رفتن به نوشته‌ها

ماه: دی ۱۳۹۳

روز های غیر سالادی

بابام بهم می گفت بخند. می گفتم به چی بخندم. تعجب می کرد و سایر واکنش های اعصاب خورد کن ناشی از عدم درک متقابل رو بروز می داد. عادت کردم.

عادت کردم به خیلی چیزای دیگه هم. اونقدر عادت کردم که تو فحش کشی و ازدحام مترو واسه امتحانات می خونم و با وجود اطلاع از ترمز های ناگهانی بی آر تی با ذرت مکزیکی سوار میشم.

عادت کردم ببینمتون با اون قیافه ها و لباس ها و گوشی ها و دهن کج و کوله کردن هاتون موقع باکلاس حرف زدن. ببینمتون و وانمود کنم نمی بینمتون انگار که وجود نداشتید هیچ وقت.

عادت کردم به آنلاین دیدنتون تو تنهایی هام و وانمود کردن به آنلاین ندیدنتون تو تنهایی هام.

عادت کردم به خیره موندن های بی علت. که آیا تو هم الان به همون چیزی فکر می کنی که منم فکر میکنم؟ اگه آره که چی؟ اگه نه فرقش چیه؟ من اونقدر بهت عادت کردم که کنارت رو صندلی تاکسی می خوابم با دهن باز.

اونقدر عادت کردم بهت که دیگه وقتی پشت چراغ قرمز تو ترافیک داری دری وری میگی به عالم و آدم، ببینم انگشتات رو و تشخیص بدم که تو اولین راننده اتوبوس زندگی منی که ساز می زنه. البته یک بار هم راننده ای رو دیدم که با گوشی حرف میزد و رو وایبر پیام های شیش متری به اشتراک می ذاشت در حالی که دریم کچر آویزون کرده بود جلوی پنجرش. اندازه ی تو جالب بود برام.

حتی تورو هم دیدم که چطور همایون و اصفهان زدی با یه سه تار پر از خش وسط شلوغی و بی تفاوتی آدمای رنگ پریده ی مترو و به این فکر کردم که شاید می تونستی حسین علی زاده ی ایران باشی اگه آدما اینقدر رنگ پریده نبودن و هندزفری هاشون رو گاهی در میووردن به احترامت گرچه هر کسی مشکلات خودش رو داره و بی اعصابی های خودش رو.

دیدمت… پیامک رو خوندی. لبت رو گزیدی. صفحه ی گوشیت رو خاموش کردی و به بیرون ازپنجره زل زدی. فکر کردم داری مشغول میکنی خودت رو با خوندن تابلو های مغازه ها ولی بعدش دیدمشون. چشمای مملو از اشکت رو توی انعکاس شیشه. و احتمالا که حتی نمی دیدی جایی رو. فهمیدمت. مشغول کردم خودم رو به خوندن تابلوهای مغازه ها.

شنیدمش. با وجود تمام تلاشت برای یکی شدن با جو جایی که توش رفت و آمد داشتی. با وجود لباس های لی پاره و پیکسل های فلسفی و موهایی با رنگ فانتزیت ، من می تونم صدای سندی رو از ده فرسنگی هم تشخیص بدم چه برسه به هندزفری های تویی که باهام کمتر از چند قدم فاصله داری. منم دوسش دارم اتفاقا. سندی رو. ولی چه فرقی میکرد. دونات سه تا هزار به هر حال.

من بودم که وقتی نمی ذاشتن سوارشی و عجله داشتی و در ها داشت بسته میشد، از پایین و یواشکی کشیدمت تو و همه فحشت دادن که آی چه خبرته وحشی. ولی لبخندهای زیرزیرکیت رو هم دیدم. بهترین قسمت اون روزم بودی در اصل.

دارم به خودم یاد می دم دوستون داشته باشم با اینکه هنوز نفرت انگیزید در نظرم به همون میزان که نفرت انگیزم هر شب موقع مسواک زدن های سرسری توی آینه ی دستشویی. با وجود اینکه عطرها و آدامس های فِرِش نمی تونن بوی گند تظاهر رو بخوابونن و گوشی های اپل نمی تونن فرهنگی که توش رشد کردید رو تغییر بدن. شما مجموعه ای از انتخاب هاتون هستید و می خوام احترام بذارم به تمام حماقت های فرهنگی و زیبایی های زیر زیرکانتون تا شاید بیشتر بخندم. دلیل خنده هام بشید هم شهری های عصیان زده که درک متقابل در خانواده ی ما گسترده تر بشه. همشهری های عزیزی که از شهر نشینی فقط عربده کشی و لجارگی و پرو بودن و خوردن حق همدیگه به واسطه ی خورده شدن حقتون رو یاد گرفتید. همشهری های عزیزی که با هم بارها پشت چراغ قرمز ها، پله برقی های شلوغ، صف های عابر بانک و سوپرمارکت های تنگ اول صبح ها علاف شدیم. اونقدری که شماها تو این لحظات نکبت کنار من بودید، دوستان یا خانوادم نبودن. البته این به هر حال باعث نمی شه که نگم گور پدر هر کدومتون که بغل گوش من تو وسایل حمل و نقل عمومی با گوشی تلفنش حرف میزنه. به این وبلاگ قسم اگه یه دور دیگه یکیتون این کار رو بکنید تفنگ انگشتیم رو می ذارم روی سرش و یه گلوله از هوای صبحگاهی دهنم رو خالی می کنم تو صورتش.

پ.ن: پس چی شد؟ از این به بعد اونایی که با گوشی بیخ گوش من حرف میزنن، ادامه ی حیاتشون رو مدیون عدم صادر شدن مجوز سلاح گرم برای من در این کشور هستن؛ البته اگه فرض بگیریم که بوی دهنم نمی کُشتشون.

پ.ن: عنوان اقتباسی از نام آلبومی قابل توجه از یه خواننده ی سر خوش به نام مک دی مارکوئه که دوست عزیز جاوید ناممون در راستاش ازمون پرسید که نظرمون راجب “روز سالادی” چیه و ما هم گفتیم ” روز سالادی اون روزیه که من متحول میشم و تصمیم میگیرم یه زندگی سالم رو کلید بزنم منتها تا شب حالم از هرچی سبزیجات و زندگی گیاهخوارانه ست به هم میخوره و حس میکنم گاوم” در نتیجه بقیه ی روز های سال رو به غیر سالادی می تونم طبقه بندی کنم.

خارج شدن از نظر