رفتن به نوشته‌ها

ماه: آذر ۱۳۹۶

این یک جوابیه ی شخصیست و دیگران چیزی ازش نمی فهمن. می دونم ثبت کردنش در یک مکان عمومی کار درستی نیست

سلام غریبه آشنا؛

یه زمانی متنفر بودم از سلام کردن اول هرمدل متن ارسالی در اینترنت چون کاری عبث به نظر می رسید منتها شخصا این متن رو یه نامه ی خصوصی تلقی میکنم که تنها به علت عدم دسترسیم بهت ناچارم به پست کردنش رو یه وبلاگ عمومی.

نامردی بود که تو اینقدر خوب منو میشناختی اما من فقط یه آدرس عجیب و غریب ازت داشتم مقداری علائم جسته و گریخته در لا به لای خطوط سبز رنگ، مثلا “آره پسر!” گفتنت نشون میداد از طرفدارای ناطور دشت بودی که خودش بیخ داشت.

اینکه چرک نویست رو فرستادی برام بی نهایت دوست داشتنی بود چون شخصا وقتی تپق میزنم حتی در خصوصی ترین لحظات آواز خوانیم، خجالت میکشم. جسارتت تحسین برانگیز بود.

خیالت راحت، هیچکس جز من نخونده نامه رو تا الان چون وقتی رسید کافه بچه ها بهم زنگ زدن با هیجان و تعجب که “بیا یه پاکت عجیب اومده برات” و تا عصر که من رسیدم بازش نکرده بودن. با هم بازش کردیم و از تعجب دهنمون باز موند که یه نفر همچین چیزی فرستاده و انتهای تمامی صفحات دنبال یه اسم به عنوان امضای پایانی گشتیم. حتی یه نفر با هیجان فریاد زد “نادر ابراهیمی” و بعدش ترکیدیم از خنده.

خب حدس اولیه قائدتا “نامه ی عاشقانه” بود و مقادیری فریکد اوت چون در طول این دوره ی اینترنت نویسی حرکات عجیب و غریب و غیر قابل پیشبینی زیادی اتفاق افتاده و نمیدونستم این یکی تو کدوم دسته میشه ولی به هر حال بسیار اوت استندینگ بود و هیجان انگیز و کنجکاو کننده. با دیدن پاکتش حتی تمام قد کف زدیم برات.

تو اتوبوس ها و سرپا خوندمش برای اولین بار چون حس کنجکاویم امون نداد تا خونه منتها الان پشیمونم چون مقادیری چرک و چروک شدن صفحات. از طرفی تصور قیافه م موقع خوندن اون کلمات سهمگین وسط جمع غریبه ها خنده داره چون چندجا حتی زدم زیر خنده و برام مهم نبود چی با خودشون فکر میکنن. من اونی بودم که یه نامه ی ۱۸ صفحه ای گرفته! همه دنیا میتونستن برن بمیرن اون روز.

راجب یه سری نگرانی ها باید عرض کنم خدمتت که واقعا نیاز نبود حرف خاصی بزنی حتی چون خود جریان نامه ی پستی بسیار عجیب و خاص بود_گرچه یک عالمه حرف خاص زدی. بی نهایت ممنونم که صفحات شماره داشت وگرنه تو این ده بیس باری که شخم زدمشون قطعا اتفاقات نادرستی رخ میداد و حرف های ناشایستی نثارت میکردم.

درسته که این جوابیه تایپیه ولی نمی خوام چیزی واقعی بودنش رو زیر سوال ببره. منم بد مداد دست میگیرم و همیشه سر ناخونام میره تو ولی جالبه که بدونی اونقدر نوشتم تا بسیار مقاوم شدن. حتی چندین بار دستم زخم شده. به هر حال مداومت یک اشتباه به دلایل شخصی و بشاش کننده امری طبیعی تلقی میشه این روزها چون تحقیقات ثابت کرده ذهن عااااشق عادت کردن و انجام اعمال به یک شیوه ی مشخصه در حدی که انواع و اقسام هورمون های شادی بخش رو جایزه میده به بدن در قبال این مدل کارهای تکراری.

