رفتن به نوشته‌ها

ماه: مرداد ۱۳۹۶

نزدیکای پل کالج

بابا لنگ دراز عزیز؛
سلام.

امروز در تهران هوا ۳۹ درجه سانتی گراد است. من کتونی سفیدی به پا دارم که به واسطه ی کفی نازک، عملا تفاوتی با پا برهنه بر آسفالت راه رفتن ایجاد نمی کنند. در متروی صبحگاهی یک کلان شهر، به شما فکر میکنم بابا جان. به اینکه کارکتری خلق شده توسط یک زن هستید و زن ها وقتی قصد توصیف مَردی موجه را برای داستان هایشان دارند، ناچارا به تخیلات رجوع کرده و کمتر خاطره ی ملموسی برای ارائه در این زمینه پیدا میکنند. داستانی که قرار است خوب تمام شود، نیاز به شروعی بد دارد تا خواننده در مسیر متوجه تغییرات شده و آنها را غنیمت شمارد. شما آن معجزه ای بودید که برای نجات جودی نیاز بود چرا که برخلاف جملات قصار نگاشته شده توسط مَردان، برای موفقیت تنها “اراده” کافی نیست یا حداقل وقتی زن باشی می دانی که تنها “اراده” مسیر را هموار نخواهد کرد. اگر شما نبودید آیا برای آن دخترک مورد تحقیر و تحمیل، پس از بیست سال تقلا در محیطی بی شباهت به قصه های پریان، اراده ای باقی می ماند؟ آیا برای نوشتن، دلش یاری میکرد یا آنکه درست مانند دختران فقیر و بی معجزه ی دیگر که در پس زمینه ی خنده های جولیا می دیدیم، به یک خیاط بی جزئیات تبدیل میشد؟

بابا جان، قرنی ست که زن ها در تلاش برای استقلال و پیدا کردن حق برابری، بر خلاف خروشان ترین رودخانه ها شنا کرده اند تا سرانجام یک روز تمام شود این تجربیات تلخ موروثی که نسل به نسل در کلام و کلاف منتقل می شوند اما هنوز و هر روز من زنانی را پیدا می کنم که می پرسند “کدام برابری؟ ما که برابر نیستیم! هرگز نبوده ایم و نخواهیم شد”.

من؟ می ترسم. از حضور با مردان در یک محیط بسته، از رانندگی، از خندیدن، از پوشیدن لباس های مورد علاقه ام، از آرایشگاه، از محیط کار، از پارک، از سینما، از تاکسی، از مترو، از تنها نشستن در گوشه ی خیابان میترسم. انتخاب های مستقل من آنقدر محدود است که می توانی با انگشتان دست بشماری و حتی همین انتخاب ها را مدیون زنانی هستم که در جای جای این کره ی خاکی طغیان کرده و با شکستن قوانین، متحمل عناوین نادرست، ترد شدن از اجتماع، مجازات های سنگین و مرگ شده اند بلکه مرز های فکری اطرافیان خود را وجبی گسترش دهند.

مدتی پیش در مطالعات روزانه متوجه شدم به تازگی در عربستان، زنان از حقوقی مشابه حیوانات برخوردار شده اند. از نظر نویسنده ی مقاله این مسئله قدم مثبتی بود زیرا تا قبل از آن زنان عرب جانورانی کوته مرتبه تر از شتر به حساب می آمدند.

