رفتن به نوشته‌ها

ماه: آذر ۱۳۹۱

فرهنگ گشادی یا گشادی فرهنگی (قسمت دوم)

در رستای تکمیل پست قبل و برطرف کردن پاره ای از ابهامات (از نظر شخص خودم) برای عده ای از دوستان، برآن شدیم تا باز هم از آن آپ های قصاری بنویسیم که در انتهایش تنها می توان گفت ” ممنون از تحملتون“!

 

 

 باور بفرمایید که حتی یادم نبود چه می خواستم بنویسم در این قسمت دوم ولی خب… . در قسمت قبل عده ای از دوستان اعتراض کردند که چرا ما باید به جای شهرداری اقدام کنیم؟ این همه عوارض و مالیات و کوفت و زهرمار… پس چرا ما؟! خب… من از شما می پرسم(هر کسی میتونه برای من بدآموزی داشته باشهشهرداری چیست؟ نه واقعا شما به من شهرداری را نشان دهید! مگر نه اینکه شهرداری ساختمانیست اداری با عده ای کارمند و کارگر؟ و آن کارمند ها و کارگرها مگر نه اینکه انسان هستند؟ مگر این انسان ها جز شهروندان همین شهر، ساکنان همین استان و مردم همین کشور به حساب نمی آیند؟ عده ای مانند من و شما.

راس تمامی هرم های شغلی به اجتماع و خدمات بر میگردد پس تک تک ما قسمتی از این نابه سامانی اقتصادی و فرهنگی هستیم. منِ فرضی در اداره ی بوق کار امروز را به فردا می اندازم و کار فردا را گردن دیگری. دیگری هم صبح چای می خورد و ظهر چای و عصر چای… بنده ی خدا وقت نمی کند سرش را بخاراند وسط این چای خوردن ها چه برسد به سایر امور. در ادارات خصوصی و بازار هم که همه مشغول یادگیری فن زیرکانه ی زیرآب زنی و دور زدن قانون هستند. بهانه ها هم همیشه محیاست: “کی برای ما ارزش قائل است؟” “حقوق من کجاست؟” ” کی کار ما را انجام داد که ما کار دیگری را انجام بدهیم؟” ” من از شغلم متنفر هستم.” یا آنها که از همه روشنفکر ترند میگویند “همینه که هس!”

گشادی نهادینه شده و دلیلمند. گشادی ریشه شده و پایه. گشادی مربوط به امروز و دیروز نیست که فردا و پس فردا و با کمک من و شما حل شود. کلاهمان را بچسپیم و در زندگی خودمان حداقل رستگار باشیم، هنر کردیم! کدام شهرداری؟ کدام کشک؟! دل و روان شادمانی دارید به مولا. صرفا غر زدن و بهانه گیری هم تاثیر خاصی جز عقب افتادنِ شخصِ غرغرو از زندگی نخواهد داشت.

زمستان در حال آغاز است، فصل مورد علاقه ی من. فصل کتاب خوانی و بستنی خوریمجموعه کتاب های استاد حسن نراقی را پیشنهاد می کنم. از آقای علی رضا قلی بخوانید. جامعه شناسی نخبه کشی و چرا درمانده ایم. فصل سرد و پر حادثه ای در پیش است پس کلاهمان را بچسپیم و از باد گله نکنیم. از خود شروع کنیم و برای خود. گشاد نباشیم. ایده آل گرا نباشیم. کشورمان را با فرانسه مقایسه نکنیم. غر اضافه نزنیم. متوقع نباشیم. اگر هم حوصله ی کتاب  خواندن نداریم سیگار بکشیم، چای بنوشیم، ژلوفن و استامینوفن و آلپرازولام بخوریم و خط بکش نامجو را گوش کنیم. برای کسانی که تمایل به ناک اوت شدن دارند عرض میکنم: از قضا فصل مناسبی برای عشق و عاشقی هم هست! و این ها تنها راهکارهایست که اینجانب به عنوان یکی از علمداران مکتب گشادیسم می توانم ارائه دهم چرا که “تا این ماتحت پر آفت است… هر جا که روی همین کثافت است.”

