رفتن به نوشته‌ها

ماه: مهر ۱۳۹۲

جنون سیگار؛ پاییز هر سال

قرآن. اواخر به این نتیجه رسیده بودم که فقط تیکه های مورد علاقم رو ازش هی بخونم و بخونم و بخونم که یه وخ خدشه ای به این مسئله که “خدا اون چیز خوب و دوست داشتنییه که «من» فکر میکنم” وارد نشه. نیاز داشتم اینطوری نگاش کنم میفهمین؟ وقتی وسط یه دنیای مزخرف تک و تنها به حال خودت ول شدی و خودتی که باید گلیم و همه هیکلت رو از باتلاق های نامتناهیش بکشی بیرون، نیاز به یه چیز قشنگ داری که همراهت باشه. یه گل خشک شده. یه عکس از خانواده ای که دوسشون داشتی. یه کتابچه سبک. من خدا رو گذاشتم تو جیبم. هنوزم همراهمه همه جا. نیمه های پر و خالی لیوان و بحثای منطقیتونم واسه خودتون نگه دارید. زندگی من به هیچکس ربطی نداره.

پووف. پرش فکری لعنتی. میگفتم. قرآن. به نظرم انتخاب شدنش ب عنوان دلیل برای ایمان اوردن همچینم جالب نیست. یعنی خب مثلا چند نفر بخاطر ترس از تیکه پاره شدن کوه و وحشی بازی دریا و از مو آویزن شدن تو جهنم به خدا پناه می برن؟ قرار بود مثلا کتابی باشه برای تمامی فصول منتها الان که حداقل هشتاد درصد ملت به خودکشی فکر میکنن اساسا این مسائل در درجه ی دوم قرار می گیره.

“به نظر من” اگه پیغمبر مذکور یه دونه ی کاکائو از جیبش در میوورد بیرون میگفت “ملت ایمان بیاورید” خیلی خفن تر میشد البته در حالتی که روی زمین هیچ درخت کاکائویی تا اون زمان وجود نداشت. دونه رو می کاشتن و بعد پیغمبره بدون اینکه قبل از اون کسی چنین کاری کرده باشه، شکلات تولید میکرد. ب نظرم این مدلی باور کردن خدایی که بنده هاشو دوست داره و صرفا در حال سرگرم کردن خودش نیست آسون تر میشد.

به هر حال اینا تفکرات دری وریی هستن که صرفا برای طفره رفتن از حقایق و مسائل روزمره ثبت می کنم. نه نون میشن و نه آب. البته ممکنه در صورت ستاره دار شدنم بعدا اینا رو بررسی کنن و به عنوان مرتد اعدام بشم. بهتر.

پ.ن: البته همچنانم تا جایی ک میدونیم زمین تنها سیاره اییه که کاکائو داره منتها این هیچ ربطی به مسئله ی بالا نداره.

پ.ن: اگه کسی بهتون گفت این روژان خیلی بی تربیته با پشت دست بزنید تو دهنش و بهش بگید “به تو ربطی نداره هر چی ک هست. تو صورت تو ک نگا نمیکنه فحش بده! میره یه جا گم نام مینویسه. اگه تو میری پیدا میکنی و میای هوار میکشی کرم از خودته.” باشه؟ میکنید این کارو؟

پ.ن: مردم دو دسته‌ن: ۱: دار و دسته نیویورکیا ۲: خرگوشای مُرده.

پ.ن: و باور کنید اینقدری که هر بار سر انتخاب عکس پایان آپ وقت میذارم، سر نوشتنش وقت نمی ذارم.

خارج شدن از نظر

the big corocodile

یه فیلم هست به نام The Big Lebowski. تو دهه ی نود ساخته شده… دهه ی مورد علاقه ی من. اکثر فیلمایی ک واقعا دوست دارم تو دهه ی هشتاد و نود ساخته شدن.بگذریم. The Big Lebowski. ماجرای یه مرد میانساله. حدودا بین چهل و پنج تا پنجاه و پنج. اونقدر زندگی کرده که بفهمه تمام دنیا رو هم بگرده و شغل های خفن داشته باشه و با زن های خوشگل بخوابه و تو ساحل جزایر قناری آفتاب بگیره هم چیزی تغییر نمیکنه. سرو ته زندگی ختم میشه به خودش. خودشه که آخر شب قبل از خواب گذشته و حال و آینده اش به هم گره می خورن. و من الان نمیفهمم چرا زمانی که دارم سعی میکنم تمرکز کنم روی نوشته هام تا از لا به لاشون خودم یه سری چیزا رو بفهمم، از تو هنزفریم داره صدای ثانیه شمار ساعت میاد! و خب چون نمیفهمم چرا داره این صدا رو میده مجبور میشم درش بیارم و بعد نوشتن رو ادامه بدم.

