رفتن به نوشته‌ها

ماه: مهر ۱۳۹۵

فردا سراغ من بیا. نه نه، یک روز خوب سراغ من بیا. اصن شنبه سراغ من بیا.

تو مترو حقانی بودم که یادم اومد اون پستم راجب مترو سواری رو. یهو دیدم نه تنها حال اینکه از کارت زدن فرار کنم رو ندارم بلکه به نظرم اصلا هم کار جالبی نیست.

 

آره هنوزم سوار مترو میشم؛ زیاد. زمانی که پست قبلی رو نوشتم اسمارت فون ها اینقدر رایج نبود و چیزهای رو مخ تری راجب مترو وجود داشت ولی الان میتونم بگم گوشی های اطرافیانم بیشتر از هرچیز دیگه ای اذیتم میکنه. اونایی که بلند بلند مکالمات غیرضروری دارن که اصن خرن و همه توافق داریم رو این. اگه کسی توافق نداره لابد خودش این کارو میکنه که از نظرش چندان رو مخ نیست وگرنه واسه ماهایی که تمام روزمون پر از حرف مفته و ترجیح میدیم تو آرامش و سکوت مسیر رو طی کنیم حقیقتا آزار دهنده س. مسئله ی دیگه ای که خیلی اپیدمی شده گوشی ب دست بودن دائم ملته. نمیگم کار بدی میکنن نه. حق دارن، بی کارن منتها میخوام یه صحنه رو توصیف کنم براتون. کسایی که تو تهران سوار مترو نشدن تا به حال ممکنه سخت باشه براشون. تو ساعتای شلوغی خصوصا این جریان خیلی اذیت کننده میشه. فرض بگیرید تو فضای مترویی که زیر زمینه و منظره ای پشت پنجره هاش نیست و اونقدر جمعیت وایساده که اگه دستتون بخاره نمی تونید بخارونینش، اطرافیانی که چسپیدن بهتون یه دستشون به میله ست و یه دستشون گوشی. همگی دارن خیلی پیگیر با گوشیاشون ور میرن. یعنی شما رو به رو رو نگاه کنید یه گوشیه. پایین رو نگاه کنید سه چهارتا گوشی هست. چپ و راست هم به همین وضع. من خودم بدم میاد کسی به صفحه ی گوشیم نگاه کنه وقتی کار میکنم بخاطر همین خیلی مواظبم حتی سهوا هم نگاهم نیوفته رو صفحات دیگران منتها تو این شرایط واقعا رعایت این جریان عذاب آور میشه. ممتد باید به تبلیغات تکراری چسپیده به سقف و دسته ها نگاه کنید. یا وانمود کنید وایساده چرت می زنید و مزخرفات دیگه خلاصه. منظورم اینه که اگه میخواید کسی به گوشیتون نگاه نکنه نکنیدش تو سوراخ دماغ طرف؛ همین.

 

هرچی فکر میکنم میبینم از چهار سال پیش تاحالا واقعا هیچ اتفاق مثبتی تو فضای متروها یا امکانات رفاهیشون رخ نداده. بلیت ها گرون تر شدن، فضا فرسوده تر شده.

 

جدی دارم تقلا میکنم یه چیز مثبت بنویسم. و الان یادم اومد بگم پنجره ای که ازش میشد ریل های قطارها رو دید زد بالای ایستگاه هفت تیر رو مسدود کردن. نمی دونم چرا. تو جامعه محرک های قوی تری واسه خودکشی وجود داره.

 

خوشحالم وبلاگ مثل قبل رونق نداره وگرنه همتون بهم میگفتید که چقدر چرت بود این پست. شماهایی که میخونید اما؛ من شرمنده م. خیلی وقته ننوشتم. زمان لازم دارم.

 

خارج شدن از نظر

اومدم بگم تایپ رو صفحات لمسی باعث تخلیه نمیشه؛ شکنجه ی روحیه ولی در اصل راجب فندرزه این پست.

بیستو یک تیر نودوچهار آخرین نوشته ی وبلاگ بوده. باید قبول کنیم شبکه ی اجتماعی اینقدر گسترده شده که مخاطبین گم میشن توش. منم گم شدم لای اکانت های مختلف. تامبلر هم وبلاگ نشد واسم بعدِ پنج سال تلاش. آدم همیشه به صحنه ی جنایتش برمیگرده و اینجا اولین و آخرین جایی بود که با در نظر گرفتن همه چیز و هیچ چیز نوشتم از خودم که یکم آروم بگیرم. یه جا بشینم و اینقدر دست و پا نزنم. که به خودم اجازه بدم حرف مفت بزنم و به باد برم. بعد اینجا حرفای مفتم رو بلند گفتم. آدما بر میگردن به جایی که اشتباهاتشون رو مرتکب میشن تا باز حس کنن اون لحظات رو، اون اشتباهات رو، اون تجربیات رو. و این وبلاگ اشتباه من بود؛ راهی که نمیشه برگشت و حتی اگه بشه برگشت باز قدم میذارم توش چون می ارزید به حسش.

