رفتن به نوشته‌ها

ماه: خرداد ۱۳۹۳

به سرم می زند این مرتبه حتما بپرم.

وقتی محیط ساکت باشد… دکمه های ساده ی کیبورد هم می توانند صدایی شبیه ماشین تایپ های قدیمی را ایجاد کنند. کلیک کلیک کلیک. صدا می پیچد. به سادگی می توانم چشمانم را ببندم و تصور کنم در اتاق دلخواهم تنفس میکنم. کمی مرتب تر. کمی گرم تر. دست دراز کنم. یک نخ سیگار بلند طلائی را از جعبه ی فلزی روی میز بیرون بکشم و با فندکی ساده و مشکی روشنش کنم سپس مجددا به نوشتن مزخرفاتی که در یک توهم خلاقانه میتوانند رومان کاندیدای اسکار سال آینده باشند بپردازم.

“آن دیگری” در سرم فریاد بکشد که “تو هیچ پخی نیستی” و به وی گوشزد کنم که در جهان ایده آل من خبری از تو و خودرگیری ها نیست. من به عنوان یک انسان در ساعت دوازده و دو دقیقه ی یک نیم شب گرم، حق دارم دنیای ایده آلی برای خود خلق کنم چرا که زندگی حداقل با وجود صداهای بی معنیی که در سرم مدام میشوند هرگز ایده آل نیست. و انسان ذاتا راحت طلب است. و همیشه در سکوت ، توهم از حقیقت لذت بخش تر است.

دود سیگار در هوا پیچ و تاب های مینیاتوری می خورد و نسیم خرداد پس از عبور از درختان سیاه و نمناک جنگل، موهایم را نوازش می کند. خوشبختانه مدت هاست که دیگر من تنها ساکن زمین نیستم. برای تنها شازده ی جهان لاک طلائی با ترک های قرمز زده ام و احساس لوس بودن نمی کنم. احساس زن بودن میکنم. زیبا و تراشیده. با بوی کاکائو و سیگار و عطر.

“آن دیگری” کنجکاو میشود که چرا این فانتزیه احمقانه را خلق میکنم؟ جوابی ندارم. از عمق فانتزی به صندلی سیاه کامپیوترم پرتاب می شوم.

نیازی به هیچ فانتزیی نیست. یک شب گرم و مزخرف خرداد است. صدای موتور ماشین ها اثبات میکند که من تنها ساکن زمین نیستم. حتی اگر یک نخ مارلبروی لایت روشن کنم ممکن است دختر بچه ی ده ساله ی پشت سرم، به علت دود موجود در فضا، در خواب و مشغول عروسک بازی خود را در حال سیگار کشیدن ببیند. اما همچنان لاک م طلائی با ترک های قرمز است و تنها شازده ی جهان کمتر از ده دقیقه ی پیش یادآوری کرده که خیلی دوستم دارد.

این کافیست برای آنکه بدانم نیاز به فانتزی سرایی ندارم؟ بدون حضور در فانتزی هم می توانم لباس خواب قرمز بپوشم و با کفش پاشنه بلند در خانه راه بروم و احساس کنم هیچکس هیچ جای دنیا در این لحظه اندازه ی من آرام نیست… خوشبخت نیست. و این معجزه ی عشق نیست. انتخاب است. انتخاب درک کردن لحظاتی که نمی توان در روزمرگی ها یا اتفاقات بد طبقه بندیشان کرد. زندگی یا خوب است… یا بد… یا نرمال. این لحظات نرمال نیست.

پس یک شب گرم و مزخرف خرداد نیست. اتفاقات بدی در راه است. لبخند می زنم. من در این ساعت… در این لحظه… در این دم و بازدم خوشبختم. همین کافیست.

خارج شدن از نظر