رفتن به نوشته‌ها

ماه: آبان ۱۳۹۶

عقاید یک خودخواه

من آدم خاطره سازی با مکان ها نیستم چون وضعیت ذهنیم بر حضور افراد در محیط متمرکزه منتها زیاد دیدم آدم هایی رو که با داشتن خاطرات بد از یک مکان، دیگه نمی تونن ازش لذت ببرن.

از بچگی به طور ناخودآگاه یا با توجه به شرایط محیطی، یاد گرفتم چطور با خودم زندگی کنم؛ به محیط معنایی فردی ببخشم و از لحظات لذت ببرم. ساعت ها بشینم یه گوشه و تنهایی تو فکر فرو برم. وقتم رو به خوندن یه کتاب، گوش دادن به یک آهنگ یا تماشای یک فیلم بگذرونم. حتی زمانی که وقایع ناگوار با این زیبایی ها همزمانی داشته، من اونقدر به اون لحظات برگشتم و خاطرات جدید ساختم که افکار گم بشن لا به لای شوق.

غرض از بازگویی تمام کلمات این بود که بگم ناراحتم از دیدن افرادی که نمیتونن با خودشون تنها باشن. این مسئله خصوصا تو دوره ی ما میتونه خیلی مخرب باشه. من سالهاست دارم به خودم یاد میدم نگران دیگرانِ دوست و آشنا نباشم و البته که پیشرفت مناسبی داشتم اما به اون سطح از بی تفاوتی خالص نرسیدم هنوز. تماشای تقلای این آدم ها در جمع کردن کلکسیونی از اجتماع و نگه داشتنشون تو سرکه آزارم میده خصوصا وقتی میبینم دارن آزار میبینن.

سه سال پیش بود که بهش گفتم بیا بریم فلان کافه. گفت “نه! اونجا برای من با فلانی معنی میشد و حالا فقط آیینه ی دقه”. نمیتونستم بهش بگم “بی خیال بابا بچه ننه” چون یه قضاوت تمام عیار بود؛ آدما حق دارن هر احساسی که برای ما قابل درک نباشه رو تجربه کنن پس بردمش در یه کافه ی تازه تاسیس و با کیفیت. بهش گفتم “برو تو و یه بعد از ظهر خوب بساز”. متعجب بود که چرا نمی خوام همراهیش کنم. براش توضیح دادم تویی که گَرد شادی و غمت رو می پاشی رو محیط، همیشه باید یه فضای شخصی داشته باشی و یاد بگیری ازش لذت ببری. اون مکان پناهگاه توئه وقتی شهر می بلعدت با رنگ های سیاه و سفیدش. میری اونجا و در پشت سرت بسته میشه و معجزه رخ میده. تمام خاطرات اون محیط فردی و خود ساخته ن، آرامشی که کنار هیچکس نمیشه تجربه ش کرد. اگرم یه روزی یه جایی یه جوری با دوستی زیادی کیفور بودید و علاقه مند به لش کردن در گوشه ای آروم از این دنیای متشنج، یه خاطره ی خوب و جزئی به محیط اضافه کردی که لا به لای شخصی سازی قبلی عملا گم میشه.

کافه های شخصی داشته باشید. دفترای شخصی، آلبوم های شخصی… یاد بگیرید با خودتون زندگی کنید چون به اعصاب من گند میزنید واقعا. اصلا آدم صبوری نیستم.

خارج شدن از نظر

چه کنیم با بی کاری

این عکس رو فردی انتخاب کرد به عنوان سوژه ی نوشتن یه داستان کوتاه. این متن به نشان اعتراض به سلیقه ی ایشون نوشته شده و هیچ ارزش مادی معنوی دیگه ای نداره.

 

ما خانواده ای اهل مطالعه بودیم. پدرم اعتقاد داشت کتاب دوای هر دردی ست و مادرم مدعی بود که اولین بار پس از شنیدن همین جمله عاشق او شده.

قانون خانواده این بود که نیمی از درامد ماهیانه به خرید کتب جدید اختصاص داشته باشد و تنها با نیمه ی دیگر آن سر کنیم و شخصا به شدت با این موضوع مخالف بودم اما سن و سال کم اجازه ی ابراز عقیده را از من می گرفت. گرچه با نوشتن تکالیف همکلاسی هایم، پول ناچیزی به جیب میزدم اما آن مقدار هرگز کفاف خرید دفترهای فانتزی و مداد های پاکن دار را نمی داد. ترجیح میدادم یک جامدادی نو داشته باشم تا کتابی جدید اما جسارت این اعتراض را در خود نمی یافتم. آخرین فردی که در رابطه با این احتکار عجیب جیغ و داد راه انداخت، همسایه ی کچل و زیرشلواری پوش طبقه ی دوم بود که پدر دایره المعارف جانور شناسی را بر سرش کوفت و با توجه به اشراف وی بر قوانین جرایم خورد، پس از یک سال رفت و آمد در دادسراهای عمومی آن کتاب به عنوان سلاح سرد پذیرفته نشد و پرونده شکایت مختوم گردید.

