رفتن به نوشته‌ها

ماه: شهریور ۱۳۹۷

مثبت نگری آب و نون میشه ولی هوا نه.

تو غم غرق میشی…


غم مایع‌ست، چگالیش از بقیه احساسات بیشتره. واسه شناور موندن رو سطح غم و لمس نکردن فشار عمقیش، باید یاد بگیری دستو پا بزنی اونم نه هر دستو پا زدنی… شنای اصولی. ما سگ و مار نیستیم که مادرزاد شنا بلند باشیم، باید یاد بگیریم از همدیگه. تازه وقتی شنا یاد میگیری هم که نمیتونی تا ابد با سرعت ۱۲۰کیلومتر بر ساعت دستو پا بزنی! آدمیزاد خسته میشه.

برید ویدیوهای شناگرای حرفه ای رو نگاه کنید برای فهمیدن فرق دستوپا زدن استقامتی و سرعتی. تو سرعتی تا جایی که بتونی هوا نمیگیری و از تمام توانت برای زودتر رسیدن به مقصد استفاده میکنی چون تفکر اینه که “مسافت کوتاهه و درسته الان حس میکنم دارم خفه میشم، ولی زودتر میرسم به دیوارِ اون طرف. خستگیمو اونجا در میکنم” ولی اونی که باید استقامتی بره میدونه که مسافت طولانیه و باید انرژیش رو تقسیم کنه. راه حل چیه؟ با یه سرعت ثابت، هوا گیری مکرر و منحرف کردن ذهن به مسائلی مثل “فلان آهنگ مورد علاقه”، بدن و روان رو مدیریت کنی تا رسیدن به هدف.

آدم بدون غم نمیشه…

راه بی پیچو خم نمیشه.

اگه از آدم کار بلد شنا یاد نگیرید، یا هرگز ساحل امن رو ترک نکرده و از گشنگی می میرید، یا غرق می‌شید تو غم. اگه مسافت و زمانیی که برای پشت سر گذاشتن اون غم باید طی کنید رو جدی نگیرید، وسط راه کم میارید و غرق میشید بازم. هرچیزی بهایی داره ولی دیدین شناگرا چه جسم و روان خوبی دارن؟

تو غم نمیشه نفس کشید، تو غم نمیشه زنده موند. شنا یاد بگیریم…

نظر

از وقتی حسین “کشمشی در آفتاب” رو برام تعریف کرده، هیچ عنوانی به دلم نمی‌شینه دیگه.

-آمبولانس پس از پیچیدن به اتوبان صیاد چپ کرد.

– اتوبان صیاد کجاس؟

مرد در حالی که ون سفید پلاستیکی را در هوا می‌چرخاند و صدای “ویییییژ”مانندی از دهان خارج می کرد، گفت: همون جایی که ازش میری پیش دکتر رستگار.

– که دورش درخت داره؟

– تمرکز کن سعید. آمبولانس پدر جد پنگوئن چپ کرد… می‌دونی این یعنی چی؟

– یعنی ممکنه جیکوخان صدمه دیده باشه!

– که این یعنی؟

– دستبرد به مخزن پاستیل ها دیگه در اولویت قرار نداره!

پسرک با هدفگیری تک چشمی، دو استیشن سیاه را روی دسته ی مبل به عقب کشید و رها کرد. ماشین ها در امتداد مسیر خاکستری شتاب گرفته و پس از شیرجه ای بی نقص، با آمبولانس چپ شده در کنار گل های قالی برخورد کرده و متوقف شدند.

مرد هلیکوپتری پسته ای را درست برفراز صحنه ی تصادف می چرخاند و درحالی که سعی داشت جلوی خنده اش را بگیرد، مجددا با تقلید از صدای گزارشگران تلوزیون گفت: امداد جاده ای به سرعت خود را به صحنه ی تصادف رسانده تا مصدومین احتمالی را شناسایی کند اما نگاه کنید…

پنگوئنی پلاستیکی را در دست فشورد و صدای بوق بلندی در پذیرایی انعکاس پیدا کرد، سپس آن را کنار ون سفید گذاشت.

پسرک فریاد کشید: جیکوخان از ماشین بیرون افتاده!

– درسته! مجروحی از آمبولانس به بیرون پرتاب شده. هلیکوپتر امداد به سرعت در محل حادثه فرود میاد.

