رفتن به نوشته‌ها

ماه: بهمن ۱۳۹۳

چند خط در وصف میزان حماقت بشری ۲۱ ساله؛ تقدیم به جَدم با این ژنِ عنش.

داستان، با واقعیت فرق میکنه. داستان نوشته میشه چون با واقعیت فرق میکنه. داستانی که وارد واقعیت بشه جزئیات پیدا میکنه نه فقط سیر پیشرفت.

و جزئیات مهمن. جزئیات خیلی مهمن. جزئیات مهم ترین چیز ها هستن. اینکه یه پیش آمد در کل چی به نظر میرسه هیچ اهمیتی نداره. جزئیات مهمن. بخاطر همین داستان ها بی ارزشن. چون جزئیاتشون نمادینه. جزئیاتشون در راستای نشون دادن کل پیش آمده نه حقیقت.

یک پیش آمد در کل معمولا یک چیز واحد به نظر میرسه منتها اگه تک تک اجزای اون پیش آمد بررسی بشه_ مثلا اگه انسان و دارای قدرت تکلم باشن_ هر کدومشون یه نظر راجب اون پیش آمد دارن پس هیچ وقت یک پدیده ی واحد نبوده و هر کدوم از اجزاش حاوی جزئیاتی هستن که اگه قرار بود به رشته ی تحریر در بیان یک هزارمشونم مهم نبود. این در حالی که برای اون اجزا مهمن.

کدوم انسان احمقی سعی در ترکیب حقیقت و داستان داره؟ اگه افراد معتاد به کلیه ی مواد روانگردان رو از آمارگیری حذف کنیم صرفا یک مشت احمقِ بی تجربه ته پیمونه باقی می مونه که یکی از اونا منم. من.

منی که همه چیز رو به بازی میگیرم صرفا چون بیشتر از اینکه با انسان ها توی محیط واقعی کلنجار برم با داستان ها خودم رو مشغول میکنم. سرم رو عین کبک میکنم زیر برف و به هیجاناتی فکر میکنم که بهم گفته شده تا یه سنی فقط میتونم از وجودشون لذت ببرم. بعد اون سن گویا آدم خسته میشه از ماجرا. خسته میشه از کش مکش و گندکاری های خود خواسته. مث موجودی که داره تو باتلاق فرو میره و دست و پا میزنه تا یه جا رو بگیره. تقلاهای بی فایده. تقلاهایی که آدم کم نمیاره از بتصویر کشیدنشون. “من میتونم” “از اینجا نجات پیدا میکنم”.

داستان ها رو میارم تو واقعیتم و تماشا میکنم جزئیاتی رو که مطابق برنامه ریزیم پیش نمی رن چون من قلم دستم نگرفتم برای چیدن عناصر دنیا و بنگ! مجموع پیش آمد زمین تا آسمون با چیزی که برنامه ریزی شده بود متفاوته. کی مقصره؟ فقط و فقط من.

و حافظه ی آدما ضعیفه و بخاطر همین هر بلایی سر هم بیارن بعد یه مدت یادشون میره و اسم این میشه بخشش و رو دایره ی تکرار می چرخن. شخص من؟ یه داستان جدید رو وارد واقعیتم میکنم و بعد تقلاهام برای نجات از گندی که زدم رو تو دفتر خاطراتم با زور و هزاران واژه ی رکیک می نویسم و به خودم قول میدم که از شنبه آدم میشم.

خواننده ی عزیزی که این متن رو می خونی؛

من در به در دنبال یه نفر میگردم که روش انتخابیم رو که توی یکی از داستان ها نوشته شده، به بهترین حالت ممکنه روم پیاده کنه و کلکم رو بکنه پس اگه یه قاتل مزد بگیر هستی من حاضرم استخدامت کنم. حتی اگه صرفا برای لذت مرتکب قتل میشی باید بگم که من آدم جذابی ام. خیلی چیزا توی اتاقم دارم که میتونی به کلکسیون احتمالیی که جمع میکنی اضافه کنی. چیزایی که بعضیاشون دست سازن، بعضیاشون دزدی ن و بعضیاشون رو از جاهایی پیدا کردم که نمی تونی تصورش رو بکنی. روی انگشت اشاره و وسط دست راستم خال دارم که چیز عجیبیه از نظر خیلی ها. شت! همین الان انگشتام رو نگاه کردم و دیدم خال هاشون نیست. ولی بود تا یه سال قبل. البته خال روی انگشت کوچیکه ی دست چپم خوشبختانه هنوز سر جاشه. آیا این دلیل کافیی برای مُِردنم نیست؟ همچنین بغل انگشت شست پام یه لکه ی نامتقارن عجیب رو میتونی پیدا کنی که وقتی چندین سالم بود اون ناحیه یه زخم عمیق شده بود و پر از جوهرش کردم که ببینم چی میشه. یه جور تتو شده. گوشام چهارتا سوراخ داره. می تونم سه دقیقه نفسم رو نگه دارم. مسئولیت پذیر نیستم و تو عالم خودم سیر میکنم. بیا منو بکُش. نمی خوام خودکشی کنم. باز شبیه پایان داستانای آدمای خل و چل میشه. بچه ننه هم به نظر میرسم. بدم میاد بچه ننه به نظر برسم.

