رفتن به نوشته‌ها

ماه: مهر ۱۳۹۷

ماموریت غیرممکن

توجه: این پست برای هیچکس جذاب نیست و جنبه ی یادگاری دارد.

تو شمارش معکوس ابتدای بازی بودیم که دیدم دو گولاخ، در حد نمایش اسم و رنک پس کله، درحال جولان لا به لای جمعیتن. یکیشون بدو بدو از تپه می رفت بالا انگار ما وبا داریم… منم چهارنعل دویدم دنبالش و نسترن رو هم صدا کردم “بیا بیا این یارو رو نگاه کن، از این لباس خفنا هم داره” و دوتایی بالای تپه وایساده بودیم به تماشای یارو. قشنگ ندید پدیدی می چکید ازمون. من سعی کردم یه مشت به یارو بزنم به عنوان یادگاری ولی جا خالی داد و حسرتش به دلم موند.

بعد شمارش معکوس، هواپیما برفراز نقشه به پرواز در اومد در حالی که ملیکا یه کله بیخ گوش من میگفت بپرید پارادایز و کاملا دایورتش می‌کردیم چون می‌خواستیم از طبیعت در کنار هم لذت ببریم صرفا. علامت زدیم یه جای پرت رو و با هم پریدیم پایین. با آرامش به سمت علامت می‌رفتیم که من متوجه شدم دقیقا بالای پارادایز چترامون باز شد:| باور نمی‌کردم! معنی نداشت! باید می رسیدیم به مقصد. سنهاک نقشه ش کوچیکه! و کج کردم مسیرو به سمت روستای کوچیک کنارش تا خطر رفع بشه که درست در آستانه ی فرود دیدم دو نفر دیگه جلو تر از ما پریدن تو کلبه ها و به نسترن گفتم “فقط بدو سمت ماشین فرار کنیم” چون به هرحال زودتر از ما تفنگ دستشون رسیده بود.

تا نشستیم تو ماشین یکی شروع کرد به رگبار بستن بهمون و منم هرچی در چنته داشتم گذاشتم واسه یه رانندگی زیک زاک و از شانس طلایی، باید تپه بالا می‌رفتیم و سرعت کم بود. درحالی که کمتر از پونزده درصد جون داشتم، قسر در رفتیم و نسترن داشت از خنده خفه می‌شد که وات د فاک ایز هپنینگ!؟ تا حالا همچین فرود مفتضحی رو هیچکدوم تجربه نکرده بودیم.

اومدم تو روستای بغلی بزنم کنار تا تجدید قوا کنیم که باز یکی گرفتتمون زیر رگبار! الان که بهش فکر می‌کنم، منفجر نشدن ماشین طی این پروسه معجزه بود. نسترن فقط می‌خندید و من همچین رانندگی می‌کردم انگار اگه بمیریم، واقعا مُردیم خصوصا که مقصر اون فرود افتضاح بودم.

رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به یه جای پرت و با گشتن چهارتا خونه، حتی یه تفنگ یا بانداژ هم گیرمون نیومد! از شدت استیصال فقط خندیدیم و به امید زنده موندیم.

وضع تا سه تا روستای بعد همین بود و وقتی بلاخره نفری یه تفنگ مسخره و مقداری بانداژ گیرمون اومد، قبل از برگشتن به سلامتی، مورد حمله ی دو نفر مختلف قرار گرفتیم و دوباره گند زدن به موجودی امکانات حیاتیمون.

به خودمون که اومدیم فهمیدیم منطقه ی امن از محدوده ی ما به شدت دوره و باید بدویم یه مسافتی رو وسط برهوت. و افتادیم وسط دوتا ردزون متوالی! دور تا دورمون بمب منفجر میشد درحالی که خط آبی درست پشت سرمون جلو میومد.