و پس از زمین گذاشتن هلیکوپتر، به سمت توده ی اسباب بازی ها خیز برداشت و عروسک پارچه ای مزین به لباس سفید پزشکی را بیرون آورد و با قرار دادن پاهایش روی زمین، آن را با سرعت به سوی پنگوئن حرکت داد.

– خوشبختانه در هلیکوپتر نجات کسی نبود جز ناجی همیشگی، دکتر سیبیل!

عروسک پارچه ای کنار پنگوئن رسیده بود که مرد با صدای کلفتی گفت: خدای من! باور نکردنیه. به نظر میرسه جیکوخان صدمه ای ندیده. چطور همچین چیزی ممکنه؟

پسرک هیجان زده گفت: شاید سوسمار محافظش رو گذاشته بوده پشت گردنش!

با صدای چرخیدن کلید، هر دو به سمت آن برگشتند. زنی با فرم اداری و کیسه های پلاستیکی در آستانه ی در ایستاده بود.

– مامان! بابا اسم عروسک کلینیک رو گذاشته دکتر سیبیل.

مرد صدایش را کلفت کرد و ادامه داد: طی اتفاقی عجیب و غیرمنتظره، قدرتمندترین جادوگر شهر، مامان باران، قلعه ی خود را پیش از تاریکی هوا ترک کرده و به محل حادثه رسیده! دکتر سیبیل فریاد کشید ” خدای من نه! باز هم باران آمد و همه چیز به هم ریخت.”

زن پس از نگاهی متعجب به عروسک های پخش شده در جای جای پذیرایی، همسر و پسر خندانش شروع به خندیدن کرد. در حالی که در را با آرنج می بست گفت:

– مامان باران نمی تونست قبول کنه که به همین زودی یه تصادف دیگه در سرزمین تحت تصرفش رخ بده! ببینم، این بار مصدوم کیه؟

پسر بچه در حالی که از هیجان گونه هایش گل انداخته بود گفت: رئیس گروه مافیا؛ جیکوخان! ولی طوریش نشده.

مرد با صدای گزارشگری ادامه داد: یک بار دیگر قدرت جادویی مامان باران، از ساکنان شهر هردمبیل محافظت کرد.

زن در حالی که پلاستیک های خرید را روی اوپن می گذاشت گفت: درسته ولی مامان باران می خواد بدونه این بار علت حادثه چی بوده؟

– سرعت غیرمجاز! گروه مافیا سعی داشت به گنجینه ی پاستیل ها دستبرد بزنه که آمبولانس پوششی جیکوخان تو مسیر چپه شد!

زن ابروهایش را بالا انداخت و به همسرش نگاه کرد.

– پس مافیای شهر موفق شده محل پاستیل ها رو پیدا کنه؟

زنگ تلفن مکالمه را قطع کرد و پسرک به سرعت گوشی را برداشت.

– الو؟ حامده با من کار داره. سلام چطوری؟

مرد به سمت آشپزخانه رفت تا در جا دادن وسایل کمک کند.

– خسته نباشی.

– توام همینطور. دوباره تصادف بازی؟

– خودش اصرار داره، خانم محمودی هم گفت این جور بازی ها باعث میشه ترسش از تصادف کمتر بشه و به چشم یه چیز روزمره ببینتش.

– نگفتی چرا محمودی اینو گفته؟

– امروز صبح بردمش کلینیک. گفت زانوم درد میکنه بردمش چکاپ. چیزی نبود… بخاطر ترمیم مفاصله. حیدری میگفت با همین وضع تا دو هفته دیگه باز میتونه راه بره رو پای چپش.

زن در حالی که پاکت سیب را در سینک ظرفشویی خالی میکرد، برای کنترل بغض نفس عمیقی کشید. مرد از پشت او را بغل کرد و گفت: درست میشه همه چی. قربونت برم. گریه نکن خب؟

پسرک گوشی تلفن را قطع کرد و فریاد کشید: حامد الان میاد پلی استیشن بازی کنیم. من میرم دستگاه رو وصل کنم.

و عصا را زیر بازو زد و لنگان لنگان به سمت اتاقش حرکت کرد. زن که شاهد تقلای پسرک برای طی کردن این مسافت بود، از تصور اینکه می توانست یک ماه قبل کودک پنج ساله اش را به علت بی توجهی راننده ی سرویس از دست داده باشد، اشک به چشمانش دوید.

