رفتن به نوشته‌ها

ماه: مرداد ۱۳۹۳

چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی… گذر نکرد خوابی… گذر نکرد.

اگه فرض کنی یه جسم داری و یه روح؛ یا یه خودآگاه داری و یه ناخودآگاه… میتونی خودت رو از زاویه ی مناسب تری با فاصله ای مناسب تر ببینی. با دقت که نگاه کنی متوجه میشی که حتی سرت هم زیر یه باتلاق یاسی رنگ فرو رفت. نای تقلا نداری؛ فقط دست راستته که از سطح باتلاق بیرون و رو به آسمونه. و آسمون ابریه. ابرای خاکستریِ تیره، خاکستریِ متوسط و خاکستریِ روشن. و یه پرنده داره چوبای کوچیکی رو از دورو بر جمع میکنه و میذاره کف دستت. امید داره قبل از اینکه کامل فرو بری بتونه زمستون اون سالو توی دستت با جوجه هاش بگذرونه.

بعد اگه بری زیر باتلاق… می بینی یه فضای شفاف با تم یاسیه. تمام چیزایی که دوسشون داری دورو برتن… حتی آدمایی که دوسشون داری. میبینی… با دست چپت… یه سری هاشون رو بغل کردی. اگه بچرخی دور خودت… میبینی یه سری هاشون رو گره زدی به خودت.

و چشمات بسته ست. و داری لبخند می زنی. و ناخون هات لاک قرمز داره اما زیر چشمات کبوده.

بعد ته نشین میشی کف باتلاق از ناراحتی. ” کِی این بلا سرت اومده و حواست نبوده؟ “می چرخه تو سرت. ” مگه قرار نبود با چیزای خوب خوشبخت بشی؟ “. اگه فرض کنی ضمیر ناخودآگاه یا روح می تونن گریه کنن… احتمالا در این لحظه گریه میشن چون تنها چیزایی بودن که این مدت می دیدنت؛ تمام و کمال. تقلاها رو مثلا.

حالا بیا روح نباش. بیا ضمیر ناخودآگاه نباش. بیا همدرد و همراه نباش. بیا یه سوم شخص باش… دانای کل باش. چی میبینی؟

یه موجود ترسیده و مچاله… که با نگه داشتن مقدار زیادی وسیله و آدم… داره خودش رو توی یه جور باتلاق بنفش خفه می کنه؛ و چشماشو بسته که نبینه اینو. نبینه… نبینه. و نشنوه.

حالا بازم بیا روح باش. بیا ضمیر ناخودآگاه باش. بیا مسئول باش. برو به زور مژه های جسدت رو از هم باز کن. برو وسایل و آدما رو بکش بیرون از دستش. باز کن گره ها رو از دور گردن و کمر و پاهاش. برو یادش بیار دست و پا بزنه تا خودش رو بکشه بیرون. تا باز نفس بکشه. کمکش کن نفس بکشه. بهش بگو بمون. بهش بگو بجنگ. بهش بگو نفس بکش. تنهاش نذار. خودت رو تنها نذار.

خارج شدن از نظر

آهنگ گوش میدی یاد من بیوفت لطفا.

وقتی از گشتن دنبال مفاهیم انتزاعی لا به لای فیلم ها و کتاب ها و ایمیل ها و صفحات تصادفی و آشغال های کف خیابون خسته می شم یا وقتی رد هیچ کدوم از رویا های خاکستر شده و خاطرات رخ ندادمو نمی تونم رو خط ممتد سفید خیابونی که پشت شیشه های اتوبوس در جریانه بگیرم یا وقتی تو فصل خشک سالی جای دقت به گرمای تصنعیه دست های تمام زامبی های توی خیابون مجبور میشم شخصیت های متعددم رو سفت بچسبم که باد نبره ست که یادم میاد زندگی بدون هیجان های تزریقی ازم به عنوان یک روبات خوشبخت سواستفاده می کنه. بعد می رم دم پنجره. بازش می کنم. پنجره های آلونک های سیمانیه دیگه رو چک می کنم تا ببینم چندتا آدم بی کار دیگه مثل من خوشیه فلسفی زده زیر دلشون. و “چه زنبورهای افسرده ای که حتی پشت پنجره نمیان” در ذهنم جاری باشه که ماشینی زیر بلوک توقف کنه.

پیرمردی با لباس ورزشی سورمه ای، سیگار به لب بیرون بیاد و به طرف سطل زباله ی عمومیه کندو بره. لگد محکمی به دیواره ی خارجی سطل بزنه و گربه سیاهی وحشت زده از سطل بیرون بپره. بعد هم سیگارشو لب سطل خاموش کنه و پرتش کنه همون تو. سوار ماشینش بشه و بره. گربه ی سیاه تمام مدت وسط کوچه شاهد این منظره باشه. لابد اون هم مث من احساس می کنه که اون پیرمرد اسپرت قصد ازدواج داشته.

هوا در حال تاریک شدن باشه خوبه. و بی صاحاب باشم که چه بهتر. توی احتمالی زنگ بزنی بهم. ماموریت جدیدی مشخص شده باشه. چند ساعت بعد بیای زیر بلوک با پالتوی مشکی؛ سیگار به لب و هفت تیر در جیب. مانتوی بنفش بپوشم با شال سورمه ای و رژ قرمز. پله ها رو دوتا یکی طی کنم تا برسم به تو. نگاهی خیره رد و بدل بشه که یعنی چرا در چنین شب نکبتیی مجبور به تحمل هم هستیم ولی چقدر خوشتیپ شدی لعنتی منتها فک نکن این باعث میشه چیزی فراتر از یه همکار به نظر بیای.