اوه! ضرب المثل بالا یکی از دلایل علاقه ی من به مردم کرمان است. ریشه اش بر می گردد به مباحثه ی دو مرغ. مرغ اول از مرغداری کثیف شکایت می کرد و تمایل به اسباب کشی داشت. مرغ دوم وی را قانع کرد که منشا کثافت، ماتحت خودشان است و اسباب کشی هم حتی دردی را دوا نمی کند. جالب نیست؟!

اگر جمعه رد شد و شهابی نخورد و زنده ماندیم… دست به دست هم دهیم به مهر، بیشتر دایورت کنیم و کمتر غر بزنیم و خودمان حواسمان به خودمان باشد. اگر هم زنده نماندیم، شاید افتخار زیارتتان در طبقه ی هفتم جهنم را پیدا کردم. وسلام.

 

پی نوشت: گر جویای حال جوجه ی خبرسازمان باشید، همچنان سرحال و اسهال است منتها دچار همان مشکلات حاد شخصیتیی شده که در سن بلوغ مرضی طبیعیست. به طور مثال صبح الطلوع صدای بلبل می دهد و شامگاهان وقتی در گلخانه هوار می کشم :جوج؟! مانند سگی وفادار، دوان دوان پیدایش می شود. حتی دیروز روی شانه ی پدر پرید و نگاه عقاب وار و بالا به پایینش را به همه شلیک می کرد. بنده زیاد با روش “اصلاح نوجوان توسط پس گردنی” موافق نیستم چرا که اگر قرار بود توفیقی حاصل آید، قطعا ما ایرانی ها تا کنون تمامی قله های موفقیت را در نوردیده بودیم. تنها باید با وی مدارا کرد و بس. امید است که با مدارا و نصایح ما، جوج خودش را بیشتر بشناسد و با حقیقت درونی اش کنار بیاید و اینقدر شکر اضافه نخورد.

+ و مطمعنم این چیزایی که الان نوشتم هیچ ربطی به اون مطالبی که یک هفته پیش میخواستم به عنوان قسمت دوم ارائه بدم نداشت. یعنی بعد این همه زور زدن واسه بالا نگه داشتن روحیه و به زور امید فرو کردن تو ماتحت هرکی زور زد ناامیدم کنه، هوا شناسی پست های سردی رو برای زمستان این وبلاگ پیشبینی می کند. اصن کروکدیل ها رو چه به صلح؟ کروکدیل ها رو چه به مدارا؟ کروکدیل ها رو چه به امید و ایمان؟ کروکدیل باید همه رو گاز بگیره!

+ و تضمین میکنم که از پست بعد درگاه نظرات بازه حتی بدون نیاز به تایید.

خارج شدن از نظر

اندر احوالات عبارت “گه تو این زندگی”

ناسا بلاخره اعلام کرد که در بعد از ظهر روز ۲۱/۱۲/۲۰۱۲ هوا کم کم شروع به تاریک شدن میکنه و به این پدیده شب می گن منتها… مگه کم اتفاقی روی زمین افتاده که علم قادر به تفسیر یا پیشبینیش نبوده؟ چه مرضیه که ما خوشمون میاد تو این جور مسائل منطقی و خفن باشیم و از اون ور از عهده ی تصمیمات ساده ی زندگی خودمون درست بر نمیایم؟ تخیل کجا رفته؟ دیگه تو این چهار دیواری محصور که کسی نمی تونه منو بابت بچه بازی هام بازخواست کنه.