حالا که دقت میکنم به جودی فکر میکردم نه شما. به اینکه حق برابری یعنی اگر یک مَرد “میتواند” با اراده به رویاهایش برسد، من هم باید “بتوانم” نه آنکه سایرین توانایی هایم را با پنجه های متفاوت وجب بگیرند. به این فکر می کردم که اگر جودی را با دلی شکسته، روحی در زنجیر، لباس های تیره و مندرس، موهایی مخفی شده، صورتی مات و پشت یک چرخ خیاطی در حال دوختن ریسمانی برای فرار از قلعه ی اژدها می دیدید، باز هم آن جرویس پندلتون عاشق پیشه بودید؟ چقدر منتظر می ماندید تا بتواند آثار باقی مانده از برخورد با سایر کارکترهای محیطی را در وجودش بخیه کند؟ تا کجا تشویقش می کردید به صحبت و رهایی از قید و بندهایی که رشته به رشته دورش تنیده بودند؟ چقدر از آن رشته ها را با دست خود پاره می کردید؟ حاضر به دوختن ریسمان فرارش بودید؟ نمی ترسیدید از جا انداختن بال هایی که ممکن بود به پشتوانه ی آنها ترکتان کند؟ و سرانجام نگاهش را دنبال نمی کردید لا به لای رنگ های تند دنیای جدیدی که به آن وارد شده؟

بابا جان؛ زن ها هرچقدر هم مستقل، کامل و باهوش باشند همچنان از داشتن تکیه گاهی قابل اتکا و همراهی همیار لذت میبرند، نه به علت وجود الزام یا عدم توانایی برخورد با محدودیت های محیط… زیرا که این همراهی لذت بخش است! مَرد باش و حامی همانطور که از درون تمایل داری. اگر برای حمایت کردنِ یک ماهی او را از غرق شدن نجات دهی، می میرد. واقعی باش نه یک کارکتر داستانی. کنارش باش و پرواز دو نفره را تجربه کن.

بهانه ی تمام این افکار روز دختر بود و تفکیک مفهومی یک جنسیت. میخواستم از شما خواهش کنم که تار یا پودی به این ریسمان هزارساله اضافه نکنید و دیگر به هیچکس روز دختر را تبریک نگویید، خصوصا با نیش و کنایه؛ زن بودن به اندازه ی کافی دوپهلوست. مَردی باشید که برای نقش پذیری اش در یک کتاب، هیچ نویسنده ای نیاز به تخیل پیدا نکند.

خارج شدن از نظر

دادگاه چُم

گفتم بعد سخنرانی های ثبت شده در دوره های درگیری روی این وبلاگ و خیلی از خود مچکر جلوه دادن خودم، بیام از لحظات خجالت آوری بگم که اگه از خواننده های قدیمی وبلاگ چیزی باقی مونده، بدونن که من هنوز همونم… با یه پوسته ی چروک تر.

دو هفته ای از عزیمت مادرم به سفری برای دیدن خانواده ش می گذره و من، پدر و خواهر ۱۳ساله م تو این خونه ی صد و خوردی متری جولان میدیم برای خودمون. یادمه آخرین باری که خواص فیزیکی و ظاهری خونه رو روی یکی از شبکه های اجتماعی توصیف کردم فردی کامنت گذاشت “منقرض نشید؛ بشریت بهتون نیاز داره” که رخداد اون شب حقیقتا فراتر از بازتاب بصری این خونه ست؛ این حضور ما بود که بهش هویت میداد پس نیازی به توصیف محیط نمی بینم.

پدرم اما مردی میانسال و سیبیل پروره. معمولا اونقدر مشغول کارهای خودش و مطالعات ست که بعد این همه سال زندگی ازش توقع مشارکتی در مسائل خونه نمی ره. البته امور فنی رو به طرز مثال زدنی برعهده می گیره که خودش جای تقدیر داره و نسلش در حال انقراضه واقعا. ملیکا… ملیکا رو چطور توصیف کنم که حق مطلب ادا بشه؟ یادمه حدودا هفت یا هشت ساله بود. پدرم ازش پرسید “جایی تو این خونه هست که تو خرت و پرت هاتو پخش نکرده باشی؟”. ملیکا با اعتماد به نفس تمام گفت “راهرو”. ما؟ نمی دونستیم بخندیم یا جامه بدریم. هنوزم همونه. بعضا دیده شده خوراکی خورده و پوستش رو فرو کرده زیر مبل و از اساس این ربطی به شرایط تربیتش نداشته، سندروم خمینی داره. این سندروم خمینی رو دو روز پیش یکی از دوستانم به نام موژان اختراع کرد تحت این تعریف : (( وقتی شرایط استرس آور، ناراحت کننده، هیجان انگیز، تعجب آور یا خوشحال کننده ست اما شما هیچی احساس نمی کنید)) که شخصا بسیار لذت بردم. بلند شدم کف زدم براش تمام قد. همچنین ما صاحب گربه ای وحشی و سرخود به اسم پونه هستیم که فقط محیط رو عجیب تر از چیزی که باید جلوه میده با حرکات سگ مانندش.

