رفتن به نوشته‌ها

ماه: مرداد ۱۳۹۷

با لباسی در خور یک افتتاحیه نشستم پشت کیبورد

 

من همیشه دلم میخواست یه وبلاگ واقعی داشته باشم. دلم می خواست بتونم جدی بگیرم نوشتن رو و سِروری رو سوار بشم که شمایلش برای سایرین، تداعی گر جدی بودنم در زمینه ی وبلاگ نویسی باشه. دلم میخواست وبلاگ رو تبدیل به نوعی از هفته نامه در روزمرگی خواننده هام کنم طوری که بدونن مثلا “خب سه شنبه یه سر بزنم به وبلاگ فلانی ببینم اون چی میگه.” یه جور بلند پروازی نوجوانانه بود در سنین کم که با زیاد شدن تجربیات زندگی، گم شد لا به لای بایدها و نباید ها.

 

فکر میکردم قراره دوازدهمین سالگرد بلاگریم رو مثل سه دوره ی قبلی، با فکر کردن به اینکه “هــــــــــــــــــی، وبلاگ نویسی و وبلاگ گردی به سر اومده، و نوشتن من هم” بگذرونم که از دل هیچ چیز، پدرام برام اینجا رو گرفت و گفت “بنویس!”

 

شوکه بودم. به واقع هیچکس وبلاگ قبلیم رو نمی خوند پس وگرنه آخرین پستش از نظر یه مخاطب کاملا تصادفی هم یه اختتامیه محسوب میشد چه برسه به نزدیکان. حتی برای خودمم نوعی از اتمام حجت بود که تموم کنم این سیکل بی هوده رو ولی ناگهان خودم رو پیدا کردم وسط ووردپرس.

 

شبیه این بود که سال ها گریه کنی سرقبر معشوقه ت، از سقف بیوفته رو سرت و بگه سوپرایز. وا رفته بودم پشت سیستم از این آرزوی دیر برآورده شده که “چه گِلی بگیرم به سرم الان؟” چطور میشه محترمانه یه هدیه رو رد کرد؟ حقیقت اینه که چیزی به اسم رد کردن محترمانه وجود نداره، یا قبولش میکنی یا نمی کنی. من نمی تونستم همچین لطفی رو رد کنم بخاطر درگیری های شخصیم.

 

صبح می خواستم راجب این بگم که اپلیکیشن هرچی در دسترس تر، مخاطبین بی تفاوت تر. اینکه الان همه گوشی به دست، با باز کردن یه اپلیکیشن می رسن بالا سر تک خطی که تو یک ربع نوشتی و پاک کردی و نوشتی و پاک کردی و نوشتی و پاک کردی تا راضیت کنه بلاخره و همون واکنشی رو بهش نشون می دن که به بقیه ی چیزهایی که رو اون اپلیکیشن در طول روز می خونن، خوش آیند نیست. انسانه و تمایل به تفاوت.

 

البته کانال برای منی که با دویستایی شدن بازدید روزانه ی وبلاگم یهو زدم پاکش کردم از ترس بالا رفتن مخاطبین، تجربه ی واقعا مفیدی بود. اینکه هر روز وقتی صفحه م رو باز می کردم اون بالا نوشته بود ” احتمالا هزارو سیصد نفر روزمرگیت و می خونن”و با این حال ادامه بدم به نوشته های ناچیز، واقعا قدم بزرگی بود ولی بدی های خودش رو داشت.