راه بیوفتیم تو کوچه های شهر. فقط چشمای براق گربه ها و لامپ های دو طرف خیابون روشن کنن مسیر رو. قدم هام رو با قدم هات تنظیم کنم چون باید فکر کنی که فقط تو مسیر رو می دونی. پشت سرمون رو بررسی کنم. غیر از خط عطر تو چیزی تو اون تاریکی مشخص نباشه. بخوای سیگار دیگه ای روشن کنی و فندکت گاز تموم کرده باشه. بخوام بکشمت زیر نور لامپ و با ریمل روشن کنم سیگارتو که تقلای عده ای در خیابان فرعی رشته ی افکارمو پاره کنه. محکم دستم رو بگیری و بکشی تو سایه ی دیوار. در پناه تاریکی به سمتشون بریم. چیزی جز چند انسان احمق در تقلا برای ادامه ی حیات با جا به جا کردن موادی که روزها قابل جابه جایی نیستن رو نبینم و تو با دقت خیره شده باشی به صحنه جوری که انگار داستان مورد علاقت برای بازی کردن نقش قهرمان رو پیدا کردی. و با اینکه کوچه رو درست اومده باشیم و ماموریت درجریان باشه کمی به طرفت خم شم و آروم در گوشت نجوا کنم “مطمئنی آدرس رو درست اومدیم؟” که یعنی “تا کی من باید تو و این بچه بازی هات رو تحمل کنم؟” و تو بگی “همینجاست” که یعنی “اتفاقاتی که داره تو این کوچه میوفته برام از تو و  عطر شکلاتت مهمتره”. درگیر کش مکش درونیم در رابطه با خفه کردن یا نکردنت باشم که یکی از اون انسان های در حال تقلا متوجه ی امواج خشمم بشه و نور چراغ قوه ش رو بندازه سمتمون. تو رو با پالتوی مشکی و من رو با مانتوی بنفش گیر بندازه گوشه ی دیوار.

– کیستید؟!

-ما دو عاشق بدبخت هستیم که از ترس گشت و علاقه مندان به امربمعروف در سایه ی این ساختمان پناه گرفته ایم.

 اشک از چشمان کلیه ی انسان های در حال تقلای حاضر در کوچه جاری بشه و در ما دو نفر کلیه ی عقده های فروخورده و خاطرات هاردکور خود رو ببینند. و در نهایت صدای گرفته ای از میان جمعیت و خطاب به ما بگه : بروید تا شکمتان را مثله نکرده و کلیه و کبدتان را به پاکستان صادر نکرده ایم.

تمام مسیر بازگشت به زیر آپارتمان رو دست به سینه بیام که انگار تو تولد پارمیدا حسودیم شده که چطور اون باید از دوس پسر نره خر “جوجو”نامش ساعت رولکس هدیه بگیره و تو فقط دود سیگارتو ب خورد من بدی. جوری که تو شک کنی نکنه من رو یکی از اون انسان های در حال تقلا کراش پیدا کردم و حضورت در صحنه عشق افلاطونی ما رو در نطفه خفه کرده. زیر بلوک هم باهات خدافظی نکنم و تو حس کنی باید یه چیزی مث “ولی…” بگی و نگی. نگی و یقه ی پالتوت رو بدی بالا و در مسیر مخالف و به سمت بلوک دیگه ای برای انجام ماموریت بعدیت حرکت کنی. منم همینجور که دارم از پله ها بالا میام یهو باز پشت پنجره و در حال بررسیه پنجره ی ساختمون های دیگه تویی رو ببینم که شبیه عاشقای علاف پرسه میزنی لا به لای ساختمونا. حوصلم سر بره از دست خودم. حوصلم سر بره از دست والدینم که با دزد، قاتل، جنایت کار، جاسوس بین المللی، جهانگرد، باستان شناس یا موسیقی دان نبودنشون باعث شدن که این وقت شب من حوصلم سر بره از دست زندگی و آدمایی که دورو برشون زندگی می کنم. که بخوام یهو چشمم بیوفته به گربه ی سیاه نشسته روی لبه ی سطل آشغال و متوجه بشم که زل زده بهم. بعد توی ذهنم بگم “اگه تو پونزده دقیقه وبلاگ رو به روز نمی کرد فردا اون عده ای که خودم بهشون گفته بودم فحشم بدین اگه چیزی ننوشتم فحشم می دادن پس مجبور شدم این متن رو سر هم بندی کنم. تو درک میکنی؟” و اون سرش رو به نشان تایید تکون بده و من بفهمم که جنه منتها خبری از گربه نبود. هیچی نبود. فقط صدای تلویزیون از اتاق دیگه میومد. هواشناس داشت توضیح می داد که فردا در قسمت های شمال و غرب و شرق و جنوب و مرکز کشور بارون و مه و رعد و باد میاد و تو سیستان و بلوچستان فقط احتمال توفان شن هست. من حتی یه کروکدیل هم نیستم. تسلیم. بیب بوب. من یک روباتم. بیب بوب بوب.

خارج شدن از نظر