کجا بودیم. آها. خودش. همه چیز ختم میشه به خودش. خودشه که باید پاسخگوی آرزوها و خواسته ها و سوالهاش باشه پس قاطی کردن مسائل و مفاهیم با هم… درک کردن ملت و زندگی و کائنات و نقاشی های دالی به هیچ دردش نمی خوره. دونستن اینکه آیا یک دانشمند دیوانه مغزش رو کرده توی یه خمره و داره بهش تلقین زندگی میکنه در حالی که عملا خوابه، نه اجاره ی آخر ماه خونش رو تامین میکنه و نه شکمش رو سیر. کشیده بیرون از این سرگرمی های انسانی. مَردی شده که دیگه بخاطر گند هایی ک دیگران تو زندگیشون می زنن، خودشو بر باد نمی ده. زمان… زمان کوفتیی که بعد از این همه تلاش صرفا تونستیم واحد بندیش کنیم، همه چیز رو تغییر میده. اتفاقا رد میشن. خوشی ها خاطره میشن. غم ها تموم میشن. زمان لعنتی رو درک کرده و به همین دلیل تو لحظه زندگی میکنه. کارایی رو میکنه که دوس داره. تو زندگی چی میخواد؟ یه سقف. یه تلوزیون. یه دستگاه پخش موسیقی و مخلفاتش. هزینه ی خوراک و مشروب ماهانه اش. عینک دودی و شلوارک چهارخونه و پیژامه ی راحتش. یه تخت خواب و یه ماشین که فقط باهاش بتونه راحت تردد کنه تو شهر. هر کدوم از اینا هم ک نباشن لبووسکی میتونه ادامه بده زندگیشو چون زمان رو درک کرده… و البته که زندگی رو.

یه زندگی ساده که یه سری احمق گم شده تو مسائل بی اهمیت اسمشو میذارن ولگردی در حالی که طرف واقعا خوشبخت تر از اوناست. یه زندگی ساده. اونقدر ساده که هرکی هر غلطی برای گرفتن حالش بکنه بازم لبووسکی چیزی رو عملا از دست نداده.

معمولا خیلی کم پیش میاد ک بتونم یه حرفی رو با اطمینان بزنم منتها… در این لحظه، این روژان با توجه به شناختی که از خودش داره و نسبت به یه سری چیزای دیگه مطمئنه: اگه مَرد بود… تو دوره ی میانسالی چنین زندگیی داشت.

و حالا که مَرد نیست از تو ابرا میاد پایین و برمیگرده سر زندگی همیشگیش. میره تو اون جشن کوچیک مسخره و میشینه کنار اون دختر پسرای مسخره ای که دارن میگن ” با اون ریش و پشمش میره پشت میکروفون میگه درد زایمان باعث بخشوده شدن تمامی گناهانتان میشود” و بعد دست جمعی کر کر می خندن و این باید بشینه نگاشون کنه چون کارتون نیست که بتونه رو به شبهه دوربین بپرسه “چرا من؟ چرا من؟! “. بعد به واسطه ی یه عده آدم عارق دینی بزن بحث منحرف بشه به مسائل مذهبی و یهو خودش رو پیدا کنه در حال گفتن عبارت “حتی میگن اپیلاسیون هم باعث  بخشایش گناهان میشه” و جمع از خنده منفجر بشن و یه عده چپ چپ نگاش کنن اما به هر حال همینقدر که تونسته سروته بحث مزخرف رو هم بیاره براش کافی باشه.

روزمرگی.

و آهای تو. درسته که هیچ ربطی ب مجموع این چرت و پرت ها نداری ولی آدم شو. وسط این روزمرگی مزخرف یکی بهت نیاز داره.

خارج شدن از نظر

ادای دینی دیر هنگام به یک آلبوم قدیمی

دست تو رو شد…

و پای کامپیوتر گیجم. سر من درد می کند به جنون. پیک خالی بگو به دکترها، زخم ما رشد میکند به درون…

بحث در معضلات خوشبختی… دیر کردیم و باز هم زود است. خنده ی گرگ های در خانه، اشک تمساح های در بیرون.

