رفتن به نوشته‌ها

ماه: اردیبهشت ۱۳۹۷

تمرین پارانوئید

جدای از بحث اعتماد، اولویت همیشگیم به تکیه بر خودمه با علم بر اینکه کامل نیستم و تجربیاتم محدودن. این یه مسئله ی کاملا اکتسابی و حاصل انتخاب بین بد و بدتر بوده. معتقدم آدم از تصمیمات مستقیم خودش صدمه ببینه، قابل جبران تر از شکست با توسل به منطق بقیه ست. اگه این قانون رو محوریت عملکردم در نظر بگیریم، نحوه ی استفاده م از روانشناس مشخص تر میشه، میرم پیششون تا به مجموعه ی تجربیات و افکارم با صرف وقت و هزینه ی کمتر افزوده بشه.

شیش سال پیش، برای خروج از برهه ی ازدیاد فکری به روانشناس جدیدی مراجعه کردم. نیاز داشتم فرد دیگه ای بهم بگه “درسته گند زدی ولی هنوز زنده ای پس وقت هست”. تصمیم داشتم کمتر فکر کنم و کمتر وسواس به خرج بدم. تصمیم داشتم راحت بگیرم و سبک زندگی رو انتخاب کنم که سابقا مورد تمسخر قرار می دادمش ولی اوضاع طبق برنامه پیش نرفت.

زن بود. زن ها رو ترجیح میدم چون همیشه اعداد بین صفر و یک رو هم در نظر می گیرن_ به عبارتی، همیشه احساسات رو با منطق قاطی میکنن و این از نظر من کمال قضاوت صحیحه حتی اگه احساسات نادرستی رو انتخاب کنی.

منشیش بهم زنگ زد و آدرس خونه ش رو داد. اگه مشاور مرد بود قائدتا قبول نمی کردم ولی خوبی همجنس بودن ایجاد اعتمادی ناشناخته س.

زانوی چپش انحراف داشت. خونه ش با دقت یه وسواسی برق میزد و با این حال، دم در اصرار داشت که با کفش بیام تو. دیوارهای اتاق مشاوره خاکستری روشن و فضا فاقد پنجره بود. کف اتاق، فرش پوست مانندی وجود داشت به رنگ و حالت یه لکه ی خونی بزرگ و دو طرف فرش، صندلی های مشاوره قرار گرفته بودن. اون موقع متوجه این قضیه نشدم ولی الان که دقت میکنم، اون اتاق عملا یه فضای شکنجه بود که به افراد عادی هم تنش غریزی رو تحمیل می کرد.

یادمه می خواستم ساده بگیرم، شبیه آدمی که از جنگ برگشته. هر بار برام چایی می اورد و لب نمی زدم. اون دوران هنوز چایی دوست نداشتم ولی الان که نگاش میکنم، به نظرم یه حرکت غریزی بود. نمی تونستم اعتماد کنم خصوصا که خوش هم به فنجون لب نمی زد، فقط تو دستش نگهش می داشت انگار که سعی در گرم نگه داشتن انگشتاش داشته باشه در حالی که هوا سرد نبود.

نیم ساعت جلسه ی اول رو صحبت کردم. نیم ساعت دوم رو اون حرف زد. جلسه ی بعد از این هم بدتر شد، فقط اون حرف میزد، گاهی از خودش می گفت و گاهی از بیمارهاش. ماجراهایی که با منطق نمی خوند ولی به شدت آزار دهنده بود. نمی فهمیدم چرا داره اینا رو تعریف میکنه ولی از چهارچوب ادب خارج بود اگه سعی می کردم متوقفش کنم.

قائدتا دیگه بهش مراجعه نکردم چون سوای از تجربه ی مزخرفی که ایجاد کرده بود، نیاز داشتم شنیده و راهنمایی بشم و اینو از جلسات دریافت نمی کردم ولی الان که نگاش میکنم مسئله خیلی عمیق تر از این حرفا بود. من کلا آدم غریزیی هستم و مجموع جزئیات اون جلسات اذیتم می کرد.

تمام اون صحنه ها همچنان پس ذهنم وجود داشت ولی یادم نبود تا چهار روز پیش که دوستی رو دیدم متعلق به زندگی چهار سال قبل. خیلی اتفاقی و بین قفسه های یک فروشگاه زنجیره ای برخوردیم.

اولش طبق معمول خودم رو زدم به ندیدن چون کیه که بخواد مکالمه ای سرشار از تلاش برای تظاهر به آشنایی با غریبه ای قدیمی رو به جون بخره؟ اون جلو اومد و سلام کرد، منم اجبار همراهی داشتم. لاغر شده بود، حدودا ۲۰ کیلو. لباس های منظم و ناخونای مانیکور شده داشت ولی زخم عمیقی بغل انگشت اشاره ش به چشم میومد که با قرار دادن مکرر شست، سعی در مخفی کردنش داشت. مشخصا به مرور فشرده و جویده شده چون با وجود شکاف زخم، محلی فاقد تورم و خون ریزی بود. بدن وفق پیدا کرده بود با این فشار.