من کی ام؟ من نه اون دختر بی تفاوت و شلخته ایم که تو این شرایط بگم “خب به من چه؟” و نه اون کدبانوی در انتظار شوهریم که به هر موقعتی برای به چالش کشیدن توانایی های خانه داریم چنگ بندازم. به طور خلاصه دارم این خونه رو طوری اداره میکنم که کسی از گشنگی، وبا یا تیفوس نمیره. و به نظرم این مقدمه برای پرداختن به اصل ماجرا کفایت میکنه.

عصر یکشنبه هرکدوممون گوشه ای از این پناهگاه جنگی رو به اشغال در اورده و مشغول به فعالیت های شخصی بودیم که تلفن زنگ خورد. پدرم برداشت و کمتر از پونزده ثانیه بعد اعلام کرد که خانم مارپل می خواد بیاد بهمون سر بزنه_ خانم مارپل اسم مستعاریه که در طی این داستان روی همسایه ی طبقه دوممون میذارم که اگه احیانا ماجرای اون شب از طریق ایشون جهانی شد، هویت خودمون لو نره.

من؟ وحشت به وجودم دوید. چطور قرار بود این طویله رو جمع کنم؟ چی قرار بود بذارم جلوش؟ با نهایت سرعتی که ازم بر میومد رو مبلی ها رو جمع کردم و در ادامه ی تحلیل داده های موجود، ملیکا رو فرستادم بره توآلت رو سروسامونی بده. از پدر خواهش کردم جای مراسم چایی خوری عصرانه، طالبی متوسطی از یخچال بیرون بیاره و خورد کنه تا بتونم توی ظرف مناسب بچینم. تمام این اتفاقات به نظر یک دقیقه طول کشیده بود اما زنگ در به صدا در اومد. من یه دامن خال خالیِ صورتی پام بودم و قسمتی از موهای فرفری و آشفته م رو با یه گیره ی کوچیک پشت سرم محکم کرده بودم تا جلوی چشمام نباشن فقط، پدرم زیرپوش و شلوارکی ورزشی به تن داشت و ملیکا هم با همون لباس خواب گل گلی تو دستشویی خشک شده بود احتمالا.

با یه دودوتا چهارتای ساده نتیجه گرفتم که واقعا چیزی برای از دست دادن نداریم و سرکردن یه چادرگل منگولی برای لاپوشونی اون حجم از فقدان کافی نیست پس با پهن ترین لبخندی که ازم برمیومد به استقبال رفتم تا توجهش رو به باطن پسندیده م جلب کنم.

– وای چرا اینقدر خودتون رو تو زحمت انداختید؟ قربونتون برم، شما همیشه به ما لطف داشتید. همسر محترمتون چرا تشریف نیاوردن؟

و با تمام قوا مکالمه ای فاقد سکوت ایجاد کردم تا فرصت بررسی چهارگوشه ی اتاق در بدو ورود رو ازش دریغ کنم. به نظر نمی رسید پدرم به عنوان نماینده ی قشر تحصیل کرده و متفکر جامعه علاقه ای به ارائه ی جلوه ی فراتری از شورت ورزشیش داشته باشه البته. پونه اما طبق معمول با عرض اندامی در خور یک گربه ی چاق خودشو به مهمون وسواسی رسوند و به بو کشیدن جوراباش مشغول شد.

