رفتن به نوشته‌ها

ماه: خرداد ۱۳۹۲

۳۸

– چرا گردنت کبوده؟

– واسه هر کسی ممکنه پیش بیاد.

– نه مال من کبود نیست.

– میخوای کمکت کنم؟!

و دستاشو انداخت دور گردن طرف و تا تونست فشار داد…

خارج شدن از نظر

۳۶

یه اتاق میسازم یه روز… با سقف آینه دار. که هر وقت بالا رو نگاه کردم بدونم که فقط خودمم و خودم… خودم باید خدای خودم باشم. خودم باید همراه خودم باشم. خودم باید از بالا ببینم خودم رو.

خارج شدن از نظر

۳۱

خلاصه. یه زمانی فکر میکردم باید به روابطی که با یه شُک عظیم شروع نمیشن شَک کرد. الان میگم اصن تو سن شروع چنین روابطی نیستم چون کلا دهه ی ۱۰ و ۲۰ زندگی پر از فراز و نشیب شخصیتیه و منی که هنوز من نیست نمی تونه “مال من” مناسبی برای دیگران باشه!

هنوز خیلی راه مونده تا بشه به یکی گفت “برای همیشه”… وقتی هنوز “همیشه” ی زندگیت تعریف مشخصی نداره. به هر حال راه طولانیی بود واسه رسیدن به اینجا ولی حداقلش اینه که الان دیگه مسائل احساسی حتی اولویت دوم زندگیمم نیستن. حالا شاید بشه یه همیشه پیدا کرد که قابل اتکا تر از این باشه حداقل.

خارج شدن از نظر

۳۰

طرف عاشقتم باشه سرتاپای رابطه به هر حال نکبته چون برداشت اون از عشق با احساساتِ عاشقانه ی تو خیلی فرق میکنه. یه عده میگن اسمش طبیعته. من میگم اسمش “نکبته”.

دراز میکشی رو تخت. خیره میشی ب سقف و با خودت تکرار میکنی… “تو دوسش نداری” “تو دوسش نداری”. وقتی چرخیدی به پهلو و خیره شدی به زمین کف اتاق تکرار میکنی… “تو یه احمقی” “بی شعور”. می چرخی رو به سقف و در حال گریه میگی “خفه شو”. به این میگن زن بودن.

آره آره آفرین عالیه. عین همیشه در برو و دنگ شو. دقیقا عین همیشه سر خودت رو گرم که مطمعن بشی وقتی این گندا دارن رو هم تل انبار میشن تو کاره ای نیستی.

وقتی دلایلت واسه کثافت بودن اونقدر کافی هست که خوب بودنت زیر سوال میره حداقل معمولی باش و بخاطر اعتقاداتی که معلوم نیست کی بهت تزریق کرده اینقدر زجر نده خودتو.

اونقدر گند بزن که پنجاه سال دیگه در نقش مادر بزرگ، قصه های مهیج تری نسبت به “فری تلز” برای تعریف کردن داشته باشی.

خارج شدن از نظر

۲۰

از جدید ترین شاهکارش بخوام بگم بیان کردن عبارت ” واسه همین به گربه میگن she و به سگ میگن he.” اشاره کنم. بعضی وقتا واقعا می مونم که چطور با این روحیه بیست سال کنارش دووم اوردم… بعضی وقتا هم خیلی راحت میشه برام که تمام ناکامی های زندگی و کاستی های شخصیتی الانم رو بندازم گردنش چون قطعا بی تاثیر نبوده.

کاش می تونستم این افکار و احساساتِ بدخیم لعنتی رو بکشم بیرون قبل از اینکه به تمام جوانب زندگیم سرایت کنن… شاید هم کردن خودم حالیم نیست، یا مثلا نمیخوام قبول کنم…

خارج شدن از نظر

۲۱

مثلا بعد این همه مثبت اندیشی و کارما بازی، بشینی کف دسشویی زار بزنی و حسرت گندهای مرتکب نشده ای رو بخوری که خیلی راحت میتونستن الان از عمق این فلاکتِ افکار نجاتت بدن… بعد یه چیزی هم درونت بگه “دیدی گفتم؟!”

نظریه ی تکامل رو قبول ندارم. انسان در جهت تکامل پیش نرفته و نمیره و با این روحیات گه و افکار ضد و نقیض، شانس بقاش توی طبیعت به صفر میل می کنه.

خارج شدن از نظر

۱۱

به دینی فکر می کردم که توش انتخاب بین زنده بودن یا مُردن رو بر عهده ی خود فرد میذاشت. خود فرد تصمیم میگرفت که آیا میخواد ادامه بده یا ترجیح میده وضعیت حساب رسی احتمالی به اعمالش بر طبق همون بازه ی زمانی از زندگیش صورت بگیره. و خب مثلا برای اینکه کسی تو ده سالگی خودکشی نکنه هم عین حق رای، محدودیت سنی قائل میشدن واسه این انتخاب… هیجده رو که رد کردی میتونی تصمیم بگیری راجب زندگیت.