پر از حرف های مثبت و موفقیت در زندگی کاری بود اما وقتی فهمید وسط یه رابطه ی پنج ساله ام نگاه تندی بهم انداخت. چند ثانیه طول کشید تا خودشو جمع کنه و بپرسه “تو آخه؟” و شروع به خندیدن و زدن خودش به کوچه ی علی چپ کنه. این قضاوت های سطحی ملت همیشه اذیتم میکنن. به قول ماتیلدا “فقط اسمتو می دونن نه داستان زندگیت رو”. به طرز عجیبی این جزئیات باعث بالا اومد دیوار دفاعیم شد و مدام فلاش بک می خوردم به فضای خاکستری و قرمز اون اتاق مشاوره.

تو مکالمات بعدی مشخص شد طی این چهارسال حداقل ده دوست پسر عوض کرده که همشون زیادی بدبین بودن. حجم تنشی که منتقل میکرد، باعث شد برای محافظت از خودم ساکت باشم و حرف زدن رو به عهده ی اون بذارم. گفت همچنان پیش خانم صدوقی میره و معتقد بود مسیر زندگیش رو تغییر داده. یادم اومد که از طریق همین دوست معرفی شده بودم پیشش چون مریض غریبه نمی پذیرفت. همون موقع هم برام عجیب بود که اگه غریبه نمی پذیره، چرا اینقدر سرش شلوغه؟

ازم پرسید بعد اینجا می خوام کجا برم و تو لحنش می دیدم که میخواد همراهم بیاد، و من واقعا مضطرب شده بودم. گفتم میرم خونه. فلاش بک می خوردم به مکالمات جلسات مشاوره م و یه چیزی توم هوار میکشید “بهش بگو! بهش بگو اون زنکه روانیه و تو چهار سال پیش سالم تر از الانت بودی و دست بردار از رفتن پیشش!” ولی تمایل به بقا از مشاجره گریزونم میکنه. “اگه اون راحته من چرا باید نظر شخصیم رو اعمال کنم؟”

دست دست میکردم که چطوری فرار کنم ازش. سکوت رو با بی حالتی گزارشگر رادیو شکست، انگار که داشت از رو یه متن مشخص می خوند.

– تو چرا دیگه نیومدی جلساتت رو؟ تقریبا همون جمع قدیمیه. یه آقایی بود به اسم هاشمی. اونم شیش دو سالی نیومد ولی الان باز برگشته. گروه تلگرامی هم داریم! یهو گذاشتی رفتی. خانم صدوقی نگرانت بود. راجبت سوال می کرد. همین هفته ی پیش ازم پرسید ارتباطی باهات دارم یا نه. بهش گفتم شماره عوض کردی. ناراحت شد.

– ناراحت؟

– رفت تو فکر. ازم پرسید فیسبوک داری یا نه. بهش گفتم آدم اجتماعیی نبودی.

– هنوزم نیستم…

– راستی! بذار بهش زنگ بزنم بگم الان دیدمت.

– نه!

شرط میبندم صدام پیچید تو سالن. جوری هوار کشیدم که خودم شوکه شدم. نمی دونستم چطور جمعش کنم. ضربان قلبم بالا گرفته بود و نگاه گشاد و متعجب یه دوست قدیمی که تا چند لحظه ی پیش روانی فرضش میکردم و حالا خودم روانی تر به نظر می رسیدم، فکر کردن رو سخت تر میکرد.

– چته؟

– ببین. حقیقتا دوره ی سختیه. یکم عصبی م. نیاز دارم یه مدت تنها باشم. دارم شماره ی منشی شون رو هنوز. شاید خودم زنگ زدم بهشون.

– نه آخه باید هماهنگ کنی از قبل. بذار ادت کنم تو گروهمون.

– نه نه نیاز نیست. زنگ میزنم بهشون، خودشون میدونن چیکار کنن.

– خب اینطوری که راحت تره!

– نه ببین. داری میگی هنوز سراغمو می گرفته دیگه. یعنی یادشه منو. یعنی اگه بگم نوبت میخوام غریبه نیستم.

نمی تونستم نفس کشیدنم رو کنترل کنم. داشتم از دهن نفس میکشیدم و مطمئنن اونم متوجه تنش غیر عادیم شده بود. حس نمی کردم تظاهر بیشتر از این کمکی کنه. داشتم جملات خداحافظی رو تو ذهنم مرتب می کردم که حالت قیافه ش تغییر کرد و برای یه نفر که ظاهرا پشت سر من بود، دست تکون داد.