اگه واقعا دنیا تموم بشه چی؟ نخند! اگه دنیا تموم بشه چی؟ هیچ کس هنوز برای من یه دسته گل رز خیلی گنده نگرفته… اگه دنیا تموم بشه چی؟ اگه تموم بشه و نقاشی با رنگ روغن رو یاد نگرفته باشم چی؟ تموم بشه و مجموعه آثار آقای پزشک زاد رو تموم نکرده باشم چی؟ اگه دنیا تموم بشه و هنوز نفهمیده باشم که پسر همسایه چه مرگشه چی؟ اگه دنیا تموم بشه و از تجریش تا راه آهن رو پیاده نرفته باشم چی؟ واسه شاد کردن حسین هم که شده بام نرفته باشم چی؟ اون همه کتاب رو به کتابخونه ی ملی بر نگردونده باشم چی؟ اگه دنیا تموم بشه و به مهسا لاک زدن یاد نداده باشم… دنیا تموم بشه و…

اگه دنیا تموم بشه و تو غرورتو نذاری کنار چی؟ اگه دنیا تموم بشه در حالی که خیلی ها تازه از فلاکت و بدبختی تونستن خودشون رو بیرون بکشن چی؟ اگه دنیا تموم بشه و مردم گرسنه باشن… اگه دنیا تموم بشه و یه عده از بدو تولد تا روز مرگ، کشورشون در جنگ دائم باشه… اگه دنیا تموم بشه و خیلی ها وقت نکرده باشن همدیگه رو ببوسن… اگه دنیا تموم بشه و کسانی که یک قدمی آرزوها و اهدافشونن، بمیرن… اگه دنیا تموم بشه و دیگه تو سرو کله ی هم نزنیم… اگه دنیا تموم بشه و هرکی رو دوس داریم اذیت نکنیم… اگه دنیا تموم بشه و مجبور بشیم از تعصب ها دست بکشیم… اگه دنیا تموم بشه و خیلی ها ببینن خدایی بوده… اگه دنیا تموم بشه و بفهمیم خدایی نبوده… اگه دنیا تموم بشه و من خودم رو نبخشیده باشم…

اگه دنیا تموم بشه و من برم بهشت… فکر نمی کنم چیز زیاد خاصی رو به دست اورده باشم. حتی احتمالا خوشحال هم نخواهم بود… لابد اون بالا هم می خوام بتمرگم به تو فکر کنم. به حرف های دکارت فکر کنم. به بعد سوم فکر کنم. اینقدر فکر کنم که وقتی لنگ ظهر بلند میشم می رم دستشویی فقط مسواک بزنم و بیام بیرون! چه لذتی داره به دست اوردن چیزایی که هیچ چیز نیستن؟ چه لذتی داره نجنگیدن برای زندگی؟ همه چی یه نواخت باشه و خوب… چه لذتی داره؟! نه نهرهایی از شراب به درد من می خوره نه حوری های تُپُل! من می خوام بمونم این پایین… تلاش کنم… دست و پا بزنم واسه چیزایی که می خوام! من می خوام تورو بشونم سر جات… نه! من می خوام تورو فراموش کنم. من باید تورو فراموش کنم…

باورم نمیشه روزای آخر زندگیم رو هم دارم صرف فراموش کردن تو و بخشیدن خودم می کنم… باورم نمیشه! شاید اگه این روزا رو به یادآوریت و طلب بخشش کردن از دیگران بگذرونم بهتر باشه. طلب بخشش؟ به هر حال هممون این پایین به اندازه ی کُپُنمون پس گردنی می خوریم… طلب بخشش کردن معنی نمی ده.

ولی اگه دنیا تموم بشه و من از بالای برج ایفل پاریس رو ندیده باشم چی؟ اگه دنیا تموم بشه و شالگردن ملیکا رو نبافته باشم چی؟ اگه وسط لاک زدنم دنیا تموم بشه و من درحالی که فقط یه دست و یه پام لاک داره در محضر الهی ظاهر بشم چی؟ اگه دنیا تموم شد و پشت فرمون یه فورد کلاسیک نَشسته باشم چی؟ اگه دنیا تموم بشه…

یعنی ملت این مدلی به قضیه نگاه کردن که نمی خوان قبول کنن دنیا بلاخره تموم میشه…؟ حق میدم منتها بهتر نیست این روزهای “شاید” آخر رو حداقل به انجام کارایی که دوس داریم بگذرونیم؟؟ این همه آدم هوار کشیدن دنیا تموم میشه… کسی یه درصد روزمرگی هاش تغییر کرد؟ پیشاپیش در کمال ادب، منطقاتون هم بخوره تو سرتون!!

