بعدها مهم میشن. بعدها به یاد موندنی میشن. بعدها بهشون دقت می کنیم و دنبال سرنخ ها می گردیم که چی شد؟ چرا؟!

و من الان دارم فکر می کنم که چرا وسط این همه اتفاقی که در این مدت رخ داده- که انصافا کم هم نبودن- این خاطره رو یادمه. از اینایی که همش در حال سیر در گذشته باشن نیستم مگه اینکه اون گذشته ی خاص زیادی مهم بوده باشه اما این خاطره…؟!

و همین موضوع باعث شد فکر کنم بهش… چرا یادمه؟ عذاب وجدان دارم بابت کاری که قبلا و بعدا هزاران بار مرتکب شدم؟ و بعد با خودم بگم… که اگه ساعت کاری مدارس نه بود به جای هفت… اگه کسی نمی گفت پسرایی که دنبالت راه میوفتن کثافتن… اگه من تو اون سن می فهمیدم که جامعه ی ما سرشار از هنجار های نا هنجاره… اون پسر می تونست یه معمولی دوست داشتنی بشه توی زندگی من. می دونم مسخره است… می دونم ولی می تونست بشه پیتر پارکرِ معمولیی که زیاد هم معمولی نبود؛ مرد عنکبوتی من. می تونست دستای یخم بگیره و بهم بگه چقدر گرمی دستات آشناست. می تونست کسی باشه که تو اوج تنهایی هام زنگ می زدم بهش. شرط می بندم می تونستیم زیر چتر چهارخونه ی من دوتایی کل ولیعصرو راه بریم. می تونست برای یه مدت هر چند کوتاه زندگی معمولیم رو تغییر بده حتی اگه از هیچ نظر هیچ ربطی بهم نداشت؛ آدمای دوست داشتنی و خوب رو همیشه میشه بی دلیل به قسمتی از زندگی تبدیل کرد. شاید هم هیچ کدوم از این “می تونست ها” اتفاق نمیوفتاد و تو همون مکالمه ی پنج دقیقه ایی که خودش درخواست کرده بود جمع می شد قضیه ولی… ولی و زهرمار! تو وضعیت الان ولی و کوفت… ولی و یرقان. فعلا که منم و متکایی که شبا بغلش میکنم.

کاش اون اتفاق دیروز افتاده بود. گه تو این کاش ها اصن! کثافت قضیه من بودم اون روز… بعد سه سال خودش نکته ی عبرت آموزیه.

پ.ن: فکر می کردم خود درگیریم تموم شده… گویا هنوزم فکر مفت زیاد می کنم گرچه از پارسال کلا دارم سعی میکنم فکر نکنم!

پ.ن: بیاین دلداری بدین این دختر بچه ی هار رو…

خارج شدن از نظر

این چارمینگ های سوار بر اسب!

 

 

مظهر زیبایی باشی؛ تجلی خدا… بی عیب و نقص؛ کامل از هر نظر. عمیق ترین احساسات رو درک کنی… مجموعه ای باشی از متضاد های بی معنی و منسجم، در پس رفتار معقول و سنگینت یه بچه ی تخص جولون بده، خجالتی باشی و دریده، خشن باشی و مهربون، مودب باشی و بی ادب، ساده باشی و پیچیده، بعد… بعدِ تمام این پستی ها وبلندی ها، عاشق موجوداتی بشی پوشیده شده از پشم! بی حوصله… فاقد قدرت درک احساسی و تحلیل پیچ و خم های روح… سرشار از غرور و حماقت… دارای خودخواهی های کودکانه و بی منطق. و با وجود تمام اینها باز هم عاشقش بشی و برات اونقدر دوست داشتنی باشه که خودت رو، دنیات رو، روحت رو… بذاری پاش. فدا کنی براش. دوستش باشی… کنارش باشی… بگذری از همه چیت… مادرش باشی و معشوقش، تهش هم برات مهم نباشه که حتی ساده ترین مسائل این روابط دو طرفه رو درک نمی کنه. برات مهم نباشه و به روش هم نیاری… بعضی وقتا اونقدر برات مهم نباشه که یادت بره حتی وجود داشتن. تا جایی که می تونی و میشه بمونی پاش و بسوزی و عشق نذاره بفهمی چی کار داری می کنی با خودت.

همه ی اینا هست و فقط غرور مردانه ی یک موجود زمخت و پا گنده منکر وجودشون میشه اما بازم میگم دوست داشتنی ان این  سیبیلو ها. این سیبیلوهای صورت زبر… ابرو خفن… دماغ گنده!