پوووف. خواننده ی عزیز؛

من عقلم رو از دست دادم به نظرم؛ البته فرض رو بر این میگیریم که عقل داشتم قبلا و استفاده هم میکردم ازش. صرفا در این لحظه که دارم این کلمات رو تایپ میکنم، یک خروار حرف هست که اگه صداقت پنج سال پیشم رو داشتم می تونستم همشو بهت بگم که اینقدر تنها نباشم در این پیش آمد. من گند زدم و متاسفانه این بار فقط به زندگی خودم گند نزدم. ناراحتیم هم از همینه.

نمیدونم آیا هیچ وقت تو زندگیم اندازه ی الان بابت اعمال سبک سرانم شرمنده بودم یا نه. یا هیچ وقت اندازه الان دلم خواسته یه بار برای همیشه خودم رو جمع کنم؟ نمیدونم. انسان حافظش ضعیفه چه برسه به اینکه عادت داشته باشه حافظشو دست کاری کنه. شبیه فیلم های قدیمی، تیکه هایی رو ازش بچینه… با نوار چسب باز وصل کنه دو تیکه ی اصلی رو به هم و وانمود کنه نه خری اومده و نه خری رفته.

آدما همیشه از خودشون خسته میشن. همیشه با خودشون میگن آدم میشن.

من اون آدمی م که اشتباهاتم رو به ندرت سه بار تکرار کردم ولی تعدد اشتباه توم بی داد میکنه. موجودیم که فکر میکنه همه چیز مال بقیس و اگه در رابطه با خودش رخ بدن نتیجه ها به اون اشکالی که دیده میشه نیستن. من از حقیقت فرار میکنم چون اکثر اوقات تلخ، کسل کننده، دلسرد کننده و سیاه و سفیده. فرار میکنم با اینکه میدونم میخوره تو فرق سرم بلاخره. جای اینکه خودم رو تحلیل کنم دیگران رو تحلیل میکنم. جای اینکه خودم رو درست کنم غر میزنم راجب هرچی که دم دستم بیاد. من در میرم از حقیقت. از مسئولیت. از زندگی روتین. داستان ها رو میخوام ولی داستان ها اون مدلی که من می خوام از آب در نمیان و از این دایره ی تکرار خسته م.

میخوام خودم رو پرت کنم تو زندگی. می خوام فرق واقعیت و داستان رو بفهمونم به خودم. میخوام نباشم مث اجدادم. ۹۹% دنیا الان دست ۱% از جمعیت خاصش میگرده. اونایی که با درک حقیقت، جزئیات رو دونه دونه، درست و از روی اصول کنار هم چیدن و این کار رو به بچه هاشون هم یاد دادن. اجداد من اگه جز این افراد بودن به من یاد داده بودن دنیا اون کلمات قصار و تاریک و بازی و نرمالیته و سایر مزخرفاتی که راجبش گفته میشه، نوشته میشه یا صرفا از ذهن ها می گذره نیست. دنیا دنیاست. ۲+۲ اون نتیجه ای رو میده که در عمل میده و مهم نیست چقدر قشنگ تر میشد اگه هرکی هر شرو وری به ذهنش میرسید حقیقت داشت. مهم نیست چی قشنگ تره. مهم اینه که جزئیات رو اگه درست بچینی و به عواقب چیز های کوچیک با دقت و بی سهل انگاری توجه کنی، کمتر تو گه فرو میری.

پ.ن: چرا هرچی دندون درد میگیرم تموم نمیشه؟ یعنی مثلا کی دندونام میخوان با این حقیقت که من اون زندگی ایده آلشون رو ندارم کنار میان و دس از این کارا بر می دارن؟

خارج شدن از نظر