پ.ن: اینو علی الحساب داشته باشید تا من بعد اینکه گندکاری های این چندوقته رو جمع کردم تو همین هفته آپ مجدد کنم. باور کنین نبودم… سرم شلوغ بود… درگیر بودم… ببخشید ولی کی فکرشو می کرد بعد یه مدت قرار باشه من اینجا هم جواب پس بدم بابت کارها یا کم کاری هام؟:دی

خارج شدن از نظر

فرهنگ گشادی یا گشادی فرهنگی(قسمت اول)

پیشگفتار: والدین قابل احترام و عزیزم، اینجانب این پست را در شرایطی که دوست پسرم را به آنتن بالای برج میلاد گره زده بودند و لوله ی یک ۱۹۱۱ هم از پشت به گردنم فشار می آورد تایپ کرده ام و الا همیشه دختر مودب و سنگین شما باقی خواهم ماند.

 

همونطور که از عنوان پست هم مشخص است، برآن شدم که در رابطه با معضل قرن، عارضه ی ماتحت گشاد، مطلبی مهم را به رشته ی تحریر در آورم. حقیقتا شخص خود من هم تا همین چند صباح پیش معنی درست این اصطلاح را درک نمی کردم؛ البته که همه ی ما می دانیم به معنی تنبلی ست. منظور علت به کار بردن این دو کلمه ی نامعارف در کنار هم برای بیان چنین پیامی است. خلاصه پرسوجو های بسیار در میان همپلاکی ها بی فایده بود و به نظر می رسید تاریخچه ی این اصطلاح قرار است مانند بسیاری دیگر از مطالب تاریخی، رازی سر به مهر باقی بماند تا اینکه در یک روز دل انگیز پاییزی، زمانی که به قفس جوجه ام مراجعه کردم تا نازش کنم، متوجه ی جسمی رنگی بنگی و بیضی شکل در گوشه ی قفس شدم. بله، جوجه ام که خود هنوز جیک جیک می کرد، تخم گذاشته بود! همچنان شک حاصل از این حادثه ی غریب از بین نرفته بود که با توجه به مدفوع های گنده و آبکی جوجه ی مذکور، تصور کردم که اسهال شده است و دیگر امیدی به وی نیست.

چند روزی به همین منوال گذشت و جوجه کاملا سرحال و اسهال بود که خود عجیب به نظر می رسید. با دوست کودن و دامپزشکم مشورتی داشتم و وی اظهار داشت که جوجه اسهال نیست. به دلیل فرایند تخم گذاری کولنش گشاد شده و با دردسر کمتری می ریند! خلاصه… بعد از مدت ها من موضوع قابل توجهی برای فکر کردن پیدا کرده بودم پس به بررسی فرایند تخم گذاری پرندگان آن هم بدون حضور یک نر بالغ پرداختم و همین موضوع بود که به یک کشف تاریخی انجامید.

علت تخم گذاری جوجه ام صرفا رسیدن وی به سن بلوغ جوجگان بوده و حالت پریود دارد. مسئله ی بعدی شل و ولی جوجه بود. هیچ بیماریی نداشت و مانند گاو می خورد ولی دیگر نمی پرید یا نمی دوید. می خورد و می خوابید و هر چند روز یک بار تخمی ول می داد. بله! از زمانی که ماتحتش گشاد شده بود دیگر علاقه ای به ورجه وورجه نداشت و من از تمام این فرایند نتیجه گرفتم که اصطلاح “ماتحت گشاد” چنین ریشه ی پیچیده و ظریفی دارد، یحتمل. و خطوط قبل تنها مقدمه ای بود بر اصل مطلب تا مطمعن شوم همگی جهانبینی یکسانی نسبت به اصطلاح ماتحت گشاد داریم.