مهم نیست سه سالشه… یا سیزده… یا سی؛ سخته از پای پلی استیشن بلند کردنشون، بی دلیل. فرقی نداره برای اولین بار داری می بوسیشون یا صدمین بار، اگه اتفاقی باشه ذوق مرگ میشن. بوی عطر همشونو دیوونه می کنه؛ و شال قرمز. همیشه میشه با خوراکی های خوشمزه سرگرمشون کرد. همیشه دروغاشون قشنگه و ساده… اونقدر که میتونی خودت رو بزنی به اون راه. همیشه میتونی یه پسر بچه ی فوق العاده رو پشت دیوار دفاعی چندصد تونیشون پیدا کنی. همیشه می تونن یه موضوع برای خندوندنت پیدا کنن. همیشه گرفتن دستاشون می تونه بهت امنیت بده. می تونی هزارمین نفری باشی که داره لباساشو در میاره و هنوز مث اولین بار شوق و ذوقش سر جاش باشه. همیشه میشه با زل زدن تو چشاشون تا عمقشو خوند. می تونی دنیا رو نشونشون بدی و وقتی به مسخره خمیازه می کشن بازم دوسشون داشته باشی. می تونی گندکاری هاشون رو از دور ببینی و بازم دوسشون داشته باشی. همه ی خواسته هاشون یه شکله، همه ی نیازهاشون هم؛ فرقی نمی کنه ده کیلوان یا صد کیلو. همیشه نیاز به تایید و پشتیبان دارن… حتی واسه جا به جا کردن یه سنگ… حتی با اطمینان داشتن به توانایی هاشون. ساده ان… پیچیده و ساده. میشه با یه لبخند آرومشون کرد… با یه نوازش… با یه “من به تو ایمان دارم”ِ از ته دل… دوست داشتنی های لعنتی!!

 

بعد تهش… زن میشه اونی که ساده است… میشه برده… میشه جنس ضعیف… میشه کتک خور… اونی که حسوده… میشه فاحشه… میشه “اونی که رفت و تلاش های منو ندید”… ” اونی که برای من آفریده شده”… نگم دیگه. قشنگ نیست…

 پووووف. پووووف از شما… پووووف از شما سیبیلوهای دوست داشتنی!

پ.ن: این حرکت من خیلی فاشیستی بود… قبول دارم. به هر حال همینه که هس.

پ.ن: یه مقدار درگیری هام زیاد شده فرصت نکردم ایمیل ها رو جواب بدم… تا جمعه شب همه باید جواب ها رو دریافت کنن… هرکی نکرد حتما بگه، با تشکر.

پ.ن: وقتی تو خیابون تنها راه می رم و تو دلم صدات میکنم، میشنوی؟

پ.ن: یک “ناهید” کشف کردم… از اون آدمای خارق العاده ای که خدا تو آفرینششون عجیب وسواس به خرج داده.

پ.ن: همچنان در راه رستگاری… همچنان در تلاش برای جمع کردن ماتحت متزلزل.

پ.ن: همچنان کتابهای استاد خواجه نوری و کمانچه ی آقاشون… کیهان کلهر!

+ و آهنگ پست… آدما- گوگوش! من حوصله لینک پیدا کردن یا آپلود ندارم.

خارج شدن از نظر

شومینه ی چوب سوز رو بگو!!

چند سال پیش- حدودا شیش سال- داشتم به فرار موقت از خونه فکر میکردم. فرار موقت یعنی بی اجازه از خونه خارج شدن… یعنی سر موقع بر نگشتن… یعنی اونقدر دیر به خونه برگشتن که با جملاتی مثل ” کدوم گوری بودی؟!” یا ” برو گمشو همونجایی که بودی” مواجه نشدن. فرار موقت از نظر طبقه بندی اقسام حماقت، یک درجه از خریتِ فرار دائم پایین تره؛ البته اگه وسط فرار موقت مفقود الاثر نشی… یا مثلا اعضای بدنت رو قاچاق نکنن هندوستان… یا اتفاقات دیگه ای موقتی بودنش رو به دائم تغییر نده!

در هر صورت این مدلی  برنامه ریزی کرده بودم که در یک صبح زیبای بهاری وقتی خونه رو با کوله پشتی دو بنده به قصد مدرسه ترک میکنم، به جای سوار سرویس شدن، تو پارکینگ طبقاتی سر میدون به مدت یک ساعتونیم پناه بگیرم تا مادرم هم خونه رو ترک کنه. بعدش میتونم با خیال راحت چمدون قهوه ای و بزرگ زیر تختمو بردارم. وقبل از خروج پیغام فدایتان شومی روی در یخچال بچسپونم و توش توضیح بدم زندگی یه نواخت و معمولی که مدام سعی دارید منو توی چهارچوبش بگنجونید، به درد عمتون میخوره و روح آزاده ی من بیشتر از این چیزا رو طالبه و از این مزخرفات. بعد هم اضافه کنم که لطفا در طول غیبتم هیچ کدومتون سکته نکنید و موهاتون رو نکنید و به پلیس هم اطلاع ندید وگرنه به سرنوشت فرانک اباگنیل دچار میشم. یه با تچکر و دوستون دارم هم محض رعایت ادب و دادن جو مثبت تهش بنویسم. چمدون رو بردارم و برم دنبال همون سرنوشت کذایی!