– نکن دیگه بارون خانم. من خرت و پرتا رو جمع می کنم از کف هال، توام برو لباس عوض کن خستگیت در ره خب؟

زن با قورت دادن گلوله بزرگی از بغض، به نشان تایید سرتکان داد و از آشپزخانه خارج شد.

در آن طرف کوچه اما پیرزن موحنایی پشت پنجره آمد تا بدون بو گرفتن اتاق، سیگاری دود کند. بی اختیار چشمش به تراس خانه ی رو به رویی افتاد که پرده هایش را کشیده بودند چرا که به نظر می رسید فردی درحال پرت کردن اشیاء مختلف از داخل خانه به جعبه ای در تراس است اما ناگهان چیزی از فراز نرده ها به پایین سقوط کرد. ساکنین آن خانه تازه به محله اسباب کشی کرده و ناشناس بودند اما پسربچه ی ریزنقش و پا شکسته‌شان را دیده بود. با خود اندیشید که لابد به این طریق وسایلش را جا به جا می‌کند، تا آنکه مردی درشت اندام و دارای ریشی پر پشت، به تراس آمد و پایین ساختمان را برای پیدا کردن شئ پرتابی بررسی کرد. سپس مجددا به طرف وسایل بازگشت و اسباب بازی تمساح مانندی را از جعبه بیرون کشید.

پیرزن در حالی که کام عمیقی از سیگار می‌گرفت در دل گفت: هیکل ردیفی داری.

که ناگهان دود به ریه اش دوید و به سرفه افتاد چرا که مرد لب های سوسمار را بوسید و آن را در جعبه گذاشت.

***

این یه متن کاملا بی پردازش و لحظه ای بود در پاسخ به تمرین نوشتن صدف که باید با جمله ی “آمبولانس پس از پیچیدن به اتوبان صیاد چپ کرد” شروع شده و در اواسط دارای ” اتفاق عجیب و غیرمنتظره، باران آمد و همه چیز را به هم ریخت” و در انتها با جمله ی “مرد لب های سوسمار را بوسید و آن را در جعبه گذاشت.” می بود. و قرار بود که در اول متن من ندونم قراره در آخر به چی ختم بشه در نتیجه دقیقا همون ایده ای رو نوشتم که وقتی اولین جمله رو گفت به ذهنم رسید چون حتی بدون جمله ی آخر هم می دونستم که نمی خوام صحنه ی یه تصادف باشه فضا. واقعا عجیبه که واسه ساده ترین چیزها اینطور جون می کنم و بد می نویسم. روژان هشت سال پیش می تونست الان یه گلوله تو سرم خالی کنه ولی همه چیز به تمرین و تکرار نیاز داره. امیدوارم کم نیارم تو این مسیر…

نظر

زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد، زنی تنها در آستانه ی فصلی گرم، زنی تنها در داستان پریان، زنی تنها زیر باران، زنی تنها در میان جمع، زنی تنها در میان دل، زنی تنها در متون دینی، زنی تنها در قانون اساسی، زنی تنها زیر تیغ جراحی.

یه فیلمی بود _ یادم نیست چی_ که درش دیالوگی برقرار شد بین دو زن. اولی سعی داشت به دومی نحوه ی رفتار مناسب با جنس مخالف برای جلب توجه رو یاد بده و دومی گفت “برای تو راحته، تو خوشگلی.”

یادمه هر بار تو ذهنم مرور میشد این دیالوگ غمگین می شدم و جنس غمش با هم‌نوع پنداری یا ترحم متفاوت بود… دلم میخواست چنگ بندازم به صورتم و پوستم رو جدا کنم که “اگه این لایه ی سطحی مزخرفه که میخواد گند بزنه به انواع ارتباط اجتماعی من، میخوام صد سال سیاه نباشه!”

دیروز با صدف حرف میزدیم راجب اینکه چطور آدم روشنفکر نمایی رو شبکه ی اجتماعی اومده باز مبحث پوسیده ی “زن باید چه شکلی باشه؟” رو مطرح کرده با این استراتژی که اول “مرد باید چه شکلی باشه؟” رو بذاره تا بعدا روش درپوش “برابری جنسی” قرار بگیره.

