رفتن به نوشته‌ها

ماه: بهمن ۱۳۹۶

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن

شبکه های اجتماعی متفاوت شدن با اون دوره ای که امثال من ولگرد اینترنتی محسوب میشدن. ماها یه مشت نِرد به حساب میومدیم که هیچکس نمی فهمید چرا وقت تلف می کنیم پای وبلاگ نویسی و انجمن های کتاب خوانی.

یادمه سر کلاس پرورشی دبیرستان فهمیدم بین چهل نفر سال اولی فقط من وبلاگ دارم. و اوضاع زمانی پیچیده تر شد که ازم خواستن توضیح بدم وبلاگ چیه. باید یه متن می نوشتم راجب اینکه وبلاگ دقیقا به چه دردی می خوره. “وبلاگ چیزیه که من از شماها فرار میکنم بهش برای شنیده شدن و نمُردن از تنهایی”، “وبلاگ چیزیه که من بعد هر بار مصرف کردنش، هیستوری مرورگر رو پاک میکنم که یه وقت والدینم نفهمن چه نوجوون ناراحتی هستم”، “وبلاگ دریچه ی نارنیای من برای حس زندگی در دنیاییه که بهش تعلق دارم”…

وایسادم سر صف و متنی که یه خبرنگار کپی کار از منابع انگلیسی ترجمه کرده بود رو خوندم. همه برام کف زدن. به بی حالتی یه مجستمه پشت میکروفون بودم و حس می کردم هر لحظه می زنم زیر گریه. “وبلاگ جاییه که می رم تعریف می کنم چقدر آدمای بی خودی هستید و با وجود تمام بی خود بودنتون منو بی خود به حساب میارید و این زور داره”.

الان ولی همه اینستاگرامر شدن. همه کانال دارن. شاخا رو شبکه های اجتماعی محبوبن و محبوبیت رو شبکه ی اجتماعیه که باعث محبوبیتت در دنیای واقعی میشه. عین یه ویروس پخش شدن رو این فضای شخصی. راجب همه چی نظر می دن. مطالب رو از هرجا که بتونن می دزدن و ادای احساسات بقیه رو در میارن. نه تنها با عمل کردن قسمت های مختلف بدنشون به چیزی تظاهر میکنن که نیستن، بلکه با حفظ کردن کلمات و مشارکت در کارهای مختلف به صورت نمادین، همه چیز رو بی معنی و پوچ کردن. و به پوچی همدیگه خورده می گیرن و تاسف می خورن.

شبکه های اجتماعی دیگه جای درد و دل و احساس زنده بودن نیست. شاید با خودتون بگید “اشکال نداره من اونطور رفتار نمیکنم و متمایز خواهم بود” و سرتون رو عین کبک زیر برف نگه دارید ولی در تعامل با این شبکه ی فیک کم کم متوجه میشید تمام کسایی که ادعا میکردن همدردن، درواقع دردن؛ صرفا دارن یاد میگیرن چطور پنهانش کنن.

و منم گندای زیادی زدم خصوصا این اواخر. همه چیز خیلی پیچیده تر از چیزی شده که بود. این تقلا برای وانمود کردن اینکه هیچی عوض نشده کاملا بی معنیه. حتی وقتی میخوای در خلاف جهت یه جریان شنا کنی باید در درجه ی اول بدونی در چی غوطه وری…

خارج شدن از نظر

“آلودگی هوا قطعا سرطان زاست”

شاید یکی از دلایلی که دلم نمیاد برگردم به نوشتن پیگیر روی وبلاگ این باشه که من اینجا سال ها تلاش کردم تا یه زامبی تسلیم به قوانین اجتماعی نشم و حالا… مصداق زندگی ماشینی شدم! کسی قیافمو تو خیابون ببینه قالب تهی میکنه. البته سعی دارم با تنوع در مصرف رژهای تند، رنگ پریدگی رو جبران کنم ولی تلاش بیشتری نیازه. از طرفی هم به نظرم علم به این مسئله خودش نشون میده برام مهمه.

*امیدهای جزئی*

زندگی همینه مگه نه؟ گاهی حتی خودمون رو تو آینه نمی شناسیم. ” این منم؟ cool!” و با وجود همه چی الان رو دوست دارم. حس میکنم بیشتر از هر برهه ی دیگه ی زندگی خودم هستم، بی تلاش برای نگه داشتن به اصطلاح آرمان ها. تصمیم میگیرم که چی میخوام و با اشیا به زندگی رنگ میدم حتی اگه این انتخاب از جهاتی همرنگ و همراهم کنه با اون طبقه ای که نمیخوام کنارشون قرار بگیرم.

دهه ی بیست عجیبه. می خوری تا فراموش کنی، رژیم می گیری و یادت میاد. خرید میکنی تا فراموش کنی، تکراری میشن و یادت میاد. راه می ری تا فراموش کنی، سرتو که می چسبونی به شیشه ی اتوبوس یادت میاد. و با وجود تمام فلش بک ها باید بری جلو و ادامه بدی به فراموش کردن. باید هر صبح از تخت بیای بیرون و به خودت بگی “اگه از اینجا حرکت نکنی، زمان با تریلی از روت رد میشه” پس در امتداد روز خودت رو می کشی رو زمین تا یادت بیاد راه رفتن چطوریه و راه میری به امید دویدن.

من یه قوزک معیوب دارم که هر از گاهی می پیچه و دردش تا ماه ها بهم یادآوری میکنه “باید صاف قدم برداری”، و شخصیتی معیوب دارم که فراموش کار شده از بس سعی کرده فراموش کنه و هر بار که میپیچم، دردش تا مدت ها یادم میاره درست رفتار کنم. سعی میکنم بگنجم در چهارچوب ها و متین لباس بپوشم و از فلان چیز حرف نزنم و وقتم رو پای فلان مسائل نذارم. درد هر پیچش یادم میاره “دنیا قوانین خودش رو داره و تو فقط یه بازیکن خوردی”.

ولی یه چیزی با منه که همیشه سکوت راهپیمایی های طولانی زندگی رو میشکنه. “کارپِ دی ام لعنتی”، “نفس بکش روژان”، “تسلیم نشو”، “جکیل رو تغذیه نکن”. فکر می کنم همه این چیزو دارن. نمی دونم آیا یه اسم عمومی داره؟ به هر حال هست و می دونه کِی چی بگه…

و دوباره میوفتم رو غلتک آزمایش و تجربه و باز دلم می پیچه و زمین گیر میشم و خودم رو میکشم در امتداد روز و این سیکل معیوب تا زمانی که تصمیم نگیرم عطاش رو به لقاش ببخشم ادامه دارم. جنبه ی خنده دارش اینه که راضی م. واقعا راضی م هنوز.

آره. احتمالا این اعتراف باعث میشه راحت تر بیام رو وبلاگ. به هر حال تسلیم نشدم و هر روز ادامه میدم به نگه داشتن تیکه هایی که از خودم دوست داشتم و همین یعنی اونقدرا هم اوضاع خراب نیست مگه نه؟

*امیدهای جزئی*

خارج شدن از نظر