بعد از هدایت خانم مارپل به سمت بزرگترین مبل پذیرایی، برای کلید زدن فاز دوم هر دید و بازدید معقولی وارد آشپزخونه شدم که چشمم به جمال پوره ی طالبی کنار سینک ظرفشویی افتاد. اگه جلوه ی اجتماعی خانوادگی و آبرو مطرح نبود، حقیقتا می تونستم اون لحظه ی طلایی رو در زندگیم شکل بدم، برم پیش پدرم و از ته دل بگم ” چرا من؟ چرا مــــــــــــــــــــــــــن؟؟” ولی زمانی برای رویاپردازی وجود نداشت و باید لِنگش میکردم.

به سمت یخچال حجوم بردم برای بررسی سایر مهمات موجود که طبق آخرین آمار باید شامل موز، انگور سیاه، آلو قرمز، زردآلو، شلیل و آلبالو می بود اما با باز کردن در، مشتی خاک کویر بود که چشم هام رو به اشک انداخت. چطور دو نفر انسان متوسط طی چهار روز حدود شیش کیلو میوه خورده بودن رو هیچکس نمیتونه توضیح بده.

– جارو می کشیدی عزیزم؟

این جمله رو دقیقا زمانی تناول کرد که احتمالا با دهن باز به داخل یخچال خیره مونده بودم. “چی؟ این چه وضع ایجاد مکالمه ست؟ قحطی سوژه اومده؟”. پرسیدم:

-جانم؟

با یه خنده ی ریز گفت:

– جارو برقی هنوز اونجاست.

احتمالا دهن بازم با دیدن اون صحنه بازتر شده بود ولی هممون میدونیم بازگویی عبارت “یعنی میتونست شرایط از این بدتر هم باشه؟” فقط اوضاع رو وخیم تر میکنه.

– نه نه. این از دیروز اونجاست. برقا که رفت فراموش کردم جا به جاش کنم.

نمی دونم خنده ی عصبیم میتونست دروغم رو لو بده یا نه چون به هر حال کل ماجرا به همون سندروم خمینی ملیکا مربوط میشد. بعد از تموم شدن کارش، بقایا رو مخفی کرده بود پشت میز غذاخوری.

آشپزخونه ی اوپن هیچ کمکی به تلاشم برای خارج شدن از تیررس مارپل نمیکرد و لبخند پهنش تایلر درونم رو هیجان زده می کرد. یه نفس عمیق کشیدم و طبق معمول از زندگیم پناه بردم به قوری چایی که همیشه میشد رو همکاریش حساب کرد.

وقتی با یه چایی خوش رنگ برگشتم، متوجه شدم پدرم مشغول توضیح توان موشکی کره ی شمالی و اهمیت منطقه ای این مسئله برای یه زن خونه دار شصت ساله ست و پونه روی میز عسلی کنار مهمون، نشسته و داره با تمام قوا جوارحش رو بو می کشه. “چرا من؟”

کمی نشستم. با نفس های عمیق سعی در تنظیم هورمون های اضطراب انگیز و عدم مشارکت در مباحث نامربوط مکالمه داشتم که یادم اومد ملیکا هنوز تو توآلته و هیچ صدایی ازش نمیاد. حداقل ده دقیقه گذشته بود و دیگه برای بیرون کشیدنش از اون فضا، بدون ایجاد ابهاماتی مثل معولیلت مغزی/ جسمی، مشکلات گوارشی حاد یا سایر مسائل غیرمتعارف در بیننده دیر به نظر می رسید. داشتم تصور میکردم که چطور وایساده جلو آینه و داره شکلک در میاره برای پر کردن اوقات فراغتش که با هورت کشیدن چایی توسط مارپل، بابام به سمت آشپزخونه خیز برداشت. همراهش متواری شدم چون منم تحمل این صداهای ناجور رو ندارم و از طرفی فرصت مناسبی برای تخلیه تنش به نظر میرسید.