مثال؟ دوتا بچه داشته باشی، هی بزنی تو سر یکی و اون یکی رو ناز کنی. ده سال بعد درحالی که همچنان نوازش رو دریغ میکنی از اولی، هر بار میزنی تو سرش، یه لگد هم بزنی زیر اون یکی و بگی “دیدی؟ فرقی نمی‌کنید با هم.”…

حالا واقعا فرقی نمی‌کنن با هم؟

“زن باید خوشگل باشه، سفید و کمی چاق

مرد باید کچل باشه، زشت و بد اخلاق”

تصور کنید که اگه زیبا باشید “خنگ اما مقبول”ید و اگه در چهارچوب های عامیانه ی زیبایی قرار نگیرید، هرچقدر هم بدوید، آخرش نگاه ترحم آمیز دریافت کنید.

سیندرلا و زیبای خفته و پری دریایی و سفید برفی و کوفت زهرمار صرفا از فلاکت نجات پیدا کردن چون همه عاشق چشم و ابروشون بودن ولاغیر! بله بله الان کارتون ها تغییر کردن و مثلا تو “شجاع” مسیر خودشو در پیش گرفت ولی هنوز بحث اون خوشگلی سر جاشه مگه نه؟ مریدا از تمام دخترایی که تو انیمیشن کشیده شدن خوشگل تر بود مگه نه؟

زن هنوز عروسک خیمه شب بازی تمامی جوامع عقب افتاده و پیشرفته ست و اینکه یه لگد هم میزنن زیر مردها، چیزی از وخامت این شرایط کم نمی‌کنه. چرا ماها این کارو با هم میکنیم؟! چطور می‌تونید به عنوان یک زن در جامعه ی مدرن، هم‌نوعانتون رو له کنید وسط این چهارچوب ها؟ چرا باید همدیگه رو بر اساس چیزی که به دست نیاوردیم و انتخاب خودمون نبوده طبقه بندی کنیم؟ این همه عمل جراحی زیبایی و صدمه به بدن برای کمتر قضاوت شدن و پیدا کردن اعتماد به نفسی که یک مشت آدم بی شعور ازمون گرفتن تا کجا؟ اصلا من کاری به مردها ندارما! اصلا! منطقی ترین و درک کننده ترینشون هم نمیتونه بفهمه ۱۳ ساله بودن و کنار دوست صمیمی راه رفتن تو خیابون و مورد متلک “دیو و دلبر وارد می‌شوند” قرار گرفتن چه حسی داره.

ما چرا این کارو با هم می‌کنیم؟ اصلا مبحث خوشگلی به درک! یعنی من نوعی اگه به عنوان یک زن در جامعه ی مدرن دارای یک مدرک تحصیلی معتبر نباشم، میشم الاغ؟ اونی که انتخاب میکنه تو خونه بمونه و کار نکنه تو این دوره هم‌پای همسرش، میشه عقب افتاده؟ خب این چهارچوب ها الان چه فرقی با “زن باید قلاب دوزی بلد باشه” داره دقیقا؟ اون دوره قلاب دوزی هنر بوده خب وقتی اکثر مردها هم نهایتا دیپلم داشتن.

دیشب دراز کشیده بودم رو تخت و به این فکر می‌کردم که “چقدر باید بگذره تا ما زن ها حالمون بهتر بشه؟” گرچه هنوز برای این سوال زوده چون تبعیض هزاران ساله همچنان پابرجاست و در ایده آل ترین حالت میشه اصطلاح انگلیسی سقف شیشه ای رو براش به کار برد… یعنی بهت آسمون رو نشون میدن می‌گن “ببین! سقفی نیست دیگه، پرواز کن به رویاهات.” و تو بپری و بخوری به شیشه و برگردی پایین. بعد بشنوی که میگن “همونطور که می‌بینید با وجود اینکه سقفی وجود نداره، بالا تر نمیره.”

به زن هایی که در ادامه ی این تبعیض شریکن باید گفت “هی فلانی! تو هم گیر میکنی رو پله برقیی که برای بالا نرفتن من خرابش کردی.”

خارج شدن از نظر

در هر صورت، کاشُ مرگ.

گرچه کاشُ مرگ ولی کاش ثبت نام کرده بودم تو پروژه ی مریخ. نهایتا بیست سال دیگه باید راه بیوفتیم سمت اونجا هممون ولی به شرط و شروطی که اومد نیومد داره اما اونایی که عین میمون فضایی فرستاده شدن رو بر نمی گردونن دیگه. خنده دار بود که بیشترین تعداد ثبت نام کننده های پروژه ایرانی بودن و تهش برچسب شجاعت هم چسپوندن بهشون درحالی که اگه بخوام از طرف خودم حرف بزنم، وقتی هیچ جای زمین بهم ویزا نمی دن که بتونم از این جهنم نجات پیدا کنم، خب حاضرم برم فضا!

