رفتن به نوشته‌ها

ماه: تیر ۱۳۹۶

بارباپاپا عوض میشه

این “ما تو نسل اشتباهی متولد شدیم” دیگه جمله ی من نیست، پخشه همه جا. نسل های مختلف به کار بردنش وقتی نتونستن با جامعه ی حال حاضرشون ارتباط برقرار کنن.

 

چند سالیه به لطف شبکه های اجتماعی با غریبه های بیشتری در ارتباطیم. آدمایی که فقط یه پوسته ن و خودشون انتخاب میکنن این پوسته هفت رنگ باشه یا سیاه. و مردم تدابیر امنیتی مختلفی برای مواجهه با این دنیای بزرگ و جدید اتخاذ کردن. یه عده عین دنیای واقعی دیوار کشیدن بین خودشون و سایرین و ترجیح دادن نبینن و مواجه نشن و پرایوت باشن مثلا که قشر نسبتا کمی از هر جامعه رو شامل میشن. شاید در نظر اول افراد مخرب و جعلی این فضا بیشتر به نظر برسن از لحاظ جمعیتی ولی از دیدگاه من قشر عمده کسایی هستن که عین دنیای واقعی سعی در خوب دیده شدن دارن. کسایی که هر قدمشون رو برای تایید گرفتن و به واسطه ی اون تایید ها جلو رفتن برداشتن و حالا تو دنیای مجازی هم همون استراتژی رو دارن منتها چطور میشه تو فضایی که هرکسی با هر دیدگاه فکری میتونه باهاتون ارتباط یک طرفه برقرار کنه و جزئیات خوردی که از خودتون به اشتراک میذارید رو قضاوت کنه، تایید شد؟چطور میشه از دیدگاه همه محبوب بود؟

 

جواب خیلی ساده ست: با هیچکس نبودن! شما هویت فردی ندارید و این باعث میشه کسی نتونه به شخصیت و افکارتون حمله کنه. جملاتی که مینویسید تفکراتتون نیست بلکه خلاصه ای از نوشته های فلان کتابه. شعرهای فلان آدمه. متن فلان آهنگه. روزی هزار بار به تمام بشریت و مشتقاتشون اظهار عشق میکنید و فقط راجب اون اخباری اظهار نظر میکنید که هزاران نفر در سراسر دنیا نظر مشترکی راجبشون دارن پس اگرم مورد انتقاد واقع بشید نهایتا میشه با جمله ی “یعنی داری میگی این همه آدم اشتباه میکنن؟” دهن طرف رو بست. دیوارهای خونتون رو رنگ های روشن میزنید و با الهام از عکس های پیج های محبوب خارجی دکور میچینید تا مطمئن بشید ریسکی صورت نگرفته. هرکی هر ابراز نظری کنه بهش حق می دید. هرکی هر انتقادی کنه یا نادیده میگیرید یا پشت گوش میندازید. ماهی هزار بار اعلام میکنید که چقدر آدم حق مداری هستید و چقدر همه حق دارن بابت همه چی. نگم دیگه. هممون دیدیم. کسل کننده ست این مثال ها.

 

چیزی که این وسط کاملا نادیده گرفته میشه حق خودتونه. اینکه شما چقدر حق دارید اشتباه کنید و تفکر فردی داشته باشید؟ برای خودتون این حق رو قائل نیستید. قائل نیستید چون تفکر فردی انتقاد کسانی که باهاتون همجهت نیستن رو به همراه داره و چرا باید خودتون رو در معرض چنین ریسکی قرار بدید؟ چرا رنگین کمونتون باید یه پله ی خاکستری داشته باشه؟ و این… به نظر من وحشتناکه. وحشتناکه چون اکثر آدما علاقه به پیروی از سایرین دارن تا رهبر بودن (که حمل بر جسارت نشه. من خودمم جزو همین آدمام و به نظرم چیز بدی نیست واقعا) و وقتی رهبرین جامعه، کسانی که انتخاب میکنن تو چشم باشن و برتر باشن، یه مشت بی هویتن واقعا اون جامعه پیشرفت نمیکنه.

 

لازم به ذکره هویت هر فردی به اعتقاد من مجموعه انتخاب های مادی و معنوییه که در طول زندگیش از بین هزاران گزینه ی دیگه بر میداره. تو ویکی پدیا هم اینطور تعریف شده. این آدم ها روی اینترنت برای بی هویتی یک هویت تعریف کردن و روش یه لایه ابریشم براق کشیدن و سایرین رو با خودشون همراه کردن و ازشون به عنوان همون دیواری استفاده کردن که در اصل به روش دیگه ای ایزوله شون میکرد از جامعه ی باز اینترنتی. که اگه کسی اومد و بهشون گفت تو یه مجموعه ی در هم از چیزهایی هستی که اکثر آدما به بود و نبودشون بی توجهن، بتونن قایم شن پشت دیواری از کسانی که مثل روبات فقط تکرار میکنن “به همدیگه احترام بذاریم”. یکی از المان های احترام گذاشتن به همدیگه، احترام گذاشتن به نظر اون منتقد هم هست. حداقل ادای اینکه از همه چی لذت میبره رو در نمیاره. “ناراحتی میتونی بری”. وقتی صفحاتتون عمومیه اون فرد میتونه اتفاقی رد شده باشه و از حجم تصنعی بودنتون به انزجار رسیده باشه.