در قسمتی از متن به ریش مرلین قسم خوردی و این از حرکات بچه های جادوگرانه مگه اینکه با یه جادوگرانی گشته باشی برای مدت طولانی که همچین قسم عجیبی طبیعی جلوه کنه برات. به هر حال من به تک تک جزئیات نامه چنگ انداختم برای کشف هویتت همونطور که میبینی. البته در طول متن نه تنها غلط املایی نداشتی بلکه به طرز قابل قبولی نکات نگارشی و دستوری رو رعایت کرده_ حتی بیشتر از منی که تمام “می”ها رو میچسبونم به افعال_ و نشون دادی اشراف خوبی رو علائم نگارشی داری که خودش باز هم لو دهنده ی فعالیت احتمالیت در سایت های داستان نویسیه. و حتی جای دیگه ای راجب “فلیکس فلسیس” نوشته بودی… خیلی پیچیده س. تو کی هستی لعنتی؟

خیلی کنجکاو شدم. کاش گفته بودی که کی تو کدوم وبلاگ ازم نوشته بود. تحفه ها به روی خودشون نمیارن و در ملع عام پشت سر آدم حرف میزنن. البته انصافا تقصیر خودمه که سال هاست دور شدم از فضای وبلاگ و وبلاگ نویسی. شاید اون طرف تورو میشناخت. شاید از طریقش میتونستم پیدا کنم و سبز شم جلو راهت… لعنتی.

اگه میشد برات یه نامه ی دستی بنویسم، با سبز ۳۵۷ فبرکاستل انجامش میدادم… صرفا چون تو حاضر شدی مداد مورد علاقه ت رو بخاطر من اونقدر کوچیک کنی وگرنه حتی زورم میاد نقاشی هام رو باهاش رنگ کنم مبادا زودتر از تاریخ مصرف یه جعبه مداد رنگی ۳۶ رنگ کوچیک بشه. بدون به عنوان یه احتکار کننده ی وسواسی این حرکتت رو بی نهایت تحسین میکنم و قدر میدونم. بماند که تحسین اصلی مربوط به جایگزین کردن مداد خودت تو اون یکی جعبه س که وااااقعا وجدان اخلاقی فعالی مطلبه. آفرین آفرین (با لحن مناسب خوانده شود). میدونی وقتی برای دیگری از خودگذشتگی نشون میدی دو حالت بیشتر نداره، یا طرف قدر میدونه و حرکت مشابهی انجام میده یا پرو میشه و باد به غبغبش میندازه. در هر دو حالت تویی که رشد میکنی پس… نمیدونم چه نتیجه ای قرار بود بگیرم از این. واقعا دارم پیر میشم.

۲۲:۵۵ ه؛ قرینه ترین حالت ممکن در ساعت دیجیتالی رو میزم.

گربه ها سر منشا کائناتن و بقیه برا ستایش شدنشون آفریده شدن! این یه حقیقته. چرا جوری مطرحش کردی که انگار قبولش نداری؟ هممون ته دلمون این رو میدونیم ولی کمتر کسی حاضر به تصدیق و اعترافه، نباش یکی از اون ها که سرشون رو زیر برف نگه میدارن تا حقیقت آزارشون نده.

اتفاقا اون شبی که تهران هشدار زلزله خورد منم داشتم کارهایی رو که میتونستم انجام بدم و فکر میکردم وقت هست براشون رو بررسی میکردم. لیستش سر به فلک میکشید ولی نسبتا بی تفاوت بودم نسبت بهشون. بهت تبریک میگم که انگیزه ی حیاتیت ازم بیشتره به هر حال. و ممنونم که بازگویی این حرف ها یکی از موارد لیست تو بود.

نه من میکروبیولوژیست نیستم ولی طرفدار پروپاقرص کلیه ی مطالب علمی م. میکروب های کهکشانی رو نتونستم رو اینرنت و برطبق کلمات حدسیی که برای اسمشون مناسب می دیدم پیدا کنم به هر حال و خیلی غصه خوردم چون دلم میخواست با اشتراک گذاری یک شست بهت بگم میدونم چی ن. قسمت نشد متاسفانه، ایشالا دفعه ی بعد. درسته که بشاش شدی ولی منو راضی نمیکنه این جریان. بسیار پلید تر از این حرفام.

خوشحالم که ارسال نامه رو به خرداد موکول نکردی. پاییز واقعا ایده آله برای سوپرایزها خصوصا که امسال کمتر از میانگین بارش در مناطق کویری بارون دیدیم و من از پاییز بارونش رو بیشتر از بقیه مسائل دوست دارم. بسیار کم جون بود خلاصه و تو جبرانش کردی واقعا.

راستی با وجود تمام لطفی که بهم داشتی باید صراحتا اعلام کنم امیلی نیستم. هیچ وقت نمیتونم سرناهار با خنده به پدرم بگم “دوتا حمله ی قلبی داشتم و یه سقط جنین ولی خوبم”. برای من حرکت بی نهایت اگزجری به حساب میاد. آره دوس دارم به دیگران کمک کنم یا لباس های خوش رنگ و گشاد تنم کنم، موهام لخت و چتری باشه و آدمای دهن گشادو به مجازات اعمالشون برسونم ولی نهایتا اونی م که از دست اجتماع با هندزفری تردد میکنه و خودش رو خجالتی و بی استعداد در برقراری ارتباط نشون میده.

