رفتن به نوشته‌ها

ماه: مهر ۱۳۹۶

دریایی از درخت ها

داشت با دست خاک می ریخت تو گلدون که متوجهش شدم… یازده گلدون هفت ساله که با دست خاک هیچ کدوم رو عوض نکردم. دوست ندارم به خاک دست بزنم و این درحالیه که آدم تمیزی نیستم… منظم شاید. منظم شاید چون شلختگی داشت گمراه کننده میشد. شروع کردم به تلقین نظم برای دِروی هرچی که ممکن بود محصول این زمین باشه. و محصول تمایل به چیدن همه چیز رو کله ی هم با حفظ تعادل شد.

 

هفت شهریور نود و شیش. مثل گذشته درگیر عقایدم نیستم و درگیر هیچ چیز دیگه هم. اگه تو وجودم عنصری رو از ریشه بیرون بکشم، فضای به جا مونده ازش شبیه زمین سیمانی به جا مونده از برج های دو قلوی نیویورکه؛ یک یادگاری. با لاشه ی عنصر بیرون کشیده شده می نویسم، کاموا میبافم، چایی دم میکنم، راه میرم، میخندم و گریه میکنم تا جایی که ضایعه ای ازش باقی نمونه و تماما بازیافت بشه.

 

فیلمی دردناک و خوش ساخت دیدم الان که اگه امثال من نشینن به تماشاش، دیگه کسی وقتشو تلف نمی کنه برای بازگویی این مفاهیم. داستانی داشت که احتمالا نویسنده از ابتدای نوشتن دلیل پایان رو مشخص کرده و بعد آجر چیده دورش. این دقیقا کاریه که من هیچ وقت انجام نمی دم. همیشه میشینم پای کیبورد و منتظرم یه چیزی برای گفتن به وجود بیاد. کلمات رو می چینم رو کله ی هم و به همین دلیل چیزی برای عرضه به سایرین ندارم. حتی نشستنم پشت کیبورد هم بخاطر خودمه. اونی نیستم که روزی هشت ساعت سر کاری ثابت در اداره ای گردگیری شده با دستمال های کثیفی که از خودشون رد به جا می ذارن وقت می گذرونه تا صرفا اجاره ی خونه ای رو در بیاره که توش بشه نیمه ی دوم روز رو با چایی آرامش بخش برای هدفی والاتر سپری کرد. آیا نمی خوام اون باشم؟  گاهی چرا. گاهی بهش فکر میکنم ولی نه به عنوان یک راه جایگزین بلکه صرفا یکی از هزار گزینه ی مطرح. یه بار به تغییر جنسیت و زندگی در گوانگژو هم فکر کردم. همه چی همینقدر متغییره برام و به همین دلیل گلدون نگه می دارم؛ برای حفظ هویت و به عنوان یادآوری از منشا. دارم تو این جنگل تاریک راه میرم با یه گوله کاموا که سرش رو گره زدم به اولین درخت هزارتو. این نخ تنها امید برگشتنم در صورت پشیمونی یا تمایل به تغییر مسیره پس به پشتوانه ش ادامه می دم قدم های برنامه ریزی نشده م رو. هر بار که کاموا تموم میکنم میشینم همون وسط تا زمانی که یه گوله ی رنگی دیگه استفراغ کنم. سرش رو گره بزنم به انتهای قبلی و پیش برم. اکثر آدما مشکل دارن با پذیرش گذشته و تکیه به موندگاریش برای ادامه ی مسیر ولی من نه. در امتداد این هرج و مرج از خودم رنگ های تندی به جا می ذارم با امید پیدا کردن هر تجربه ای که بشه با دستکش و بی نیاز از تماس، در کنار سایر فضاهای سیمانی یا اشغال شده ی وجودیم بکارم و محوطه ی خودم رو به وجود بیارم.

 

کافیه لحظه ای غافل بشم تا دوباره خودم رو در حال روی کله ی هم قرار دادن افکار غیرصیقلی پیدا کنم.

خارج شدن از نظر