 

من از اینترنت خیلی چیزا یاد گرفتم. جزئیاتی از رفتارهام که از چشم خانوادم به دور مونده بود یا حتی سالها اشتباهات خودشون هم بوده، رو اینترنت و با دیدن ابراز انزجار آدمایی که هویت داشتن و نمی ترسیدن از مورد انتقاد قرار گرفتن یا منتقد بودن، تونستم ببینم و تغییرشون بدم. این فضا میتونه جایی برای رشد باشه اگه همه تلاش نکنن شبیه اون حوضی باشن که آب زلالی توش راکده و به نظر میاد کاشی های سبز زیبایی کفش رو پوشوندن درحالی که اگه کسی یه چوب اون وسط فرو کنه تمام لجنا میاد رو آب. نباشیم همچین چیزی. بخاطر خودمون. من اگه اینقدر رو این وبلاگ طی تقریبا ده سال اخیر چرت و پرت نمی نویشتم الان فرصت بازبینی خودم رو نداشتم. خیلی از مشکلات فکریم رو از طریق خواننده هام فهمیدم. پیشرفت کردم و بهش افتخار میکنم. اولین وبلاگم رو بلاگفا رو یادمه. ده سالم بود و واسه بک استریت بویز یه فن گرل دیوانه بودم! آیا خجالت میکشم از الان گفتنش؟ نه. کسی که اندازه ی سنش رفتار میکنه از نظر فکری سالمه… به همین سادگی. به ده های پنجاه، شصت، هفتاد، هشتاد و نود آمریکا اگه نگاه کنید میفهمید اهمیت تفکر فردی و تاثیرش روی اجتماع رو حتی اگه اشتباهات فراوونی داشته باشه و مورد سواستفاده قرار بگیره. شخصا باید تو اون دوره بیس سالگیم رو میگذروندم به نظرم.

 

تو جامعه ای که همه گیتار پاپ میزنن، آلترناتیو راک باشید.

 

 

پ.ن: کاملا متوجهم این افکار میکنن از پایه نادرست باشن:))

پ.ن: روز جهانی شبکه اجتماعی مبارک.

خارج شدن از نظر

وبلاگ عزیز؛ تکرار روزهای غریبانه ات چگونه گذشت؟

من اونقدر معذرت خواهی به خودم بدهکارم که نمی دونم از کجا باید شروع کنم. هر دور به شاخه ی جدید پریدن برای لمس زندگیی که در اصل دارم رهاش میکنم به حال خودش و باز بر میگردم سر این خط اندوه. دو قدم برمیدارم برای روحم و درمان کبودی هاش و باز تا حالم بهتر میشه، چتر نجات پاره پورم رو میبندم دورم و میپرم وسط یه ماجرای جدید.

وبلاگ نویسی چقدر خوب بود. تایپ با کیبورد چقدر ملموس تره. یادم میاد زمانی که از قلم دست گرفتن خودم رو به سمت کیبورد نویسی هل دادم، کلی غرغر ذهنی همراه داشت اما بعد یه مدت دوست داشتنی شد. گوشی هوشمند نازنین بعد هشت سال هنوز رو مخمه. شبکه های اجتماعی عجیب شدن. شاید بودن و نگرش ذهنی من تغییر کرده. احساس میکنم اشباعم از هرگونه جامعه ای. سه ساله هیچ جا هیچ چی ننوشتم و ندارم مرجعی برای مرور اینکه دقیقا چطور گذشت این ایام. این قضیه اونقدر برای من جدیه که باید ذهنمو ازش منحرف کنم وگرنه مث کنه میوفته ب جونم و در کمتر از ۳۶ ساعت، تمام دل و رودم رو تجزیه میکنه.

این سال ها چند تلاش نا موفق برای بازگشت به وبلاگ نویسی داشتم و دوس دارم فکر کنم این یکی مثمر ثمر واقع میشه. امروز که بعد مدت ها صفحه ی اصلی بلاگفا اومد بالا با خودم گفتم کاش بتونم اونقدر پول جمع کنم که امتیاز بلاگفا رو بخرم. مطمئنم خیلی ها مث منن، هیچ جای دیگه دستشون ب نوشتن نرفته. اگه بلاگفا واسه من بود قطعا اونقدر بی کار و پر انگیزه بودم که بگردم دنبال تک تک اون آدما و برشون گردونم رو وبلاگ هاشون.