 

بزرگترین عیبش برای من بُر خوردن با کانال نویس های مشابه و از دست دادن هویت فردی به عنوان یک انسان در ذهن مخاطبین بود. نمی خوام حتی باز کنم این کلیشه رو. جالب نبود. هر از گاهی پیدا می شد اون فرد عجیبی که بیاد  و رو پیام ناشناس ازم سوال های خیلی بی معنی بپرسه و اون سوال تو ذهنم تبدیل بشه به ” چرا خودت رو به اینجا رسوندی؟”

 

در نتیجه این تقلا به نظرم وبلاگ بی مخاطب به از کانال مملو از مخاطبین بی روحه. سه  روز طول کشید تا خودمو بشونم اینجا تا چیزی بنویسم صرفا به عنوان قدم اول. مسیری که باید طی کنم تا دوباره وبلاگ نویس به حساب بیام برای خودمم تار و نامشخصه ولی می خوام بردارم این قدم ها رو… برای پدرام که سعیش رو کرد و برای شمایی که این مدت ایمیل می نوشتید و رو پیام ناشناس می گفتید که هنوز می خونید و براتون مهمه. اگه این قدم ها رو بر ندارم، به همتون پشت کردم… شمایی که هرجا من روم رو برگردوندم، اومدید و کنارم موندید تا برای خودمم که شده آدم بهتری باشم.

 

من ۹ مرداد ۱۳۸۵ اولین وبلاگ زندگیمو روی بلاگفا درست کردم… تولدم مبارک.

نظر

“حتی اگه کلید بعضی از درها رو داشتی باشی، نمی تونی بازشون کنی.”

دو دسته قاتل به صحنه ی جرمشون بر می گردن: ۱- اونایی که از قتل لذت بردن و می خوان به یاد بیارن چه حسی داشته ۲- اونایی که یه چیزی اونجا جا گذاشتن یا حداقل فکر میکنن که یه چیزی اونجا جا گذاشتن.

 

فرض کنید من مرتکب قتلی غیرعمد شدم… با نوشتن. فرض کنید کودک درون یک نفر رو کشتم، سهوا. و داوطلب شدم تا دادگاهی به پا کنیم برای مجازات. فرض کنید به قتل معترف بوده و اظهار شرمندگی کردم. فرض کنید اولیاء دم تقاضای قصاص کرده و کودک درونم رو در ازا پیش کش کردم. قصاص انجام شد.

 

فصل ها عوض شدن و تیتر روزنامه ها تغییر کرد. من سعی کردم با تکیه بر چیزهایی که می شناختم، زندگی رو از سر بگیرم. چی می شناختم؟ خودم رو. یا حداقل فکر میکردم که خودم رو می شناسم. تا جایی که یادم میومد، نوشتن منبع آرامش بود پس مدت های مدید به عبادتگاهم بر می گشتم برای پیدا کردن اون آرامش ولی دور تا دور اون معبد از سال ها قبل نوار زرد کشیده شده بود.

 

از زیر نوار ها رد میشدم و می رسیدم به جایی که با گچ، جسد رو دور کشی کرده بودن. سعی می کردم به یاد بیارم تصاویر، صداها، چراها و بوی خون رو ولی من فقط حافظه ی احساسی دارم؛ بغض یادم میاد و ترس و خجالت و حسرت. غم در شمایل خاکستر از گنبد معبد شروع به باریدن می کرد و پاهام لمس میشد و ذهنم خالی به نظر می رسید. و این تجربه اضافه میشد به توشه ی سابق و قبل اینکه بفهمم، خودم رو گم می کردم لا به لای جمعیت جایی که نمی شناختم و شناخته نمی شدم تا صرفا نفس بکشم دوباره و هشیار بمونم.

 

بعد از چند سال تقلا بلاخره متوجه شدم چرا تلاش هام برای برگشتن به وبلاگ و تجربه ی نوشتن برای لمس رهایی، با شکست مواجه میشد، من قاتلی بودم که خودش رو تو صحنه ی جرم جا گذاشت و رفت. و هر بار دنبال تیکه ی گم شده و جواب سوال هاش بر می گشت اینجا، فقط خودش رو پیدا می کرد با بغض و شرم و ترس. چیزی که به هیچ دردیش نمی خورد، به هیچ درد هیچکس نمی خورد چون گذشته رو نمی شه عوض کرد.

خارج شدن از نظر