به نظر می‌رسید به تعداد بازیکنای بازی فلرگان وجود داشته چون از همه ور داشتن تیرهوایی می‌زدن واسه تحویل گرفتن امکانات سفارشیشون درحالی که ما داشتیم واسه حداقل حیات، پا برهنه می‌دویدیم. دست بدشانسی ما بود و درست اونجایی که پذیرفتیمش، قرار گذاشتیم اگه به ده نفر اول رسیدیم، بازی رو بُرده حساب کنیم.

بالای کمپ گِل، بلاخره نشستیم. در طول بیس دقیقه ی گذشته، این اولین بار بود که می نشستیم یه گوشه. از چپ، راست، پشت سر و جلومون صدای تیر میومد. نشسته بودیم به تمنای اینکه محدوده ی امن سمت ما کوچیک بشه و نیاز نباشه یه دره رو طی کنیم واسه رسیدن بهش ولی با توجه به سیر اتفاقات، قابل حدس بود که دقیقا دورترین نقطه نسبت به ما شد دایره ی بازی.

دیگه چیزی نداشتیم از دست بدیم، شانسی برای بقا وجود نداشت. من داشتم به خودکشی فکر می‌کردم کم کم که یهو یکی بییییییخ گوش ما شروع به تیراندازی کرد. دقیقا بیخ گوشمون بود. رفتم سرک بکشم که کجاس… لب صخره خوابیده بود، اون طرف دره رو می‌زد.

تا دیدمش، به رگبار بستم ولی به دلیل نامعلومی ناک شدم! ۲۵تا تیر وکتور خورد تو سرش و من ناک شدم. و نسترن هم کلی تیر بهش زد ولی اونو هم کشت. و وقتی جعبه م رو از بالا نشونم میداد، دیدم قاتلمون داره مورد اصابت گلوله قرار می‌گیره از دوردست ها و لامصب هنوز زنده بود!

این یادگاری ثبت شد چون ما دوتا همیشه دلمون می‌خواست یه بار بشینیم مثل آدم بازی کنیم یه جوری که بچسبه…

امروز برای اولین بار، دو دست در کنار هم بُردیم… بسیار زیرکانه و مقتدر. بعد هم همچین گندی رو تجربه کردیم که باعث شد یه خاطره ی هیجان انگیز بشه. امشب ثبتش کردم چون می‌دونستم بذارم واسه فردا و نوشتن تو دفترخاطرات، جزئیات رو فراموش میکنم.

زندگی به من یاد داد پیدا کردن دوست خوب نه تنها سخت، بلکه بسیار پر دردسره. مهم نیست تا کی و تا کجا این خنده ها واقعی و خالصن… من شکرگزار تک تک لحظاتشم.

پ.ن: اگه واقعا تا این ته خوندین درحالی که هیچی نفهمیدین، اولا شما قهرمان، بی نهایت صبور و عجیب هستید، ثانیا بازی pubg رو می‌تونید رو گوشی دانلود کرده و بعد یک ماه بازی، برگردید به این متن تا بفهمید چه بلایی سر ما دوتا اومده:))

پ.ن: هشتم شدیم.

خارج شدن از نظر

نفسی بیا و بنشین سخنی بگو و بشنو/ که به تشنگی بمردم بر آب زندگانی

 

 

هشدار: این پست زیادی زنانه است.

 

نمی دونم چه سَر جنگی با خودم دارم، از شونزده سالگی تا الان، انگار که بخوام یه جوری خودکشی کنم تا کسی نفهمه خودکشی بوده. نه تنها به بدنم کمکی برای دووم اوردن زندگی نمی کنم، بلکه جفت پا می گیرم.

 

تغذیه؟ افتضاح. خواب؟ افتضاح. ورزش؟ افتضاح. برقراری روابط اجتماعی در راستای بقا؟ افتضاح. پیشبرد اهداف؟ افتضاح. تفریح؟ افتضاح. اعصاب؟ افتضاح. و بدبخت بیچاره داره هوار می کشه “به من توجه کن لعنتی! به من توجه کن یکم.”

