رفتن به نوشته‌ها

ماه: فروردین ۱۳۹۶

I’m the one at the sail, I’m the master of my sea

مامان زیاد سفر میره و من به عنوان جانشین ملکه، وظایف متعددی رو در این غیاب متحمل میشم که در صدر، تامین آذوقه ی ساکنین مملکت همایونی رو شامل میشه.

سبک زندگی آدم ها با هم متفاوته. یه عده از کودکی آشپزی میکنن یا با مشارکت در فرایند خرید مایحتاج، تجربیات بی شماری به دست میارن اما شخصا در این زمینه نه تنها دست چپ و راستم رو تشخیص نمی دادم بلکه هیچ علاقه ای هم نداشتم. از بزرگ ترین باگ های زندگی، اعمال فشارهای اجباریش در راستای ترک ساحل امن و جفت پا پریدن تو باتلاق “نمی خواهم”هاست. برای من آشپزی دقیقا یه باتلاق پر لجن بود که می تونست جسد غیر لطیف و روحِ نیویوکیم رو به تدریج تجزیه کنه غافل از اینکه من سگ جون تر از این حرفام و سابقا قانون “مهم نیست چقدر نمیخوای، مجبوری!” رو تو خودم جا انداختم.

با چیزای ساده و دستور العمل های مادری شروع کردم و وقتی مثل سیمز مرحله ی تواناییم به سه رسید، امتحان چیزهای جدید رو کلید زدم. برنامه های آشپزی جذاب رو تماشا می کردم تا با ادویه ها آشنا بشم و از تجربیات این کاره ها استفاده کنم. حدود دو سال پیش بود که پوره سیب زمینیم زیادی پر سیر شد. واقعا تند و معطر بود. با خودم فکر کردم “اشکال نداره، مثل کتلت می پزمش و تیزیش برطرف میشه” پس با اضافه کردن چانی های لازم، گوله گوله انداختمش تو روغن و یه سری چیز متلاشی و سوخاری بیرون کشیدم. فراموش کرده بودم که مرحله ی تواناییم چیزی حدود چهاره و ناکافی برای اختراع غذا!

ملیکا اومد تو آشپزخونه و پرسید “شام چیه؟” که چشمم افتاد به ماهیتابه. باد انداختم به غبغبم که انگار کاملا متوجهم دارم چیکار میکنم.

– یه چیز لهیده.

– اسمشه؟

– آره.

و غش غش خندیدیم. به قدری خوشمزه شده بود که بعدها حسرت می خوردم “چرا نسبت دقیق مواد رو یادداشت نکردم؟”

گذشت و گذشت تا سه روز پیش. دوباره پوره سیب زمینیم به عنوان یه میان وعده، تند و پر چاشنی بود و نیازمند اصلاحات اما حالا مرحله ی تواناییم تا حدود هفت ارتقا پیدا کرده و تونستم به موفقیت آمیز ترین حالت ممکن، شبهه کتلت هایی طلایی تولید کنم.

سر سفره ملیکا پرسید:

– ووو! این چیه؟

با خنده گفتم “یه چیز لهیده ی ۲”.

این مدت داشتم بهش فکر میکردم. الان و از اینجایی که من هستم، به نظرم اگه در مسیر پیشرفت و کسب تجربه به خودم وقت بدم و نذارم حرف های منفی و اتفاقات ناخوش آیند پوسته ی اعتماد به نفسم رو خراشیده کنن، می تونم اشتباهاتم رو تبدیل به فرصت هام کنم و با افتخار به همه نشون بدم. این کار ادامه ی مسیر رو هموارتر جلوه میده چون حداقل خودم می بینم از کجا تا اینجا اومدم.

پ.ن: عمیقا دارم رو عوض کردن اسم وبلاگ فکر میکنم. سانتیمانتالیسمِ نوستالژی عمیقا در من کم رنگ شده.

خارج شدن از نظر