اگه بخوایم بریم سر اصل مطلب باید بهت بگم میدونی همه ی ما تو زندگیمون با مسائل مختلفی دست و پنجه نرم میکنیم و مثل خمیر شکل میگیریم لا به لای این فشارهای همه جانبه. گاهی حتی نمی فهمیم چطور تغییر کردیم و کدوم لحظات منجر به اون خواب ها و کدوم دقایق منجر به اون گریه ها شدن اما نهایتا در تمامی اون تجربیات تنهاییم. ممکنه حس کنیم فلان جریان فکری یا فلان کتاب یا فلان فرد یا فلان دستاورد زنده نگهمون داشت و از اون پل شکسته عبورمون داد اما نهایتا فقط خودمون بودیم و خودمون. تو حتی اگه برطبق داده های بیرون یک تصمیم درونی بگیری هم تصمیم مذکور باز به جهت گیری فکری درونیت ربط داشته و از میون هزاران داده، اونو بیشتر پسندیدی.

مرگ عجیب ترین تجربه ی روی زمینه که هر انسانی در مواجه باهاش تغییر میکنه. تسلیت میگم و خوشحالم که میبینم اونقدر از ماجرا عبور کردی که برات به خاطره ای قابل تشریح تبدیل شده. تو مستقل از همه چیز و همه کس از اون پل شکسته عبور کردی و حالا هرچی که پشت سر گذاشتی به یه داستان تبدیل شده اما جای پاهات برای ابد تو اون مسیر باقی می مونه. سایر جواب هایی که می خواستم به نوشته های صفحات آخرت بدم خصوصی تر از اونن که بشه لای لفافه پیچید و تو یه فضای عمومی بازگو کرد.

تو اولین کسی بودی که به این شکل برام نامه نوشت. نمیدونی دریافتش چقدر عجیب بود. با تمام وجود امیدوارم یکی بتونه اینطور سوپرایزت کنه و این حس رو تجربه کنی چون برای من شبیه هیچکدوم از تجربیات زندگیم نبود. اون جملهه که میگه “نباید هیچ وقت توضیح بدی حقیقت درونت رو” در رابطه با کسانی صدق میکنه که قبل از توضیح اون حقایق یه پیشفرض درونیی از واکنش های احتمالی دارن و وقتی اون واکنش ها متفاوت از پیشبینی هاشون میشه بهشون بر میخوره. من خودمم زیاد دارم اینو خصوصا که سال های اخیر رو رک بودن و بی تفاوتی نسبت به قضاوت شدن خیلی کار کردم و نتیجه افتضاح بوده تا اینجا. باز این قسمت هم پایان باز باشه به نظرم بهتره.

لواشک جوهرنمکیت عااااالی بود:)) عجیب اما عالی. بعد همه به من گفتن جوهرنمک یه چیز سمیه که واسه خودکشی می خورنش و این جوهر لیموئه و فلان خلاصه توام دیگه بهش نگو جوهر نمک که یه وقت اطرافیانت رو مثل من نترسونی. حس میکردم یه نامه ی مری و مکسی گرفتم که توش خوراکی اشتراک گذاشته شده. بدون اگه میتونستم یکی از این باسلوق های زرشکیی که پیدا کردمو میفرستادم با این آپ ولی خب امکانات ناقصی دارم.

در پایان بد نیست اشاره کنم که تو با وجود یازده بار تراشیدن مدادت حتی در بدخط ترین حالت ممکن از من خوش خط تری و به عنوان کسی که همه عالم یه دور بهش گفتن “چرا خطت همچینه” در حالی که نقاشی نسبتا قابل قبولی داره معلوم نیست منشا این خرچنگ قورباغه ها کدوم قسمت وجودیشه بهت میگم سرتو بگیر بالا و به خطت بناز.

در پایان لازم میبینم با تاکید بیشتر اعلام کنم: بی نهایت ممنونم ازت. از خودت، از شخصیت دوست داشتنیت، از جسارتت، از لطفی که بهم داشتی و از حس فوق العاده ای که بهم دادی. میگم که تو اتوبوس ها خصوصا احساس میکردم یه هاله ی طلائی و گرم دور تا دورمو پوشونده. عمق شادیش رو تا قفسه ی سینه م حس میکردم. امیدوارم هرجا که هستی زندگی فوق العاده و سرشار از لحظات به یاد موندنی رو تجربه کنی. امیدوارم خنده هات واقعی باشه و دوستی هات عمیق. امیدوارم دلت گرم باشه…

پ.ن: نوشته ی نادر ابراهیمیت رو حتما یه روز پست میکنم و میزنم به دیوار خونه م.

پ.ن: الان جمعه شبه که این متن رو نوشتم و میخواستم پستش کنم ولی ترافیکم تموم شد و باید ارسالش بمونه واسه فردا.

خارج شدن از نظر