 

تا دوم دبیرستان صاف ترین پوستی رو داشتم که بشریت به خودش دیده و هفته ی پیش جلوی آینه وایساده بودم به تماشای گونه های سرخ از جوش م. یه چیز وحشتناکی! قشنگ فریاد بی کسی بود. یه ساله نگذشته از آخرین باری که کلی هزینه کردم برای بهبود این وضع ولی همه عالم هم بگن اینا ویروس و باکتریه هم من نمی تونم خودم رو خر کنم. اگه روح قابل استخراج بود، می دیدم که روی اون هم پر از جوش چرکیه. و موهام یه جوری می ریزه انگار تحت شیمی درمانی باشم…

 

گاهی آدم وایمیسته جلو آینه و دلش به حال خودش می سوزه رسما. هفته ی پیش این حالت رو تجربه کردم. دلم سوخت. و خوبی تجربه کردن الان این حس، همزمانیش با قول “سبک زندگی سالم تر”ی بود که تولد امسال به خودم دادم… که بذارم کنار یه سری کارا رو. سه ماه اخیر صرفا کمشون کردم که ترک ناگهانی باعث وحشت بدنم نشه و حالا که مهر اومده باید قطعشون کنم. با تجربه ی هفته ی پیش اتفاقا این کار راحت تر شده.

 

صبحی طی مکالمه با دوست، یادم اومد چقدر دلم واسه رفتن زیر بارون درشت تنگ شده و یهو فلاش بک خوردم به سه سال پیش. پیاده روی پنج دقیقه ایی وجود داشت از ایستگاه مترو تا دانشگاهم و بیرون که اومدم، بارونی میبارید که پنج دقیقه ش هم واسه جاری شدن سیل کافی بود. شاد بودم از ته دل. یه موشک درست کردم از تراکتی که توی راه دادن دستم و وقتی موش آبکشیده رسیدم دم ساختمان برگزاری امتحانات، همکلاسیم برگشت سمتم و یهو یه حالت وحشت زده ای گرفت چهره ش. گفت “وای چقدر خیس شدی! بیا زیر آلاچیق.” گفتم “نه! محشره! میدونی چقدر منتظر این بودم؟” و یه جوری نگام کرد انگار گفتم ولدمورت. اینقدر حالتش ناجور بود که سعی کردم یه ور دیگه رو نگاه کنم و چشم تو چشم شدم با آقایی که کنارمون وایساده بود. حالت لبخند اون یه “دمت گرم”ی داشت که اعتماد به نفسم رو برگردوند و یادم اومد باید برم دستشویی. جلو آینه که رسیدم خودم رو دیدم تازه. صورتم خیس بود و ضدآفتاب رنگی روش ماسیده بود و قطره هایی کِرم رنگ دیده میشد اینور اونور پوستم. بدم اومد از خودم. بدم اومد از ضدآفتاب زدنم. بدم اومد از ضدآفتاب رنگی زدنم بخاطر پوشوندن جای جوش های زشت.

 

فلاش بک خوردن رو این حس گذشت به هر حال ولی مصمم تر شدم واسه جمع کردن این سبک زندگی ناسالم واقعا. گناه دارم. یه زمانی برام مهم نبود ولی حالا که حس میکنم دارم پیر میشم، برام مهمه. انکار تا کجا.

نظرات بسته شده است

بولت ژرنال: نحوه استعمال (قسمت دوم)

تَشَر دور قبل دیدین جواب داد؟:))

حداقل متن رو خوندین. ممنون ازتون. میدونین این مدت توضیح ندادم اصلا چرا این کارو شروع کردم…

حقیقتا پاییز و زمستون امسال زندگیم به شدت فشرده میشه و اگه با برنامه کار نکنم، احتمالا دچار مشکلاتی مثل عقب افتادگی کارها میشم. هر کدومتون که تو زندگی سیستم برنامه ریزی رو امتحان کرده باشید، می دونید شروع کردنش یه چیزه و پایبند موندن بهش یه چیز دیگه. با خودم گفتم اگه این بار دفترم رو بذارم رو اینترنت تا با همراهی دیگران این پروسه رو انجام بدیم، احتمال موفقیت تک تکمون بیشتر میشه.