این حشونویسی رو بدهکار بودم به خودم.

پ.ن: تقدیم به بد نوشتن.

خارج شدن از نظر

این قسمت: صفحه ۳۹۴

جادوی بی تفاوتی رو به نظرم نباید زیرگروهی از جادوی سیاه در نظر گرفت. البته بی تفاوتی داریم تا بی تفاوتی. اینکه اجتماع بخاطر بی تفاوتی شما نسبت به علایقش مورد سرزنش قرارتون بده یه اصل همیشگی برای اعمال فشار بوده و نباید تن بدید بهش.

نمی دونم هنوز اینو یاد گرفتم یا اینکه برای خودمم شعاره ولی آدمی فقط باید از خودش مراقبت کنه برای بهتر کردن دنیا. و برای مراقبت بهتر باید “به درک” رو نهادینه کنی تو خودت. چی محدوده تو این دنیا؟ زمان… ما اونقدر وقت نداریم که پای همه چیز خرجش کنیم. وقتی پای چیزایی که اولویتی برامون ندارن وقت میذاریم عملا ناچار به حذف اوقات فراغت دلخواهمون میشیم. وقتی از اوقات فراغتمون تو زندگی ماشینی میزنیمه که صبحا باید با مصیبت خودمون رو بکشیم بیرون از تخت. خدا می دونه چه حجم ناراحتیی باید تو یه نفر ذخیره باشه که حتی انگیزه ی بلند شدن از رخت خواب رو پیدا نکنه تو خودش. این نابود کننده ست.

جادوی بی تفاوتی رو باید یاد بگیریم تک تکمون. من خودم هنوز درست بلد نیستمش ولی با اطمینان میگم که خیلی بهتر از هفت سال پیشم. نرید به اون مهمونی کوفتیی که فقط گند میزنه به اعصابو روانتون. همکلام نشید با اون آدم مزخرفی که با هر کلمه ش نصف سلول های مغزیتون رو میکُشه. هزاران مثال هست. نکنید این کارا رو با خودتون. خیلی مودبانه نه بگید و به درک اگه ناراحت شدن. به درک. به درک. به درک اگه ناراحت شدن. به درک! کی به فکر شماست؟ تا کی میتونید پا بذارید رو خودتون بخاطر خوشایند خودخواهانه ی دیگران؟ مگه چقدر وقت زندگی کردن داریم ما؟ زمانی که صرف زجر کشیدنتون میشه رو با یه “نه” ساده تبدیل کنید به اوقاتی برای انجام کارهایی که دوسش دارید. اگه از مسیر بدتون میاد… مسیرتون رو عوض کنید. اگه از خونه بدتون میاد… خونتون رو عوض کنید. مگه چند سال زنده اید؟ این افرادی که پریروز کشته شدن تو تیراندازی و بمب گذاری اصلا فکرشو میکردن ک قراره زندگیشون اینجوری تموم بشه؟ چند نفرشون علایقشون رو نگه داشته بودن واسه زمانی که وقتشو پیدا کنن؟ چند نفرشون یه شرایط زندگی مزخرف رو تحمیل کردن به خودشون چون رودرواسی داشتن با بقیه سر “نه” گفتن؟ با یه دنیا حسرت اگه مُرده باشن چی؟

یاد بگیریم بی تفاوت باشیم نسبت ب چیزهایی که واقعا برامون مهم نیست یا بعضا حتی اذیتمون میکنه. یاد بگیریم نه بگیم. یاد بگیریم به قیمت از دست دادن خیلی مزایا، زندگی بهتری برای خودمون بسازیم. یاد بگیریم واسه خوشآیند بقیه پا نذاریم رو خودمون. یاد بگیریم مراقبت کنیم از خودمون. یاد بگیریم هر روز یه قدم برداریم برای احساس خوشبختی.

داریم تو عصری زندگی میکنیم که انسان متمدن خودشو از فیلتر “چی درسته”ی بقیه رد میکنه تا فرهیخته و عاقل بحساب بیاد. دوره ای که همه نازن و مهربونن و همدیگه رو به رسمیت میشناسن و عملا یه ملتن… فاقد هویت فردی. هیچکس مثل آدم ابراز نظر نمی کنه و کسی که نظرشو خارج از چهارچوب های جمعی میگه با جملات “تو خوبی” مانند رو به رو میشه. انگار نه انگار که ما آدمیم نه یه گله گوسفند. به درک که ناراحت میشن از ابراز نظرتون. تا زمانی که دارید با صداقت و ادب بیانش میکنید به درک. بربخوره بهشون. با امثال خودتون بگردید. خودتون باشید. خودتونو دوست داشته باشید. کارهایی رو انجام بدید که بهتون انگیزه و آرامش و اون انرژی خوب برای صبح بیدار شدن رو میده. مگه چقدر وقت داریم؟ مگه چقدر وقت داریم واقعا؟

خارج شدن از نظر