ماجرا این است که ما ملت گشادی هستیم… گــــــــــــــــــــــــــشاد. عرض می کنم “ما” چرا که من در این مملکت رشد کرده ام و از سایر نقاط جهان بی اطلاع هستم… الا ای حال ما ملت گشادی هستیم. به نظر مبارکتان اینجانب در حال حاضر مشغول توهین کردن به خون پاک آریایی هستم آیا؟! البته ما کنفرانسی در جی پلاس تحت عنوان “حماسه ی آلت آریایی” داشتیم که حوصله ندارم مشروحش را حتی به اطلاعتان برسانم منتها اگر احساس می کنید که در حال توهین به خون پاک آریایی هستم… خب، به کفشم. عرض میکردم؛ ما ملت گشادی هستیم چرا که هی همه چیز را تقصیر دولت و شوکت و تاریخ و اجنبی ها می اندازیم و انگشت اشاره را به همه سمت می گیریم غیر همان سمتی که خَرمان است.

هر سال اخبار در این فصل، خبرهایی مبنی بر آب گرفتگی بسیاری از شهر ها و راه افتادن سیل را مخابره می کند و در کنارش مردمی را می بینید که با حالات ننه من غریبم و چس ناله وار خانه های ویران شده اشان را نمایش می دهند و تقصیر را به گردن مسئولین شهر می اندازند. بیایید صادق باشیم، ایران کی توانسته خود را مدیریت کند که این بار دوم باشد؟ مگر بغیر از این است که در این کشور مدام تاریخ تکرار شده و گند روی گند تل انبار؟! پس مشکل از کجاست؟

یک مثال ساده طرح می کنم. فردی مقداری پول به یک شرکت ساختمانی می دهد تا در زمینی خاص، خانه ای شکیل را برایش احداث کنند. با یک فرش و قابلمه راهی زمین مذکور میشود و منتظر می نشیند تا خانه اش احداث شود. مدتی می گذرد و خبری از کارکنان شرکت ساختمانی نمی شد تا اینکه رهگذری به او اطلاع می دهد که کلاه گشادی سرتان رفته و پولهایتان هاپولی شده است. واکنش یک انسان صرفا کودن ترک آن زمین به مقصد بنگاهی دیگر است. واکنش یک انسان “گشاد” تکان نخوردن از سر جا  و امیدوار بودن به شرکت ساختمانی قبلی تحت هر شرایطی است و واکنش یک انسانِ آدم! دست به کار شدن برای ساختن یک سقف مناسب در همان زمین، تا اطلاع ثانویست.

بر میگردیم سر آب گرفتگی شهرها در فصل های بارانی. کشور ما فلات نیست. شهرهای ما حتی اگر فاقد سیستم فاضلاب صحیح هستند، جوب های فضا پر کنی دارند. ۸۰% آب گرفتگی های معابر در فصل های باران زا به دلیل مسدود شدن جوب ها توسط آتوآشغال است و ملت گشاد وظیفه ی شهرداری می دانند آشغال زداییشان را؛ درست مانند انسان گشاد مثال قبل که وظیفه ی شرکت ساختمانی می دانست خانه سازی را اما حقیقت این است که اگر شهرداری واقعا کارش را درست انجام می داد که هر ساله آب خانه هایتان را برنمی داشت برادر من!! حالا که انها وظیفه ی خود را درست انجام نمی دهند تو باید بنشینی و امیدوار باشی که باران نبارد یا خانه ات را سیل نبرد؟! با کدام منطق چنین نتیجه ای گرفتی؟ چه میشود اگه بخاطر خانه و زندگی خودت هم که شده یک بیل برداری و جوب را باز کنی؟ چه کسی سود بیشتری در این کار می برد؟ جوب ندارد محلیتان؟ خب جوب حفر کنید! راه حل پیدا کنید. نشسته اید منتظر شرکت ساختمانیی که فقط دفترش احداث شده و هیچ نیست؟!