بعد دیدم بولت ژرنال نویسی سر دراز دارد و اگه ازتون بخوام که خودتون برید تحقیق کنید و این چیزا، ممکنه با دیدن حرکات بورژوای ملت یا پراکندگی داده ها، زودتر از چیزی که باید ناامید بشید و جا بزنید و چیزی که در اصل یه حرکت قشنگ و مفرحه، تو ذهنتون تبدیل به یه پروسه ی دردناک بشه.

نمی دونم تا اینجا چقدر از پسش بر اومدم منتها احتمالا این پست آخرین متن توضیحی و آموزشی باشه_ الان که اینو نوشتم یادم اومد از دفترو وسایل مورد نیاز نگفتم! اون چیزی نیست… می ذارمش اینستاگرام فردا.

به نظرم توضیح کافیه؛ بریم سر اصل مطلب:

نظر

بولت ژرنال: نحوه استعمال (قسمت اول)

یعنی الان که دارم اینو می نویسم به شدت جِرَم گرفته از دستتون و صرفا تمایل به تیک زدن این پست از برنامه ی روزانه م داره نگرم میداره پشت کیبورد! دیروز نیم ساعت وقت گذاشتم و توضیحات قبلی رو نوشتم و شماها پنجاه بار از من رو کانال پرسیدید “بولت ژرنال چیه؟”، “جریان دفتر چیه؟”

آدم حس گِل لگد کردن دست میده بهش خب:)) بخونید اینا رو.

از اینجا به بعد فرض می گیرم توضیحات پست قبلی رو خوندید و قادر به تشخیص دست چپ و راستتون از هم هستید و مبحث رو ادامه می دم.

شما علاقه مند به تولید یه بولت ژرنال هستید الان ولی از کجا باید شروع کرد؟

من سه صفحه ی اول ژرنال خودم رو گذاشتم رو اینستاگرام ( ۱ ۲ ۳ ) برای نمونه و اینم گفتم که فرم اصلی این نیست_ مثلا من ترجیح میدم حتما دفترم یه برگه ی ورودی داشته باشه که فقط سال یا بازه ی زمانیی که توش می نویسم رو مشخص کنم.

چون این داستان سر دراز دارد و به سیستم وبلاگ گند می زند، من ادامه ش رو می برم تو قسمت پشت صفحه:

خارج شدن از نظر

چیست و چرا ها: بولت ژرنال / پلنر

سه هفته ی پیش تصمیم گرفتم کانال و اینستا رو for good بذارم کنار چون دیگه آدم قدیم نیستم و اون نیاز به ابرازِ زیر زیرکی تو سبک زندگی رُک الانم دیگه وجود نداره و تمام حرفایی که اینجا میزنم رو می تونم به اطرافیانم بگم و شبکه های اجتماعی بیشتر از هرچیز برام دستوپا گیر و وقت تلف کننده شدن. داستان ایجاد شد و تهدید به سیبیل آتشین، دزدی هویت، پنگول و لوس بازی های ملال آور دیگه شدم و سکه انداختیم برای تصمیم گیری در این رابطه و قرار بر قرار شد _ته دلمم واقعا نمی تونستم اینجوری بِکَنم و برم. داشتم عملا لوس بازی در میاوردم واسشون ولی پیشبینی چنین اختتامیه ای رو نداشتم.

بگذریم.

قرار بر جدی گرفتن شبکه های اجتماعی و فعالیت منسجم شد. و آخه من چه فعالیت منسجمی می تونم داشته باشم رو اینترنت واقعا!؟ و داشتم راجب همین قضیه رو ژرنال شخصیم می نوشتم که… ایده ی میلیون دلاری ژرنال نویسی آنلاین رسید بهم.