بچه ماهی خیال دریا داشت… آنچه اندازه ی خودم جا داشت، پشت من بود و خانه ی حلزون… بازی موز بود با میمون.

این بار چندمه که به یه جرم مشترک…؟ تو یه گلایلی… درگیر یه گریز بدون توقف. با چشم های بسته…

تصور ترانه… و سیل سیلی… و خراش زیر چانه. نگفتمت نرو گلایل؟ این زمین ب قدر یک کفن کفاف ریشه نمی دهد. جز بوی چرک چاک سینه های خالی از قلب، در فضا نمی دمد. این جماعت جریده با خطُ رد وحشیِ نگاهت غریبه اند.

هر آنچه گفتی و نوشته ایم کَشک… رفتنت نتیجتا اشک. خَر شو، کَر شو، کور شو ، دهان را ببند. فقط اعتماد کن… بمان کنار هم، بشین به حال هم بغض می کنیم. ولی تو؟

نه دلت می برد مرا نه صدات. خسته ام آه از تمام جهات. دلخوشم به کدام راه نجات؟ هرچه از هیچ رنج می بردم… بغض خود را به زور می خوردم… داشتم ذره ذره می مُردم.

من؟ یه گلایل. راهم به قبر و سنگ گرانیت میرسه. هر روز به قتل می رسم. شعر من؟ به انتشار شعله ی کبریت … به ساقیای ارمنی پیر.

وقتی که زندگی یه تئاتر مزخرفه؟ به جرعه های فراموشی… فرشته ی الهامو میکشم.

بکشی دست روی تنهاییش… بکشد دست از تو و دنیات. واقعا عاشق خودش باشی… واقعا عاشق تنت باشد. رو به رویت گلوله و باتم… پشت سر خنجر رفیقانت. توی دنیای دوست داشتنی… بهترین دوست دشمنت باشد.  بعد در راه دوست جان بدهی… دوستت…؟! دوستت… دوستت.

دلخسته از گنجشک ها و حوض نقاشی؛ رنگ سفیدت را به روی بوم می پاشی. چمدانی نشسته بر دوشت… برگرد خونه حتی اگه باخبر باشی، تنها دل خودت برای تو شور میزنه.

زخم هایی به قلب مغلوبت. عشق مکثیست قبل بیداری، انتخابی میان جبر و جبر. خسته از… هه. فندکی در میاوری شاید.

فرقی نداره… من مستی ام که خوش داره رانندگی کنه. تلوتلو بخوری این زمونه رو، به بم بست می رسی. احساس دست جمعی حبس ابد شدن.

به جاهای دورتری از حیاط خانه… پیش هر اتوبوس ب ایستیم و با هم سوار را بکنیم.

پشت شیشه ی مات، دچار دلهره ها انتظار را بکنیم. با چشم های بسته… با گونه های خیس…

دوباره شهر پر از رفت و آمد و آدم. پیاده از اتوبان شلوغ رد بشویم. و یکجا شام و نهار را بکنیم. شب است و هردو به یک خواب خوب محتاجیم. منی جدا شده از هم… می پرد از خواب های بد، که بی خیال تمام اضافه ها تنها، مدام زندگی خنده دار را بکنیم  با چشم های بسته…

هرچه در شهر اتفاق افتاد، رفت دنیا به باد یا با باد. باز در تو ادامه خواهم داد… از تو ای شعر ، واقعاً ممنون

با چشم های بسته… با گونه های خیس… از شیطنتت خندیدن. خاموش کردم توی لیوانت خدایم را…

دل به آبی آسمان بدهی… به همه عشق را نشان بدهی. بعد در راه دوست جان بدهی… دوستت…؟! دوستت… دوستت. در اولین بوسه… پشت سیاهی های دنیامان سیاهی بود

در اولین بوسه خودم را و تو را کُشتم. عشق یک بیماری بدخیم روحی بود.

یعنی فراموشی… فراموشی… فراموشی… باز.

بعد از تو الکل خورد من را… مست خوابیدم. بعد از تو با هر کس که بود و هست خوابیدم. بعد از تو لای زخم هایم استخوان کردم. با هر که میشد… هر چه میشد… هر چه میشد. که قد تمام کرم های عالم دوستت دارم… که قد تمام دوش ها می بارم. منو به حال خودم بگذار… با تمام پلشتی این دردو…

مثل اوقات تلخ تنهایی… جزئی از آرزوم شده. تموم شده… چشم باز ایستاده می خوابم. با تمام وجود… و از تو به کوی کسی که بوی کفن می داد…

که با صدای تو قطع کنم؟ نه بمان… هنوز که دوستم داری؟! کمی بیشتر از دیروز. اما… قالیچه ها بدون تو پرواز میکنن.