سال های سال شعله ی این کدورت وجودم را تب دار می نمود و هربار در دفاتر فانتزی بچه ها مشق می نوشتم، حرارتش را تا شقیقه احساس میکردم. و این رکود همیشگی با اعصاب خورد، به مرور مزمن شد و از تنبلی روده گاهی تا صبح تقلا می کردم. مادر اما همراه من بیدار می ماند و برایم ادبیات کلاسیک می خواند که روان کننده ی مزاج بود و مرهم مشکلات گوارشی.

اکنون آن روزها دورتر از سال های سپری شده به نظر می رسند اما عشق به کتاب چنان در من ریشه دوانده که با وجود کم و کاستی ها، جای کلاسیک های روان کننده همچنان در سبد خرید ماهیانه ام محفوظ است. مشکلات گوارشی در زندگی سالم و گیاهخواری هفتگی هضم شده اما من هنوز روی توآلت کتاب خواندن را با دنیا عوض نمیکنم.

خارج شدن از نظر

افکار اون روزهایی که پات پیچیده

خنده داره که ملت میشینن پای اینترنت برای خوندن و دیدن زندگی یه غریبه ولی یادشون میره که طرف مستقل از برطرف کردن کنجکاوی یا فوضولی اونها، زندگی داره. البته هستن کسایی که زندگیشون به لایک و کامنت وصله ولی خب یکی مثل من که غرور فزاینده و پارانویا داره، حتی موقع انتخاب عنوان مردد می مونه چون به نظرش تو این دو روز به اندازه ی کافی رو کانال غر زده راجب شرایط پاش. حقیقت اینه که وقتی مسئله ای به این مهمی تو زندگی آدم رخ میده، خیلی سخته نادیده ش بگیری. الان من میشینم اینجا و به هر چیزی که فکر میکنم، چلاقی پام بخشی ازش رو اشغال میکنه.

قبل همه گیر شدن شبکه های اجتماعی این وبلاگ پناهگاه من بود. از هرچی و هرجا که در می رفتم میشد اینجا پیدام کرد؛ گاهی حتی میومدم پشت کیبورد که خودم بهتر درک کنم چه مرگمه. و تو شبکه های اجتماعی هم فقط چرت نوشتم و اونا هیچ وقت نتونستن جای خالی وبلاگ رو پر کنن. عین قاتلین مدام بر میگشتم به صحنه ی جرمم حتی همون سال نودوچهار که دوتا پست گذاشتم اینجا. هر دور هم اومدم گفتم میخوام برگردم و باز وقت بذارم روش چون حسم اون لحظه این بود، که می تونم و می مونم پای این قسم نوشته ها ولی نشد؛ نکردم.

امروز موقع مطالعات جانبی دیدم اون ور آبی ها چقدر وبلاگاشون رو جدی میگیرن. طرف شغلش شده وبلاگ نویسی. ” چی کاره ای؟ بلاگرم”. تو ایران اگه همچین مکالمه ای ردو بدل بشه احتمالا طرف در جواب میشنوه ” نَمیری یه وخ” یا ” نه بابا!”. یادمه چقدر درگیری داشتم سر این وبلاگ نویسی با خانوادم چون سال کنکور بود و میخواستن کامپیوترو حتی ازم دریغ کنن. نوشتن برام وقت گیر نبود ولی الزامی چرا.

دلم میخواد نگه دارم این وبلاگو. دلم میخواد یادم بیاد اشتراک گذاشتن افکار با بقیه چه شکلی بوده. شخصیت رک و عجیبی پیدا کردم این چند سال جوری که انگار هر اطرافیان دور و نزدیکی در زندگیم موظفه به پر کردن کمبود های اجتماعی. جوری مناسبات نا مناسب رو لای لفافه ای شفاف می کوبم تو صورتشون که یا بذارن برن یا وایسن درستش کنن. اطرافیانم رو محدود کردم، تجربیاتمو محدود کردم، رو زندگیم فیلتر گذاشتم و با تمام موانع باز یه چیزی تو سرم هوار می کشه ” برو وبلاگ بنویس خب”.

با این حساب…

چی بگم؟

خارج شدن از نظر