با سایر دوستان مطرحش کردم و از جمعیت اطرافیان دارای بولت ژرنالم متعجب شدم! هممون می نوشتیم و صداش رو در نمیاوردیم! و این محشر بود. بعد رو کانال مطرحش کردم و دیدم خیلی ها نمی دونن چیه. در نتیجه قبل از شروع پروژه گفتم بیام اینجا و بنویسمش برای اونایی که فقدان همچین چیزی رو در روزهاشون احساس می کنن بدون اینکه بدونن.

پلنر PLANNER

همون دفتر برنامه ریزی خودمونه. ترجیحا اگه براش تقویم یا سررسید بردارید کارتون آسون تره. سیستم پلنر همون برنامه ریزی پله پله ست. برنامه ی سال رو خورد می کنی به برنامه ی ماه. برنامه ی ماه رو خورد میکنی به برنامه ی هفته و برنامه ی هفته رو بین روزهات تقسیم میکنی. برای همچین چیزی اول باید هدف اصلی یک سالت رو مشخص کنی. مثلا من نوعی میخوام سال دیگه این موقع دوازده تا رُمان خونده باشم، طراحیم به فلان مرحله رسیده باشه، تو فلان شرکت مشغول به کار شده باشم و نمراتم به فلان میزان پیشرفت کرده باشن. برای همچین اهداف کلیی باید یه سری ددلاین ماهیانه مشخص کنید: ماهی یه کتاب بخونم، سی برگه آ ۳ طرح بزنم، رزومه ی مورد نیاز رو تهیه کنم و فلان میزان ساعت در روز مطالعه ی درسی داشته باشم، حالا اینو خورد کنی بین چهار هفته ت و بعد بین هفت روزت. از دور ترسناک به نظر میرسه ولی اگه درست و اصولی انجام بشه، شبی نهایتا نیم ساعت وقت می گیره.

ولی اگه دقت کرده باشید پلنر سیستم خشک و ماشینیی داره. میشه با استیکر و چسب و نقاشی و خودکار رنگی بهش جو فان داد ولی حقیقتا واسه آدمی مثل من واقعا سخت بود پایبند موندن بهش. اگه یه چیز تو زندگی یاد گرفته باشم اون اینه که درسته برای پیشرفت نیاز به اعمال فشار فردی هست اما فشار غیر اصولی، دقیقا باعث میشه از اون ور جهنم بزنید بیرون! اینجاست که میریم سراغ معرفی بولت ژرنال که اگه بخوام معادل فارسی ازش ارائه بدم میشه “مجله ی انتحاری”

بولت جورنال BULLET JOURNAL

دفترچه ای کاملا شخصی و بی قانون برای پوشش دادن تک تک جنبه های زندگی!

تعریفی که شخصا می تونم ازش ارائه کنم اینه. یه دوره ای از زندگیم بود که پنجاه تا دفتر داشتم: دفتر خاطرات، دفتر برنامه ریزی، دفتر اهداف، دفتر آرزوها، دفتر فیلم، دفتر کتابخوانی، دفتر نقاشی، دفتر کوفت زهرمار! یعنی یه تنه محیط زیست رو نابود می کردم من. و کم کم سنم رفت بالا و حوصله م کمتر شد و برنامه ریزی های زندگیم رو بردم رو سررسید و بعد اپلیکیشن ها، نه کتاب میخوندم و نه فیلم می دیدم و نه از تخت میومدم بیرون! دفتر خاطراتم تبدیل شده بود به یه مجموعه چسناله و نقاشی افسرده کننده.

زمان پیش رفت تا اینکه از دست خودم خسته شدم و شروع کردم به فشار اوردن برای حال بهتر و نقاشی های رنگی کشیدن تو دفتر خاطرات و نوشتن جملات انگیزشی تو حاشیه هاش. بعد چک لیست هام رو برای روز بعد اضافه کردم گوشه ی صفحات. آرزوهام رو تو ابر کشیدم بالا هر برگه. دور اهداف رو با لاک اکلیری ستاره میزدم که جدا بشن از بقیه ی متن. عکس چسپوندم و رسید خرید و برگ درخت!