لیوان بعدی قرص های حل شده در سم… باور بکن از هیچ چیز دیگر نمی ترسم.

پای کامپیوتر گیجم… سر من درد می کند… رشد میکند به درون. حالا چگونه فکر کنم به کدام چیز؟ در حجم یک جنازه ی برگشته از ابد.

حال و روزم؟ جیغ ترمز رو آرزو داره.

شکل پرسه رو فرشی از پوکه… توی یه سرزمین متروکه. شعر تو وزن مطلقا قدغن. خشک میشم ولی نمی میرم… مثل حرفی که صد دفعه خط خورد. دل خنک میکنم تو میدون با… فراموشی… فراموشی… فراموشی. غرق میشم تو برکه ی الکل. روی فرش سرنگ می رقصم.

حال و روزم؟ من… تو گوشه ی تابلو، با دو چشم باز مونده به تو که داری زجه میزنی دائم… نعش معصوم آرزوهاتو. پیکاسو پشت بوم این چشماس، دنیا پیش نگام گوئرنیکاس. ائتلاف جنون و رنجیره، انعکاس کوبیسم تیر خلاص.

ناخواسته گرفته شده چشم هایم در بازی ” بگو چه کسی پشتت ایستاده؟!” . یواش میزنی از پشت سر به من دستی که گرگ هستی و باید چکار را بکنیم…؟!

بودی… نبض و حلق خلق هر ترانه. و هستی… و نخواهی بود.

اما باز در تو ادامه خواهم داد؛ از تو ای شعر… واقعا ممنون.

خارج شدن از نظر

۲۰۱۳/۱۶/۰۹ چرا که تاریخ شمسی رو نمی دونم.

شبیه نیتروگلیسرین شدم. آرومم… آرومم… آرومم… یهو با کوچیک ترین تکونی منفجر میشم. به آخرین نخ های مونده از این طناب پوسیده چنگ زدم و آویزونم وسط خلاء. ولش کنم حق انتخاب دارم بین بالا یا پایین رفتن ولی چرا هنوز نگهش داشتم؟

چرا هنوز بچه ها رو می کاریم تو این شوره زار که بعد یه مدت ریشه هاشون بسوزه و با وزش کوچیک ترین بادی گم بشن وسط این بیابون؟ این قوانین و مرز ها و مقدسات و تئوری ها توهم بود؟ من قرار نبود این بشم… پس حق دارم خودم رو مقایسه کنم با شماهایی که چنان رفتین تو گه که من وسطتون هنوز آدم به نظر می رسم. چرا باید اینقدر مزخرف باشید که بهونه ای برای نگه داشتن این طناب نداشته باشم؟

مسائل مهم تری نسبت به این چس ناله های ناشی از رفاه وجود داره اما چطور میشه فاز روشنفکری گرفت و بزرگ شد و تو کما فرو رفت و نپرسید چرا؟ کی ام؟ چی رو کجا جا گذاشتم که اینقدر گمم؟ مواقعی که بی خیال لذت تجربه میشم دیگه معترض نیستم به کوتاه بودن زندگی و حرکت سریع عقربه ها بلکه برعکس… معترضم به کش اومدن این دقایق. که چرا زندگی مثل یه فیلم تو دو ساعت سرو تهش هم نمیاد؟ که تو دو ساعت متولد بشم و اولین بادکنک زندگیم رو باد کنم و شکست عشقی بخورم و تلاش هام جواب بدن و بمیرم و بچم بیاد سر قبرم تف کنه؟ معترضم به اینکه یادم نمیاد تو زندگی قبلیم گه سگ بودم یا شکوفه ی گیلاس. معترضم به اینکه یادم نیست سیب رو از درخت چیدم یا با بلعیدن یه ویزیکولِ میتوکندری دار شروع به نفس کشیدن کردم. معترضم به عدم توانایی پروازم و بنفش نبودن برگ درخت ها. معترضم به اینکه اینقدر از دور خوشبخت به نظر میرسم. به لبخندهام معترضم. معترضم به اینکه شب می خوابم و صبح بلند میشم. معترضم به این “عذاب وجدانی” که درونمه و باعث ریختن موهام میشه. معترضم به اینکه نمیدونم بعد مرگم چی میشه. معترضم به اینکه نمی دونم روحم چیه و چرا خواب رنگی می بینم. به احساسات احمقانه و منطق خشکم معترضم. معترضم به تمام ضعف هایی که باعث میشن دندون درد بگیرم و نتونم خودم ترمیمش کنم. معترضم که مسیر زندگی به علایق و کشش هام جهت داده. معترضم به اینکه اونقدری که دلم میخواد کامل نیستم. چرا خدا دیدنی نیست؟

