رفتن به نوشته‌ها

ماه: اسفند ۱۳۹۶

Is it cool that I said all that? Is it to soon to do this yet? cause I know that is delicate

وقتی نگاش میکنم و میبینم دوستم از اون سریال مارلبرو لایت برداشته و من سلیقه ی کفش، ناامیدیم کمتر میشه. سوییچ کردن از کتونی به کفش های چرم و سفت به اندازه ی کافی تاول و زخم به ارمغان اورد و تصور فاز جدید اعمال دلخواه ها به سبک زندگی، باعث تیر کشیدن قسمتی از مغزم میشه که کوچکترین اهمیتی براش قائل نیستم.

 

هیچوقت بابت انعطاف پذیری، خودم رو سرزنش نکردم که برعکس چون اتصال سه پیچم به بعضی مسائل قدیمی واقعا غیرمنعطفه. دقیقا شبیه کسی م که هیچوقت خونه ش رو عوض نمیکنه و قرنی یه بار با بیرون ریختن تمام محتوا، تغییر دکوراسیون میده. چیزی رو میارم تو محیط ذهنیم که بگنجه در چهارچوب مگه اینکه فردی با بلدوزر یکی از دیوارهای بیرونیم رو خراب کنه و ناچار به بازسازی بشم. چیزی که بازسازی بشه هیچوقت مشابه قبلی نیست.

 

از وقتی به خودم فهموندم که اگه زمین و زمان رو به هم بدوزم باز هم زنم، خیلی چیزها تغییر کرده. این طرز فکر عملا تبدیل به بالکن خونه شد که تعیین کننده ی جهان بینیم بود. پذیرای چیزهایی بودم که زمانی دیدنشونم آزارم میداد. روژانی که این وبلاگ رو شروع کرد اگه سال ۹۶ش رو میدید احتمالا خودشو می کشت که فرار کنه از چنین سرانجامی ولی من الان دارم با لبخند می نویسم این خط رو.

 

پریروز تو اون مغازه نشستم و کفشو پا زدم. حس عجیبی بود. به عمرم همچین چیزی رو تجربه نکرده بودم. بلند شدم به راه رفتن. زیر پام سفت بود و برای برداشتن تک تک قدم هام به تمرکز نیاز داشتم.

به طرز عجیبی کفش قالب پام بود انگار که برای من طراحی شده و خودش واقعا محرک تعلق محسوب میشد. موقع براندازش از زوایای مختلف در آینه متوجه نگاه اطرافیان شدم. یه چیزی تو ذهنم پرسید “این جلوه ایه که میخوای  داشته باشی؟”

 

بعد دو روز جوابم “آره” ست. ورودی ۹۷ قرمز ماتیکیه.

 

خارج شدن از نظر

چنگال چنگال به طعم ترش و شیرین زندگی خندیدن

اسفند همیشه برام حکم جمع بندی سال رو داره. جوری پرونده ی مسائل رو می بندم که فروردین صرفا درگیر باید های جدید باشم. اینکه چرا یک ماه طول میکشه این بررسی، به اصل انکار درونی بر میگرده؛ ذاتا مشکل داریم با اعتراف به خیلی مسائل و باید از تمام ورودی های هزارتوی مغز بهشون نزدیک شد تا بشه حقیقت احتمالی رو دید و نتیجه گرفت.

۹۶ با وجود نحسی عمومی و سایه ی سیاهش، برای من یکی از تاثیرگذار ترین سال های زندگی بود. خیلی چیزا تغییر کرد در شخصیتم و قسمت عمده ی این تغییرات کاملا به زور بود.

من از بچگی آدم بدقلقی بودم. همش پی بازی گوشی و سرک کشیدن تو مسائل مختلف انگار که زندگی تور تفریحی باشه ولی خب “باید” رشد کرد. در نتیجه ی این بی توجهی ها سیستم تعاملی کائنات باهام لگد و هویچ بود. لگد که “راه برو دیگه!” و هویچ که “قهر نکن حالا ببین دوست دارم”.