بعد مثلا صحنه ای رو تصور کردم که تو یه مکان مث صحن های کلیسا که مراسم تدفین رو توش برگزار میکنن، یه نفر نشسته رو صندلی وسط و ملتی که آشنایانش رو شامل میشن با لباس های سیاه نشستن رو نیمکت های دو طرف سالن و نگاهش میکنن. یه عده در حال گریه کردن و یه عده بی  حس. بعد فردِ نشسته رو صندلی، دست میکنه توی جیبشو یه بسته ی کوچیکِ آدامس مانند رو در میاره. کاور رو پاره میکنه و تیغ ریش تراشی نو رو میگیره تو دستش. می گرده نبض روی دستشو پیدا میکنه و  رگ رو میزنه. تا زمانی که که با آرامش تمام و رضایت خاطر نشسته رو اون صندلی و می میره اطرافیان صرفا نگاهش میکنن و وقتی تموم شد بلافاصله مراسم تدفین رو برگزار میکنن. اگرم کسی وسط این فرایند پشیمون بشه اطرافیانش میتونن سریع نجاتش بدن…

زندگی این مدلی قشنگ تر نمشید؟!

خارج شدن از نظر

۹

تنها دلیل منطقیی که واسه زیاد سیگار کشیدن در مواقع اعصاب خوردی دارم همزاد پنداری با کارکترهای مورد علاقم تو فیلم های دارکه و الا بعد این همه وقت هنوزم نه دودش آرامش میده و نه هیچ کدوم از بهانه های یامفت دیگه ای که ملت واسه توجیه این کارشون میارن. همون موقع هم شروع به کشیدنش کردم صرفا واسه شکستن هنجار ها و ادامه ی حرکاتی بود که یه اسب رَم کرده از خودش نشون میده. دیگه با خودم ک تعارف ندارم.

و خب زن که باشی، آدامس سفیدم بجوی کم کم رنگش صورتی میشه به برکت رژ قرمز.

خارج شدن از نظر

۳

یه عده فکر میکنن سرطان بدترین مرض دنیاست؛ یه عده ایدز رو قبول دارن چون داروی خاصی برای درمانشون وجود نداره و وضعیت پیش رویشون هم مشخص نیست منتها اگه نظر شخص من رو می پرسید مزخرف ترین مرض های دنیا امراض روانی ان چون حتی اسم مشخصی هم نمیشه روشون گذاشت. یه روانپزشک با معاینه ی تو نمیتونه صد در صد بگه به چه کوفتی مبتلا شدی در حالی که سرطان و ایدز رو میشه تشخیص داد و خب به طرف میگن این مدلی پیش روی میکنه معمولا منتها امراض روانی نه پیشروی ثابتی دارن و نه بهبودی مشخصی. روح و جسمت رو مسموم میکنن. از درون می بلعنت. هم واگیر دارن هم ارثی ان هم اکتسابی ان هم هر کوفت دیگه ای که برای مبتلا شدن به یک مرض نیازه. نه خودت دقیقا میفهمی چ مرگته و نه دیگران.

میشنی زل میزنی به درو دیوار. تو یه چهاردیواری مغزی تو میتونی بدبخت ترین آدم دنیا باشی بدون هیچ دلیل خاصی. نیاز نیست خون آلوده وارد بدنت شده باشه. نیاز نیست فسدفود کوفت کرده باشی و سیگار کشیده باشی. میتونن تو یه اتاق برای ابد حبست کنن و تو از رفلکس تصویر خودت توی آینه شیزوفرنی بگیری… سادیسم بگیری… مازوخیسم بگیری. میتونن دنیا رو به پات بریزن و روحت از گشنگی بمیره.

هیچی بهت کمک نمیکنه. افکار و احساساتی ک کنترلی روشون نداری. میان و میرن. بالایی و پایینی و نیستی و هستی. با چش باز بی مواد روان گردان توهم میزنی و در طول روز چندین بار از خودت میپرسی بیداری؟ خوابی؟ زنده ای؟ مُردی؟!

درد داری. همه جات درد میکنه ولی هیچ جات درد نمیکنه. دلت میخواد بمیری ولی نمیتونی به دلت اعتماد کنی چون خواسته های ضدو نقیض زیاد داره. چی میخوای؟ چی میخوان از جونت؟ کی تموم میشه؟ کجایی؟ چی کار میکنی؟!

بیدار میشی تو اتاقتی. بیدار میشی تو مرکز شهری. بیدار میشی تو جهنمی…

وضعیتت وقتی مزخرف تر میشه که همه بهت بگن مهم نیست… عوارض سن بلوغه. هه… گه تو این زندگی.

خارج شدن از نظر