حالم خوبه. همه می فهمن. هیچ چیز تصادفی نیست و سرنوشت هم وجود نداره اونوخ. تمام پارچه های بازار ترکن. خدایی وجود نداره و من صرفا به علت تمایل درونیم به وجود یک ناجی افسانه ای خلقش کردم. زندگی کوتاهه و باید از لحظه به لحظه اش استفاده کرد. آسمون آبیه و درختا سبزن و رنگ گه بستگی به چیزی داره که می خوریم. همینقدر که نام، نام خانوادگی، شماره تلفن خونه و رنگ مورد علاقم رو میدونم کافیه تا بفهمم که کی هستم. طبق تحقیقات روح چیزی چند گرمیه که بعد از مرگ از بین میره و مهم نیست اصن. نخستی ها به دلیل سنگین بودن استخون هاشون توانایی پرواز ندارن حتی اگه بال داشته باشن. مرد های جامعه ی ما عقده ی جنسی ندارن و همگی روشنفکر شدن و حتی فمنیست. دلشون برای زن هایی که مجبورن تو این گرما شال و مانتو بپوشن می سوزه و برای همین صرفا از ساپورت پلاستیکی استقبال می کنن. باید گیاهخوار شد و ورزش کرد و سیگار نکشید و مشروب نخورد و ما همونی میشیم که فکر میکنیم. همین الان هم اس ام اسی اومد با مضمون “برات شارژ گرفتم که نگی نگرفتی” و با اینکه شماره ناشناسه اما میتونم تشخیص بدم که طرف یا جاکشه یا بدبخت. خوب و بد رو هیچکس تعیین نمیکنه و کوچه ی علی چپی وجود نداره. ایران عنه. چایی خوش طعمه و باید فرهنگ آپارتمان نشینی رو رعایت کرد. ارزش آدم ها به طول و عرض کتابخونشونه و تمامی دردها با مسکن درمان میشن. گور پدر همتون.

پ.ن:

لعنت به ساده لوحی ات و آن دل ِ خرت!

بهتت زده! شکسته در این شهر باورت

به دست دوست یا که به آغوش امن عشق

اینبار اعتماد کنی خاک بر سرت!!

خشکیده چشم و گریه ی ابرم زیاد نیست

ای زندگی بمیر که صبرم زیاد نیست

سید مهدی موسوی

خارج شدن از نظر

وقتی بخاطر بوی همبرگر از عمق یک درد و دل با کیبورد بیرون کشیده میشی…

با خودم گفتم… بیام بشینم یه چیز جدید بنویسم با اینکه نه سوژه ای برای نوشتن دارم و نه حوصله ای. به هر حال قرار بود وادار به نوشتن بشم.

بیست سالگی سن مزخرفیه. یعنی یکی از اون سن هاییه که در کودکی تصور میکنی وقتی بهش برسی تبدیل به اون “گه خاص” ایده آلی شدی که مناسب برای بازی کردن در نقش های کت وومن یا سوپرمنه. و من در این بیست سالگی کی ام؟ کسی که احساس میکنه اگه خودش رو وادار به نوشتن صفحاتی از مزخرفات در شبکه های اجتماعی نکنه از خیلی از افکار و نگرش های ضمیر ناخودآگاهش سرسری رد میشه.