ولی امسال تفاوتش با سال های قبل، قرار گرفتن در لبه ی پرتگاهی تجربه نشده بود. با دیدن ارتفاعی که ممکن بود ازش سقوط کنم یه چیزی توم تکون خورد. حقیقت اینه که آخرین زمین خوردنم اونقدر پیامد داشت که مطمئنم بار احساسیی که متحمل شدم تا رشته های دی ان ای م نفوذ کرده. حتی یه کارکتر درونی جدید ایجاد شده برام، موجودی که وایساده یه گوشی و با متحکم ترین لحن ممکن مدام تکرار میکنه “من برنمی گردم اونجا!”

وایسادم بالای اون دره و تصمیم گرفتم. به کائنات قول دادم که جمعش میکنم و دیگه نیازی به اون لگد ها نیست، بسپارش به خودم.

شیش ماه اول سال شرایطم به معتادی شباهت داشت که بستنش به تخت برای ترک. وسوسه ها میومدن و می رفتن. پای تصمیمم موندم. می دونم که هنوز مسیر طولانیی در راهه ولی حسش میکنم، دیگه آدم قبلی نیستم.

نشستم به جمع بندی اسفند تو دفترم. خلاصه ش میشه با وجود همه چی من ۹۶ رو دوست داشتم.

خارج شدن از نظر

یک مشت هرزه ی روحی دور هم

بهترین راه توصیف و تفسیر عملکرد فکری، همیشه بازگویی مثالی ملموس برای در شرایط قرار دادن شنونده ست مگه اینکه صرفا با هم پلاکی های خودتون رفت و آمد داشته باشید.

قصد مطرح کردن ذهنیتی رو دارم که منو از درون می بلعه پس اجازه بدید خاطره ای تعریف کنم که برای شخص خودم رخ داده نه “دختر خاله ی بابام” یا “دوست مادرم”.

ساعت یازده شب چهارشنبه ای سرد، پدرم تماس گرفت و گفت براش اسنپ بگیرم. مجال واریز مبلغ به حساب نبود و قرار شد دستی پرداخت کنه. مبدا و مقصد رو تعیین کردم و بعد از پذیرش و لغو توسط دو راننده، عباس نامی مسیر رو قبول کرد.

ده دقیقه بعد از سوار شدن پدرم متوجه “لغو مسیر از طرف راننده” شدم. نگران که چی شده یعنی و بعد تماس مشخص شد آقا “دستشون خورده” و “سهوا” لغو کردن.

کاملا عصبانی بودم. مسیری که پدرم داشت ازش برمی گشت وسط بیابون بود. اگه همچنان به نظرتون اتفاقی نیوفتاده، فرض بگیرید مادر یا همسر یا خواهر کوچیکترتون دوازده شب در تاکسی غریبه ای وسط بیابون بودن و شما نمی دونستید آیا طرف در مسیر درستی قرار داره حتی یا نه.

پیامک دادم به پدرم که “بابا جان هزینه ی مسیر اینقدر تومنه و حق نداره ذره ای بیشتر بگیره. حق نداره مسیر فرعی بره یا جایی توقف کنه.” چون پدرم رو میشناسم. با ملت راه میاد. دلش واسه جوونا می سوزه و یه چیزی هم سر میده و دقیقا هم همین اتفاق افتاده بود. مبلغ رو به بالا گرد کرده بود واسه طرف!

وقتی اومد خونه بهش گفتم که “اون راننده این کارو کرده تا درصد شرکت رو نده و همه ی مبلغ به جیب خودش بره و من اسم و مشخصاتش رو دارم. زنگ میزنم پشتیبانی اطلاع میدم”. پدرم با من بحث که “نه حق نداری این کارو کنی و بدبخت خیلی آدم خوبی بود و زن و بچه داشت” و داستان.