دو سال بعد این دوره، اتفاقی رو یوتیوب رسیدم به ویدیویی و فهمیدم طبق معمول یکی پیدا شده که یه مسئله ی همگانی رو به اسم خودش ثبت کرده به عنوان اختراع و چیزی وجود داره تحت عنوان بولت ژرنال که نمونه ی کاربردی و مدونی از دفتر خاطرات خودمه! عین اینه که تو گوجه تخم مرغ رو اتفاقی قاطی کرده باشی و یکی بیاد بهت بگه “به این میگن املت!” دقیقا همون.

من اینجام که بهتون بگم ول کنید این جماعت بورژوازی رو:)) بولت ژرنال فقط یه دفتر شخصیه واسه اینکه شما هر غلطی می خواید رو یه جا و در قالب یک مجموعه ارائه بدید. مهم ترین عنصری که راجبش وجود داره _به نظر من_ همین شخصی سازیشه و اگه سعی کنید به روش بقیه یا با الگوبرداری از دیگران انجامش بدید، گند می خوره به سیستم. اوکیه ایده گرفتن ولی کپی؟ نه. اگه می خواید مفید باشه کپی نکنید… کپی کردن همیشه خسته کننده و حوصله سر بره. دو روز… دوماه با این جعل سند شادید و بعد می‌ذاریدش کنار. حتی شده کوچکترین تغییرات رو اعمال کنید برای گرفتن اون حس خوب خلق یه چیز شخصی.

حالا شاید بپرسید چرا؟ که چی؟

بولت ژرنال تنها چیزیه که نه تنها به امروز و فرداتون کمک میکنه، بلکه عین یه زندگینامه به جا می مونه ازتون… یه زندگی نامه ی منحصر به فرد که از صدتا آلبوم عکس شفاف تره. خودتون رو لا به لای صفحاتش کشف می کنید و می بینید. درک می کنید زندگی از دید شما چه شکلیه، چه سبکی رو می پسندید و در هر دوره از زندگی تون کی بودید. چی به وجدتون میاورده و چی ناراحتتون می‌کرده. یکی از بهترین درمان های روحی/ روانیه در حالی که واااااقعا هزینه ای نداره. با یه دفتر و مداد می تونید ژرنال شخصی خودتون رو داشته باشید. خلاقیتتون رو تحریک میکنه و انگیزه ای برای پیشرفت میشه…

تا اینجاش رو داشته باشید فعلا. به نظرم اگه کسی بخواد در این مسیر قدم بذاره، همین توضیحات برای تصمیم گرفتنش کافیه. یادتون باشه، اگه تصمیم به انجامش گرفتید، مهمه که خودتون باشید و صرفا تحت تاثیر بقیه یا عکس های خوش آبو رنگی که پر شده این روزها روی اینترنت، این کارو انجام ندید. اگه دفترتون شخصی باشه، تبدیل میشه به یه سبک زندگی. می تونید از دوستاتون هم بخواید تا این کارو همراهتون شروع کنن گرچه ژرنال رو بهتره که به کسی نشونش ندید تا ناخودآگاهتون موقع پر کردن صفحاتش احساس امنیت داشته باشه و حضور پررنگی پیدا کنه.

شک دارم چرت و پرت ننوشته باشم، بذارید یه جمع بندی بکنم: بولت ژرنال دفتریه که شما برای گذشته، حال و آینده تون نقاشی می کشید، خط خطی می کنید، تصمیم می گیرید، گریه می کنید، می خندید، برنامه ریزی می کنید، خط و نشون می کشید و خلاصه… زندگی می کنید. دفتری برای تمامی فصول و زوایاست تا به عنوان یک انسان، خالص تر باشیم.