جنبه هایی از زندگی رو دیدم که نمی خواستم ببینم… حتی گاهی نمی دونستم وجود دارن. جنبه هایی از زندگی رو ندیدم که میخواستم ببینم… حتی نمی دونم وجود دارن آیا واقعا یا نه. تعجب میکنم از دنیایی که توش زندگی میکنم… هنوز… بعد از بیست سال. بیست سال یه عمره. حتی یک سال هم یه عمره… حتی یک ماه یا یک روز… یا یک شب. خسته شدم از مدام پرسیدن یک سری سوال ها. از خودم و از بقیه. و نمی پرسمشون دیگه چه از خودم و چه از بقیه و این احتمالا شروع فرایند فراموشی و ماشینی شدنه که مهم هم نیست اونقدرا دیگه. خیلی چیزا تغییر کرده و گرچه هنوز می خوام بشینم زیر سایه ی درخت بلوط تو یه روز سفید پاییزی اما مسائل بی اهمیت تری مهم شدن. من… ما زندگی فعلیمون رو مدیون این مسائل بی اهمیت هستیم. برق، تلوزیون، اینترنت و ترن هوایی توسط کسانی اختراع شدن که مسائل بی اهمیت براشون مهم شده بود. و دنیا به این شکل ادامه پیدا میکنه چرا که سالها قبل عده ای تشخیص دادن این سری مسائل بی اهمیت مهم تر از نشستن زیر سایه یک درخت بلوطه زمانی که تو غار زندگی میکنی و گوشت ماموت خام می خوری… پس این انسان ها قوانین رو اختراع کردند و مرز ها رو و مدارس رو و شهروند الکترونیک رو.

حقیقتا زمانی که متوجه شدم این پلکان ترقی بی سرو تهه و عملا سقوط و صعودت به جهت نگاه مخاطب بستگی داره نگران خیلی چیزا شدم. لاک های رنگی و بافتنی بافتن و تلقین های مثبت کمکی به نادیده گرفتن چشم های پدرم نمی کرد. نگران خودم بودم. می دونستم که اگه تابوی یک سری قوانین خود ساخته رو بشکنم بعد از اون مرتکب اعمالی میشم که گذشته ام اجازه ی متهم کردن آینده ام رو خواهد داشت اما نشکستن اون قوانین کمکی به ادامه ی مسیر نمی کرد. اگه دوزیست باشی و از آبشش هات استفاده نکنی، چه تو آب باشی و چه تو خشکی خفه میشی و من انسانم. یک دو قطبی تمام عیار که اگه روحش رو هزار بار بشکنی باز دو سر N و Sش برقراره. به خودم حق میدم گاهی مث یه توله سگ رفتار کنم و گاهی مث یه نجیب زاده. حق اشتباه کردن و درس گرفتن رو به خودم میدم حتی اگه اطرافیانم نفهمن من هم سهم خودم رو از ریدن به زندگیم دارم. فحش ها کلماتی هستن که ما زشت معرفیشون میکنیم و اگه همه به کار ببرن با لغات دیگه هیچ تفاوتی ندارن منتها قضیه اینه که همه به کار نمیبرن… پس تفاوت هست بین کسانی که ازشون استفاده می کنن و کسانی که استفاده نمیکنن. این زندگیه. این مرزها… این تناقض های به هم پیچیده.

لبه ی این دیوار راه میرم و هنوز هیچ بادی نتونسته پرتم کنه پایین. من نه خوبم نه بد. نه این طرف دیوار و نه اون طرف دیوار. نیازی ندارم “من”م رو با حدسیات دیگران در مورد چرای زندگی و حیات محدود کنم. به این کتاب ها و اسم ها و سال ها و اتفاقات نیازی ندارم. این شهر… تکه ای از زمینه و این زمین… قسمتی از منظومه ی شمسیه و تمامی این اسامی بی ربط رو امثال من اختراع کردن تا ترسشون از این همه تناقض و “چرا”های بی جواب رو مخفی کنن. که بگن می دونن… میفهمن. من هیچی نمی فهمم اما اونقدر میفهمم که بدونم نباید بی خود از فیلم یا نقاشیی که به روحم نمیشینه تعریف کنم. اونقدر میفهمم که مثل بز تقلید نکنم. اونقدر میفهمم که وقتی عصبانی ام تصمیمات متعصبانه ی دری وری بگیرم اما درجا بهشون عمل نکنم. اونقدر میفهمم که باید بین جنون و عقلانیتم معلق باشم و به هیچکدومشون اعتماد نکنم. همینقدر فهمیدن برای نشستن زیر سایه ی یه درخت بلوط تو یه بعد از ظهر پاییزی کافیه.

وقتی بمیرم… اگه… اگه… اگه و باز هم اگه… کسی یا چیزی ازم بپرسه زندگیم رو چطور گذروندم قطعا از نوشته های در هم و بی ربط این وبلاگ به عنوان یکی از چیزایی که روی زمین خلق کردم یاد میکنم و با قاطعیت اعلام میکنم که خدام.

پ.ن: بوی همبرگر میاد. نمی تونم التماس های معدم رو بیشتر از این نادیده بگیرم.

خارج شدن از نظر