 

من اینجا یه مجموعه حرف زدم که حقیقت نبود ولی دروغ هم نبود. مثل زمانیه که باید گیر کنی تنهایی تو یه غار تا بفهمی از فضای بسته می ترسی. باید خودت رو تو شرایط ببینی تا بفهمی کی هستی… من فکر میکردم که اینم ولی نبودم. من فکر میکردم مستقلم ولی نبودم. فکر میکردم رک حرف میزنم ولی نبودم. فکر میکردم به افکارم عمل میکنم ولی نمی کردم. نه همیشه. این وبلاگ اتفاقات خوبی رو برای من ایجاد کرد و اتفاقات بدتری رو حتی منتها برزخ ایده آلیه. سه سال کم نویسی اخیر فقط مربوط به وبلاگ نبود. حتی دفتر خاطرات هم نمی نوشتم. کلا نمی نوشتم چون شروع کرده بودم به تجربه ی حرف زدن. ولی به چشم دیدم که مردم میخوان چکیده ی افکار رو بشنون نه پروسه ش رو. اگه پروسه ی افکار رو توصیف کنید، به زبون خودشون چکیده ش می کنن که ممکنه زمین تا آسمون با نتیجه گیری های شما متفاوت باشه. فرقش اونقدر زیاده که بگم مثلا نیوتون رو فرض کنید که میرفتو به ملت میگفت “نشسته بودم زیر درخت و سیب خورد تو سرم و به نظرتون چه نتیجه ای گرفتم؟” یکی میگفت “که چقدر بدشانسی؟” یکی دیگه میگفت “که سیبش رسیده؟” اون یکی میگفت ” که زنم داره به من خیانت میکنه؟” و یکی هم میگفت “میخوای بگی تقصیر من بوده؟” و الی آخر.

 

 

خیلی چیزا راجب خودم فهمیدم تو این سه چهار سال که ارزش نوشتن نداشت. شایدم داشت و اونقدر بلند گفتمشون که نای نوشتن نموند. ولی امروز حس کردم نمی خوام رو اینستاگرام تو چهار خط افکارم رو بنویسم. دلم میخواد با تفصیل اینجا ثبت بشن. مهم نیست کی می خونه مهم اینه که واسه آینده ی خودم می مونه. چهار سال دیگه من ذره ای به این شباهت ندارم ولی میخوام تیکه هام باقی بمونه. برای به دست اوردن این ها اشک ها ریختم. آدم ها از دست دادم. حسرت ها خوردم. چیزها به دست اوردم. تمامشون فراموش میشن با تغییر کردن من. اگه درختی تو جنگل قطع بشه و کسی نبینه… انگار که وجود نداشته هیچ وقت. قطع شدن و جوونه زدن هام باید بمونه یه جا.

 

 

اینترنت دنیای ما رو بزرگ تر کرده. یه زمانی آدما کل درکشون از دنیا ده قدمیه اطراف خونشون بود و الان من خودم رو با یکی که تو هنگ کنگه میتونم مقایسه کنم. بشریت هیچ وقت به اندازه ی امروز جر نخورده بوده از درک فقدان ها. مثلا تو همین دنیای وبلاگ نویسی بود که از خودم می پرسیدم “ووو اینا چطوری اینقدر راجب هنر می دونن؟”. من یه محصل رشته ی تجربی بودم که تو اوقات فراغتش میبلعید آثار هنری رو ولی وقت کافی نداشت. نمی دونستم که بچه های هنرستان چیزایی که من به عنوان اطلاعات عمومی می خونم رو باید مثل دروس اجباری حفظ کنن. یا “ووو اینا چطوری این همه اطلاعات دارن راجب زندگی خارجی ها”. دنیام که بزرگتر شد فهمیدم نود و نه درصد فانتزی هایی که ملت توصیف می کنن برگرفته چیزهاییه که تو آموزشگاه های زبان یاد گرفتن. آموزشگاه های زبانی که خانوادم خفه کردن خودشونو ولی حاضر نشدم بشینم سر کلاس ها. حدود یه هفته ست که شروع کردم به دیدن سریال friendsی که همه عالم تو دهه اول زندگیشون دیدنش و ازش خاطره دارن. سریالی که همه واسه یادگیری زبان تماشاش میکردن به توصیه ی سایرین. و در کمال تعجب دارم میبینم نود درصد فصاحت و بلاغتی که تو مکالمات با گنده های دوران قرمه سبزیی ردو بدل میشد منشاءش از یه سریال طنز بوده! چقدر خنده داره تو این سن دیدنش به این شکل. نصف دیالوگ ها رو قبلا شنیدم. ماجراهاشون خاطراتی بوده که ملت به اسم خاطرات خودشون تعریف کردن. وقتی خودم رو یادم میاد که حس میکردم چقدر کم می دونم نسبت به بقیه لبخندم میاد. دنیای هممون کوچیک بود. اینا باعث میشه از خودم بپرسم ندانسته های الانم ده سال دیگه چقدر به نظرم خنده دار میاد؟ اگه یه سریال طنز می تونه دنیای آدم رو بزرگ تر کنه، سایر تجربیات چقدر می تونن تاثیرگذار باشن؟ وای که من همه ی دنیای رو می خوام. همش رو. میخوام تجربیات همه عالم رو فراتر از نوشته ها لمس کنم. وای که خودخواه ترینم.

 

 

چقدر خوبه که وبلاگ محدودیت کارکتر نمیده.

 

خارج شدن از نظر