نمونه ی دیگری که همگی از آن هم مطلع هستیم برخی مشکلات روستاهای کشور است. زمانی آب و برق و گاز نداشتند و واقعا هم باید رسیدگی میشد منتها بعضا تصاویری از برخی روستاها مخابره میشود که در آن والدین چسناله کنی رو به دوربین اظهار می کنند که کودکانمان در چادر درس می خوانند و اینجا مدرسه نیست. سوالی که برای من نوعی ایجاد میشود این است که سایر خانه های آن روستا مگر نه اینکه با خشت و گل ساخته شده اند؟! آیا شما مهندس معمار دارید؟! آیا واقعا اینقدر سخت بود ساختن یک آلونک خشت و گلی برای تحصیل کودکانتان یا اینکه صرفا گشادید و تصور می کنید شرکت ساختمانی در قبال شما احساس مسئولیت می کند؟! مدرسه چیست به جز یک چهاردیواری که معلم و دانش آموزان را از محیط خارجی جدا میکند؟! میز و صندلی ها را هم که می توانستید با چوب بسازید!

گشادیم هموطن؛ گـــــــــــــــــــــــــــــــــشــــــــــــــــــــــــاد. حتی برای گرفتن حق خود هم گشادیم و منتظر می نشینیم که مسئولین خود احساس مسئولیت کنند. گشادیم و معنی اصلاحات را درک نمی کنیم… گشادیم و حتی بعضا بابت گرفتن چیزهایی که به خودمان تعلق دارد هم به التماس متوسل میشویم. گشادیم که از سرو کولمان با نیش باز بالا می روند. گشادیم و می ترسیم فشاری بیش از حد تحملات را متحمل شویم بابت اعتراض جدی به بسیاری از مسائل( که خری اگه فکر کنی منظورم انقلابه!). گشادیم آن هم از نوع فرهنگی… گشادیم از نوع تاریخی. گشادیم… نه به علت تخم گذاری البته!

 

پ.ن: کسی یادش میاد آخرین باری که من اینجا از این متنها نوشته بودم کی بوده؟!

پ.ن: حتی خیلی وقت بود که با اختلاف سه روز، آپ نکرده بودم.

پ.ن: ما کسایی بودیم که نمی خواستیم زندگی نرمالی داشته باشیم. حالا هم کسی مقصر نیست. کاریشم نمیشه کرد. گندیه که زده شده!

پ.ن: البته این کشور زادگاه کسانی مثل نسرین ستوده هم هست؛ حواستون باشه!

پ.ن: این پست صرفا جهت معرفی فاز “نصیحت، من خفنم… من تهشم!”بود…

خارج شدن از نظر

دوشواری نداره که؛ لِنگش کن خو!

از هر زاویه ای بررسی میکنم می بینم من مناسب نیستم واسه زندگی تو این شرایط. نه اینکه بخوام چسناله کنم زندگیم بده ها… نه! اتفاقا زندگیم اینقدر قشنگه که اگه بخوام چسناله کنم این وبلاگ میتونه یه ربع به یه ربع آپ مجدد بشه. دارم میگم واسه این زندگی خلق نشدم… امکانات و اپلیکیشن هایی که روم تعبیه شده با چیزایی که تو این زندگی بهشون نیاز دارم فرق دارن.

میدونی؟ به نظرم باید تو سویس به دنیا میومدم. مردم اونجا به یکی از شاخه های ژرمنی حرف میزنن که خیلی با آوای صدایی من سازگاره. باید تو یکی از روستاهای باحال و کوه پایه ای اونجا اونم اواسط سده ی هیجده به دنیا میومدم… تو یه کلبه ی چوبی دو طبقه که طبقه ی دومش اختصاصی مال خودمه. کلبه نباید راه پله داشته باشه، دوس دارم از نردبون چوبی برم پایینُ مهم نیست در خلال این فرایند چند بار از روش میوفتم یا پام سر می خوره. دور تا دور کلبه باید چمن زار و درخت باشه، اصن جنگل باشه… نظر شما چیه؟ آره وسط جنگل خوبه. بعد من هر روز با خیال راحت، پا برهنه بزنم بیرون. برم رو چمن ها بدومُ حتی عین میمون از درخت برم بالا. برم بالا درخت بشینم به خوندن رمان هایدی با قلم خودِ خودِ یوهانا اشپیری! مطمعنم از ترجمش بیشتر می چسبه.