این روزا شما چیکار میکنید؟ من دارم میرم استخر. مانیتورو بو بکشید، کلماتمم بوی کُلُر میدن. چرا؟ چون داره تموم میشه این دوره ی زمین که بتونی با چندرغاز بری شنا توی آب زلال. گفتم شنا؟ پرواز. پرواز کنی. من پرواز میکنم تو استخر. دیوارو که ول میکنم، پامو فشار میدم بهش در حالی که دستام جلوی سرم درازن و بازلایتر درونم میگه “to infinity and beyond”

از نظر ذهنی هم بیشتر درگیر این تئوری م که اگه ملت در گذشته کاری رو میکردن، قائدتا دلیل موجهی براش وجود داشته و باید اونقدر ادامه بدم به انجام اون اعمال تا درک کنم “چرا”ی ماجرا رو.

بیابین بگین شماها چیکار میکنید این روزها…

پ.ن: هیچی اندازه لنگ در هوایی آدم رو فرسوده نمی کنه.

پ.ن: بانی و سید میبینم امشب. امیدوارم نا امیدم نکنه… فیلمای قدیمی البته همیشه بهترن.

خارج شدن از نظر

۱+۲+۳+۴

 

۱٫

به نظرم همه دوس دارن تو خلوت خودشون حداقل بتونن یه جور دلنشینی آهنگ های گوش نواز رو زمزمه کنن اما فقط بعضیا واقعا تلاش میکنن برای تحقق این آرمان. سارا داره میره کلاس آواز این تابستونی و تو اسنپ داشت برام از فرق صدای خواننده ها می گفت. به هرحال هرچیزی از دور بی جزئیات و پذیرفته شده ست و هرچی بیشتر درگیرش بشی، بهتر درکش میکنی. برام تفاوت صدای آناستازیا و پری دریایی رو برای مثال گذاشت که بگه “ببین صدای آریل چقدر ضعیف تره و ما حتی متوجه نمیشدیم” اما من شوکه بودم از شنیدن اون آهنگ ها از دهن صداپیشه های واقعی شون.

۲٫

دوران کودکیم ماهواره نبود و تلوزیون سه کانال بیشتر نداشت. سی دی اختراع نشده یا حداقل به مصرف عمومی نرسیده بود هنوز. ما یه دستگاه ویدیو داشتیم و یه مجموعه معکب مستطیل سیاه که حاوی فیلم و کارتون های مجزا بودن. من صبح تا شب، شب تا صبح داشتم کارتون هام رو تماشا می کردم. آدم تو سه سالگی چی میفهمه؟ ببینید من چقدر این کارتونا رو دیده بودم که دیالوگ های انگلیسی رو همراه کارکترا تکرار می کردم و اون داستان ها به قدری در ناخودآگاهم به عنوان یک کودک نهادینه شده بود که امروز دچار شوک شدم از دیدن چهره ی صداپیشه ها. در ذهنم نمی گنجید که ورای اون نقاشی های خوش رنگ، انسانی حرف زده باشه.

 

۳٫

زیربنای هویتی انسان ها جدای از مسئله ی وراثت، در هفت سال اول زندگی شکل می گیره.

 

۴٫

استاد طراحی بهم میگفت “همه ی ما یه سری چهارچوب ذهنی برای تعریف مفاهیم داریم. من به تو میگم دست بکش و تو اول تصور ذهنیت از دست رو لود می کنی و بعد هرچی میبینی رو از فیلتر تصور ذهنیت رد میکنی و همین فیلتر کردن باعث اشتباه کشیدنت میشه درحالی که درست می بینی اما غلط تفسیر میکنی.”

 

 

***

اگر حواس پنج گانه قبلِ مرحله ی ادراک از فیلتر هویتی رد میشن، چقدر می تونید به خودمون در رابطه با حقایق اعتماد کنیم؟ اگه من چیزی رو میبینم و می شنوم که آمادگی دیدن و شنیدنش رو دارم، چی درسته؟

 

پ.ن: این چرا و چطور و چگونه کِی دست از سر ما بر میدارن؟

 

خارج شدن از نظر