چرخیدم و یه مرد میانسال متوسط القد، با کت احمدی نژادی رو دیدم. هوا زیادی گرم بود برای همچین پوششی و موهاش زیادی پرپشت بود برای همچین سن و سالی. با قدم های کوتاه و پرعجله نزدیک شد و احساس کردم قبلا دیدمش یه جا.

– نسرین! مثلا اومدی صابون عطری بگیری؟ چطوری روژین؟

رسما نفس نمی کشیدم.

– روژان! روژان! وای!

دستشو دراز کرد سمتم. صدای پدرم تو سرم پیچید. “همیشه زن باید دست دراز کنه چون شاید راحت نباشه دست بده.” و تو اون شرایط اصلا راحت نبودم دست بدم ولی تمایل به بقا و حس عجیبی که میگفت قبلا این یارو رو دیدم و مشخصا می شناستم و نمیشه سرد برخورد کرد، باعث شد دستشو بفشارم. به شدت خیس و چسبناک بود انگار که یه آبنباتو بعد در اوردن از دهن، حسابی تو دستش نگه داشته باشه. با انزجار به دستم که قفل شده بود تو دست چسبناکش نگاه کردم. صدای قاه قاهش بین قفسه ها طنین انداخت و دستمو ول کرد.

– ببخشـــــــــــــــید! ببخشید. اصن حواسم نبود. چیز کثیفی نیست. بدت نیاد. پوست تخمه بوده. آشغالی نبود بالا، مجبور شدم نگه دارم تو مشتم. اصن یادم نبود ببخشید! نسترن! زودتر از من رسیدی لعنتی ولی بگذریم. منو یادته روژین؟ روژان!

دلم میخواست فرار کنم. دلم میخواست شروع به دویدن کنم و بدون نگاه به پشت سر، فقط خارج شم از اونجا.

– نه.

– بابا! مطب خانم دکتر. دیر رسیدی بخاطر ترافیک. نوبتم رو دادم بهت.

گوشام زنگ میزد. شیش سال پیش، با همین موهای پرپشت و کت شتری نشسته بود رو پله های پشت در خونه و وقتی با نفس نفس سه طبقه رو اومدم از پله ها بالا، چشم تو چشم شدم باهاش. بهم گفت به موقع رسیدم و نگران نباشم. حس میکردم مُردم.

– واسه چی اومدی مهرداد؟

– خانم صدوقی گفت بیام. روژان دوست منم هست.

– نه نیس! دوست من بوده. اصن من معرفش بودم.

نمی فهمیدم چی میگن. الان که اینجام، هزارتا سوال برای پرسیدن دارم ولی اون لحظه ذهنم خالی بود.

– دوست منم بوده!

رفتم عقب. داشتم خفه میشدم، رفتم عقب. یه چیزی هوار می کشید “فرار کن” ولی هیچ انسان عاقلی به این صداهای جنون آمیز گوش نمی ده مگه نه؟ هممون سعی میکنیم مثل یه بزرگسال بی حاشیه رفتار کنیم.

– ببین خانم دکتر دیشب به من پیام داد و گفت میای اینجا. گفت بیام و ببینم حالت چطوره.

– اون از کجا…

– کانالت بابا. کانالتو پیدا کرد. نگرانت بود بنده ی خدا. میگفت اونموقعی که اومدی پیشش خیلی بدبین بودی.

– من کانالتو پیدا کردم! از توئیترت. تو ساجستام بود.

شنیدنشون باعث میشد موهای پشت گردنم سیخ بشه. تو فیلم ها لحظاتی هست که کارکترا میگن “از این بدتر نمیشه” و آسمون شروع به کشافتن میکنه اما تو حقیقت نباید این اتفاقا رخ بدن مگه نه؟ ولی نمی تونستم به حقیقتی که با هیچ منطقی نمیشد تطابقش داد، تکیه کنم. گور پدر پرستیژ و بلوغ فکری، شروع به دویدن کردم برای خروج.

صدام نکردن، دنبالم نیومدن و همین بیشتر وحشت زده م میکرد. بیرون فروشگاه وایساده بودم به نفس نفس، دورو بر رو نگاه می کردم در انتظار غریبه ی روانی دیگه ای که بیاد و بهم بگه چون تو کانالم نوشتم میرم فلان فروشگاه که ماست میوه ای بگیرم، بدو بدو سمتم بیاد و بگه پیدات کردم. و صدای نسرین تو ذهنم تکرار میشد “می گفت اون موقعی که اومدی پیشش خیلی بدبین بودی.” دوباره تو اون اتاق قرمز و خاکستری بودم، همون حس… همون تنش گیر افتادن.

پ.ن: مرز باریکی هست بین شناخته شدن تحت عنوان “دروغگو” یا “جفنگ ساز”، به ساکنین اون مرز میگن “داستان پرداز”.

خارج شدن از نظر