من؟ هنوز عصبانی م. هنوز.

حالا این مثال رو پس ذهنتون داشته باشید تا خاطره ی دیگه ای تعریف کنم.

چهار روز هفته از پنج صبح تا هشت شب بیرونم. مادرم اصرار داره به حمل غذای خونگی بیش از یک وعده و من چون میدونم که فقط تایم ناهار رو دارم، از پذیرش این جریان امتناع میکنم. همیشه بحث داریم سر این قضیه. اون روز وقتی مادرم طبق معمول جریان “لقمه خوردن در اتوبوس” رو مطرح کرد، بی حوصلگیم کار دستم داد و بهش حقیقت ماجرا رو گفتم. که “من قرار نیست بی شعورِ اطراف دیگران باشم”. و بعد به تفصیل براش توضیح دادم که ملت چطور رو مخم راه میرن با بی شعوری هاشون تو سرویس حمل و نقل عمومی و چقدر خسته ام از این قضیه. بنده ی خدا خیلی ناراحت شد. حقیقته به هر حال. غذا خوردن تو اتوبوس ممکنه بوی بدی ایجاد کنه. یه نفر ممکنه وسط رژیم باشه و بدتر گشنه ش بشه. ممکنه لباس بقیه رو کثیف کنی. خیلی اتفاقا ممکنه بیوفته و جدای همه چی واسه سلامت شخصی هم ضرر داره.

با قرار دادن این دو مثال کنار هم باید بگم که من حالم از ۸۰% جمعیتی که باهاشون در طول روز تعامل دارم به هم می خوره چون آدم سخت گیری م. نمیگم چون اونا “بی شعورن” یا “بی فرهنگن”. اکثر آدما وقتی بدونن بی شعورن، سعی میکنن تغییرش بدن؛ میگم من استانداردهام فرق داره و فرهنگ عمومی جامعه ی ما برام کشنده ست. مَردم ما از زیر قانون در رفتن رو زرنگی میدونن و این اذیتم میکنه. در مثال اول مشکلم این بود که شرکت اسنپ واقعا خدمات مفیدی ارائه میده و بساط سواستفاده ی جمعیت زیادی از به اصطلاح زرنگ ها رو برچیده. نمی خوام شاهد ورشکستگیش باشم با این زرنگ بازی های ابلهانه. نمی خوام اون آدم بی شخصیت به این زندگی زالو وارش ادامه بده و از اعتمادها سو استفاده کنه و تهش تو مراسم شام خانوادگی به ریش اجتماع بخنده با “هوش سرشار” حقیرش. نمی خوام این هم مثل سایر خدمات اجتماعی تبدیل به حرکات نمادین و بی فایده بشه.

و مثال دوم رو ذکر کردم که بدونید از این آدمای شعار بده ی ظاهرساز نیستم که چون دستم به گوشت نمی رسه بگم پیف پیف. رعایت میکنم واقعا ولی خدا نکنه یکی از این به اصطلاح زرنگ ها گیرم بیوفته. مطمئن میشم که خاطره ی موندگاری پس ذهنش به جا میذارم _البته اگه اعصابم به اندازه ی کافی خورد باشه.

پ.ن: بچه های اینستاگرام شاید یادشون باشه اون باری رو که تو اتوبوس و سر دست انداز جاخالی دادم از زیر کسی که چهار ایستگاه بهم تکیه داده بود و طرف پخش زمین شد. هنوز که هنوزه عذاب وجدان ندارم بابتش. به طرز عجیبی نسبت به ملت بی رحم شدم. نیازه کس دیگه ای راجب ” بی اخلاق”ی من بنویسه چون خودم ازش راضی م. همه چی دو طرفه ست مگه اینکه توی نوعی زیادی آدم خوبی باشی. شخصا آدم خوبی نیستم.

خارج شدن از نظر