آره… این درسته. حتی خودمم از تصورش به وجد میام. با یه دامن گلدار و کوتاه کتان، زانوهای زخم و زیلی از ورجو وورجه ی زیاد، موهای بلند و پر پشتِ قرمزِ مزین شده به یه تاج بافته شده با برگای رُزماری، در حالی که بالای شاخه ی درخت پاهامو تاب می دم، رمان هایدی رو هم بخونم. معرکه نیست؟

حتی چوپان بودنم به نظرم لذت بخشه به شرطی که یکی دیگه هم هوای تو و گوسفندای پشمالوتو داشته باشه… یکی مث پیتر! یه پسر روستایی که به دور از پر کردن کودکیش بابازی های کامپیوتری و گذروندن بزرگسالیش در توهم تایلر یا پاپیون بودن، بکره و ساده. من جز اون خرایی که فکر میکنن سادگی یعنی حماقت نیستم؛ سادگی یعنی نگه داشتن تمام ذخیره ی انسانیت تا آخر عمر. یعنی تو معصومیتی که در بچگی باهاش متولد میشیم گیر کردن… یعنی بکر بودن. آدمایی که هیچکس و هیچ چیز وادارشون نکرده “کلاتو نگه دار باد نبره” یا ” مالتو بچسب، همسایتو دزد نکن” رو درک کنن. چوپون به دنیا اومدن چوپون هم از دنیا می رن. باور کنین این معرکه است. نه دغدغه ی یا مفتی… نه زور زدن یا مفتی… نه اطلاعات یامفتی… تا زنده ای وقت داری راجب همه چی مستقل از عالم و آدم فکر کنیُ نتیجه بگیری.

من باشمُ چمن های کف زمینُ درختای سوزنیُ گوسفندهای پشمالوُ رمان هایدیُ پیتر. از صبح تا شب با هم بچریم و با تمام وجود حس کنیم زندگی نکبت نیست، نعمته. شبم برگردیم تو کلبهُ بشینیم کنار شومینه ی چوب سوزُ خورشت گوشت بخوریمُ به داستان های کهن راجب پاگنده های هیمالیا گوش کنیم.

***

پوووف. میدونی؟ فقط یکم خسته ام همین. جلو دوستان که نمیشه از این جنس چس ناله ها کرد. مامانمم نمی خوام نگران کنم ولی جدی میگم… اوضا اصلا خوب نیست. تو این چهارسالی که دارم تو جامعه رفت و آمد میکنم قشنگ دیدم چه بلایی داره سر مردم میاد. تشنج ها و فحش ها و با خود حرف زدن ها هر روز داره بیشتر میشه. هر روز تعداد آدمایی که زل زدن به نا کجا آباد یا نه… نشستن یه گوشه دارن زار می زنن، بیشتر میشه. هر روز بیشتر دارن از خودشون و چیزی که هستن متنفر میشن… دارن سرشون رو می کنن زیر برف و فکر میکنن تازه در اوردنش با فراموش کردن ایمان و آرزوهاشون… فک میکنن این واقع بینیه! دارم میبینم چطور بچه ها محو کارتون هایی میشن که هیچ معنیی ندارن… بزرگترا غرق کارایی میشن که هیچ ارزشی ندارن. دارم میبینم در مساجدو می بندن و رفت و آمد ملت به کلیساها رو کنترل میکنن. دارم میبینم کچل شدن درختای خیابونُ کمبود جای پارک رو. دارم میبینم و هی میرم تو خودم. هی خودم رو میزنم به اون راه. هی میگم کار دارم نمی تونم بیام. هی گوشیم رو خاموش می کنم. هی مقاومت میکنم ولی می دونم تهش منم عین اینا کم میارم… تهشو می دونم… لعنتی! من قرار نبوده اینجا باشم. خدایا میشنوی؟ من با این امکاناتُ اپلیکیشن های محدودُ احساسات کش دارُ  استخون های ظریف، قرار نبوده وسط یه مسابقه ی بوکس بدون دستکش که توش توقع دارن با گرفتن پاچه ی طرف لِنگش کنم، تک و تنها ول باشم.

پ.ن: خالص باش و هر از گاهی لبخند بزن، شاید تو تنها اتفاق خوبِ رهگذرهای تصادفیِ خیابونی!

خارج شدن از نظر