رفتن به نوشته‌ها

ماه: تیر ۱۳۹۷

عنوان چی وقتی خودش هیچی به هیچی

دچارم هنوز به “چی می خوام”ها و “چیکار کنم”ها. دنیا داره سقوط میکنه و من در بی دفاع ترین حالت تقلا میکنم برای به دست اوردن حداقل ها. هرکی اینجای زندگیش بوده، یه داستان نوشته راجب پول باد آورده و پرنس عاشق پیشه و باز شدن در کمد به سرزمین ناشناخته. دلم میخواست بتونم پرواز کنم و از جو خارج بشم. به قدری همه چیز بی معنی و شوکه کننده شده که می ترسم اون بالا تازه متوجه بشم زمین تمام این مدت صاف بوده!

خارج شدن از نظر

پیشواز تولد

یه جوکی بود که میگفت طرف گربه ای اعصاب خورد کن داشته و نمیتونسته از شرش خلاص بشه. یه روز می کنتش تو گونی و با ماشین میبره یه محله ی دورتر… بر میگرده میبینه گربه خونه ست باز. دور بعد میبرتش خارج از شهر… باز بر میگرده میبینه تو خونه ست. دفعه ی دیگه میره وسط بیابون و هرجا میخواد بندازتش پایین هی حس میکنه هنوز زوده و باید دورتر بشه تا اینکه یه جا بلاخره می ندازتش. چون دیر کرده بوده زنش زنگ میزنه بهش که کجایی؟ گربه رسیده و تو هنوز نیومدی! یارو دسته دسته موهای سرش رو می کنه که چطور اون گربه برگشته وقتی من گم شدم؟!

همزاد پنداری عجیبی دارم با این جوک. یه بار رفتم یکی از خصوصیات شخصیتیم که اون موقع ازش ناراحت بودم رو بندازم وسط بیابون، هنوز نتونستم بر گردم به خودم در حالی که اون خیلی وقته برگشته و از دور بهم می خنده و گاهی هم در مسیریابی کمک میکنه.

با علم بر اینکه زمان وجود نداره و تمام این اتفاقات دارن در لحظه رخ میدن باید بگم انسان بودن عجیبه. حس گیمری رو دارم که یه کیبورد حرفه ای تر دادن بهش و فرستادنش وسط یه بازی جدید و طرف درحالی که هنوز با جای دست و کاربرد کلید ها درگیره، باید بجنگه و زنده بیرون بیاد.

تمایل به کمال، تمایل به همه چیز دانی و برتری، تمایل به تصاحب قدرت، تمایل به اعمال فشار، تمایل به پریدن روی مین و تمایل به جا به جا کردن مرزها یه طرف… علاقه به سکون، حفظ آرامش، دیدن ورای تمایلات و نفس کشیدن لحظات یه طرف دیگه. و تو این وسطی و نمی دونی کدومش باید باشی. اگه فلان چیز غلطه چرا تو کوله پشتیم بوده از لحظه ی فرود؟ چرا باید این قابلیت وجود داشته باشه و من انکارش کنم؟

هر کدوممونم زاویه ی دید خودمون رو داریم و یه جور تفسیر می کنیم و گروه گروه دسته بندی میشیم و خودمون رو با اتکا به هم گروهی ها آروم میکنیم و میگیم خدا با ماست.

دوباره دارم به سالگرد تولدم نزدیک میشم و با وجود دستاوردهای امسال، این لنگ در هوایی هنوزم بهم احساس پوچی میده انگار که هیچ غلطی نکرده باشم.

بعد از خودم میپرسم چی کمه؟ چه قابلیتی باید می داشتم که بهتر بتونم درک کنم شرایط رو؟

آیا باید به یاد میاوردم همه چیز رو؟ _منی که در مواجه با خیلی اتفاقات لحظه ای واکنشم فراموش کردن زوری بوده.

آیا باید میتونستم ذهن بقیه رو بخونم؟ _منی که با دیدن رفتارهای صادقانشون میخوام تیکه تیکشون کنم بعضا.

نکنه بعد مرگ بهم بگن ” خب بازم ریدی! حالا چی میخوای برای فرصت مجددت؟” و باز یه قابلیت مزخرف ناهمگن بردارم با خودم بیارم رو زمین که حتی از پس مهارشم برنیام و این مکافات تکرار بشه؟

لعنتی چی کار باید بکنم که بفهمم؟ چرا نمی تونم بفهمم؟ اگه قرار نیست بفهم پس قراره چی کار کنم؟ درک همین سوال نیاز به فهم داره! دفعه ی بعد با خودم “فهم” بیارم؟ و از پشت صحنه اون ۲۵% مشکلاتی که با زندگی سر فهمِ زیادی یه سری مسائل دارم، شروع به کف زدن میکنن.

خارج شدن از نظر