به محترمانه ترین شکل ممکن علت ایجاد اون پوره ی طالبی رو جویا شدم که طبق معمول جواب های سربالایی گیرم اومد که به تمام افراد کم سن و سال داده میشه، مثلا “تو فکر بودم” ولی ادامه داد که:

-اشکال نداره تو برو بشین و من تیکه ی باقی مونده از طالبی رو خورد میکنم.

پس دیس پذیرایی رو تحویل دادم و برگشتم روی مبل به ارائه ی اون لبخند پهن و تمایل وافرم به شنیدن حرف های صد من یه غاز مارپل اما در اصل چالش های شخصیتی ملیکا بود که توجهم رو به خودش معطوف می کرد. بیس دقیقه ی گذشته رو تو توآلت وایساده بود صرفا بخاطر عدم تمایلش به چشم تو چشم شدن با یه مهمون ناخونده. به هر حال منطقی بود که به عنوان نوجوانی تازه بالغ از فعالیت های اجتماعی اجباری اجتناب کنه منتها پناهندگی به توآلت گزینه ی عجیبی بود. شاید هم صرفا خجالت و عدم توانایی تصمیم گیری و گذر تدریجی زمان و رو به وخامت گذاشتن ماجرا باعث گیرکردنش در اشتباهی اولیه می شد.

خلاصه پس از مدتی بابا آمد. بابا با سینی پذیرایی آمد. بابا با سینی پذیرایی مملو از طالبی هایی قاچ شده با سایز مناسب برای عصرانه ی یک کودک سه ساله آمد.

دختر مُرد. دختر از خجالت مُرد. دختر به علت از دست دادن تنها مهمات باقی مانده برای پیروزی در این جنگ تن به تن و نداشتن نقشه ی جانبی مُرد.

نگاه سنگین مارپل به دیس طالبی، پایه های میز شیشه ای رو به لرزه انداخته بود و داشتم به این فکر می کردم که اگه بگه “منو ببخشید” و بره به سمت دستشویی چی؟ من چطوری قراره بگم “یه لحظه صبر کنید” و برم ملیکایی که نیم ساعت اون تو بوده رو بکشم بیرون؟

طبق اصلی در فیزیک کوآنتوم، افکار دارای امواج قابل اندازه گیری هستند. وقتی شما به موضوعی فکر می کنید، پدیده ای تلپاتی مانند رخ میده به همین دلیل منفی اندیشی می تونه تاثیر مستقیمی روی شرایط محیطی بذاره. مارپل برای خودش طالبی می کشید که بابام پرسید:

– ملیکا کجاست راستی؟ تو اتاقشه یا تو دستشوییه هنوز؟

من؟ ریه هام از کار افتاد.

– تو اتاقشه.

– پس چرا چراغ دستشویی روشنه؟ خیلی باید تو مصرف انرژی صرفه جویی کنیم. بنده های خدا مردم جنوب کشور…

و موضوع بحثی جدید، عرق شرم منو پوشش داد. به سمت دستشویی رفتم برای خاموش کردن چراغ. آدمی که سی و پنج دقیقه از زندگیش رو توی توآلت بگذرونه، تاریکی محیط نمی ترسونتش.

مکالمات به حد کفاف ادامه داشت تا مارپل بتونه جزییات لازم برای مجلس گرمی یک ماهه جلوی دوستان تشنه ی سوژه ی جدیدش رو جمع آوری کنه و پس از بلعیدن نصف محتویات دیس طالبی که در اصل اندازه ی دو قاچ متوسط هم نمیشد، تصمیم به خداحافظی گرفت.

پونه رو دم جا کفشی در حالی پیدا کردیم که با دقت داشت صندل های مارپل رو بو می کشید و من تا زمانی که بعد از هزاران پاراگراف تعارف تیکه پاره کردن در رو پشت سرش نبستم، نفس نمی کشیدم احتمالا.

در توآلت رو باز کردم. ملیکا با خنده بیرون اومد؛ سندرم خمینی. بابام با شورت ورزشی عازم اتاقش شد و من موندم و خونه ای که اون شب، صحنه ی سیرک به نظر می رسید. “چرا من؟”

خارج شدن از نظر