برم و برم و به صورت “ییهو” برسم در یه قنادی با صفا با ویترینی وسوسه انگیز. طبق معمولِ همیشه هم صبحونه نخوردم و توانایی بلعیدن یه گاو درسته رو دارم پس میرم داخل مغازه. فروشنده یه خانوم مسن و دوست داشتنیه. از اونایی که هاله ی پر انرژی اطرافشون، شما رو هم به زندگی امیدوار میکنه. برم داخل و با دیدن قیافه ی مهربونش ترقی بزنم زیر گریه. بهش بگم مامانم با لوله ی جاروبرقی کتکم میزنه… بابام می فرستتم براش مواد بخرم… زن همسایمون می دونه من به سگا حساسیت دارم، مخصوصا رفته عضو جنبش حمایت از حیوانات بی سرپرست شده و یه خروار سگ میاره تو خونش! خلاصه بگم و بگم بلکه دلش برام بسوزه و قبول کنه تو مغازه کنارش جفتک بپرونم. پیرزن بیچاره. شاید اگه به جای گوش کردن به اون اراجیف، ازم میخواست چمدون پر از لباس های فلان و وسایل بهمانم رو باز کنم، اینقدر بغض قورت نمی داد و سریع می فهمید خوشی زده زیر دلم که از خونه در رفتم.

دقیقا به همین قسمت از توهم که می رسیدم کل ماجرا منتفی میشد. نه بخاطر اینکه حس میکردم خوشی زده زیر دلم… نه از ترس اینکه قنادیی با مشخصات مذکور پیدا نشه… نه بخاطر اینکه دلم واسه پیر زنه می سوخت… حتی نه از ترس لو رفتن کل ماجرا! فقط و فقط بخاطر اینکه نمی تونستم تصمیم بگیرم واسه یه همچین فرار موقتی کدوم یکی لباس ها و وسایل هام رو باید بردارم. نمی دونستم که آیا نیازه همه ی کتونی هام رو بردارم؟! آیا اون لباس مجلسی بنفشه لازمم میشه؟ همه ی لاک هام رو بردارم یا فقط اونایی که با رنگ لباس های توی چمدون جورن؟! بابا لنگ درازو که حتما باید می بردم… همینطور ماتیلدا رو. دفتر خاطراتامم بردارم؟! جا شمعی ها رو چطور؟ النگ و دولنگ (دو عروسک زوار درفته ی متعلق به دهه ی اول زندگیم) رو چی؟ و همینجور این افکار ادامه داشت تا اینکه متوجه می شدم من تمام وسایل اتاقم رو دوست دارم واگه قرار باشه از اینجا برم باید همشون رو ببرم… و چمدونی که توش همه ی این خرتو پرتا جا بشن برام قابل حمل نیست! فرار منتفی میشد.

شاید اگه والدینم می دونستن که فقط همین قضیه ی پیش و پا افتاده است که منو این همه سال تو این اتاق نگه داشته، برام یه کامیون تیله می خریدن… یا کمپانیِ چنل رو. یا مثلا باغچه ی خونه رو کلا واگذار می کردن به من… یا مامانم بیشتر می ذاشت شیرینی بپزم. الانم دارم به این فکر می کنم که شاید لازمه هر از گاهی به اطرافیانم بفهمونم که آدمای در ظاهر عاقل، بعضا مرتکب حماقت هایی میشن که در ابعاد هیچ منطقی نمی گنجه پس زیاد روشون حساب باز نکنید.

پووووف. اوضام زیاد جالب نیست. حال و روز معتاد های در حال ترک رو دارم منتها قضیه اینه که نمی دونم دارم چی رو ترک میکنم که این مدلی کوفته و بی حالم کرده. نکنه یه فرار دائم در راهه؟!

پ.ن: صرفا یه نوشته ی گذرا بود… متوجهین دیگه؟!:))

پ.ن: آقای مرتضی گل! گویا اونقدری که من هوای اینباکسمو دارم شما به جی میلتون سر نمیزنین:دی

پ.ن: ملیکا از این آنفولانزا جدیدا گرفته که با استراغ همراهن. خدا نکنه یه طوریش بشه این. اینقدر کولیه که نگو!

پ.ن: کسی می دونه چرا اسم اون فیلم رو گذاشتن ” افتاب ابدی ذهنی بی آلایش”؟! من تا الان بیشتر از بیست بار دیدمش ولی ربطشو درک نمیکنم… معنیشم همینطور احتمالا!

پ.ن: تو فوتوبلاگ هم گل لقد نمیکنم… دقت کردین؟!

پ.ن: التماس دعا:دی!!

+ متی نوشت: 
به کسی که تمام شب را از گریه هلاک شده ، روز بعد را طوری ادامه دهد که انگار هیـــــــــچ اتفاقی نیفتاده است. زن گفته میشود…

+ الان لینک فوتو بلاگ واضحه آیا نازنین؟!:| :دی

خارج شدن از نظر