پ.ن: این اون یاروییه که اومده گفته “من بولت ژرنال رو اختراع کردم.” lucky bastard

نظر

آداب و فلسفه ی معاشرت

 

 

اون دوره ای که فیسبوک، تلگرام، اینستاگرام و توییتر نبود _از خط قبل نتیجه بگیرید من متعلق به دوره ی دایناسورهام_ موجود سوشال مدیائر اساسا گزینه ای جز وبلاگ برای ابراز وجود نداشت. الان و در مقایسه با سایر گزینه ها، میزان ملال آوری وبلاگ نویسی به شفافیت رسیده ولی اون دوران غایت شبکه اجتماعی بود. یعنی باد به غبغب می نداختی و میگفتی “من وبلاگ دارم” و همه با چشم های درخشان ستایشت می کردن. تو اون جو و شرایط به علل متعددی همچون کم بودن جمعیت وبلاگ نویسان، کم بودن تعداد مصرف کنندگان اینترنت، محدود و خاص بودن مخاطبین وبلاگ از نظر شخصیتی، محدود بودن دامنه ی روابط هر وبلاگ و چیزهای دیگه ای که از درک من خارجه، اینقدر همه چیز بی ارزش، هرز و یامفت نشده بود. یعنی اینجوری نبود که اگه یه گوشه واسه خودت می نالیدی یا نقشه ی حمله به انگلستان رو می کشیدی، یه عده پیدا بشن و اسکی برن یا حس کنن به این مسئله دیگه زیادی پرداخته شده و کافیه. همه چیز هنوز تازه بود و مقیاس مقایسه وجود نداشت. تو اطرافیانی که من داشتم هم کمتر کسی به چیزی که نبود تظاهر می کرد. کلا دنیا رنگی تر بود. مثلا قالب وبلاگ من سبزآبی بود و الان خاکستریه.

 

اینا رو گفتم که بگم سختمه الان جدی حرف زدن رو وبلاگ با وجود اینکه سال ها پیش انجامش می دادم. الان هرچی میگی یکی پیدا میشه بهش بر بخوره انگار نه انگار که اینا حرف های شخصی منه و دیگران به انتخاب خودشون دارن می خوننش و بحث نسخه پیچی واسه کسی مطرح نیست. ولی به هر حال جمعیت افرادی که درخواست توضیحات بیشتر در رابطه با این مسئله رو داشتن روز به روز داره بیشتر میشه. به عبارتی مرگ یه بار شیون یه بار.

 

۱- تو خانواده ی درونگرایی بزرگ شدم. به علت مهاجرت فامیل های پدری به خارج از کشور و سکونت فامیل مادری در کرمان، رفت و آمد عمومی مون کمتر از حالت معمول بوده.

۲- روابط دوستانه رو کاملا با آزمون و خطا یاد گرفتم و تا قبل از تجربیاتم، نهایتا رفرنس موضوعیم کارتون های کودکی بودن.

۳- من تنهایی رو به اجبار یاد گرفتم چون تا یازده سالگی تک فرزند بودم. والدین شاغل داشتم و همسایه ی دارای کودک همسن در ساختمونمون وجود نداشت. هیچکس دوست نداره تنهایی رو یاد بگیره و به اجبار فهمیدنش یه جور مزیته چون یاد می گیریم به اون ترسناکیی که فکر می کنیم نیست که برعکس! قشنگه. در نتیجه من ترس از تنها موندن و نداشتن اطرافیان توم کمتر از حالت معموله.

 

۱+۲+۳= این بک گراند اخلاقی بهم فرصت تامل و بررسی در رابطه با روابط انسانی رو میده _یا حداقل این چیزیه که خودم فکر میکنم. معتقدم با کسی باید ارتباط داشته باشی که نکات مثبتش برات بیشتر از نکات منفی شه و بحث سر روابط داد و ستدی نیست. من اگه نتونم کنار دوستم ابراز شادی کنم مبادا حسادت کنه یا ناراحت بشه، دقیقا برای چی باید باهاش حفظ رابطه کنم؟ فلانی اگه مدام منو تو دردسر میندازه، چرا باید ادامه بدم به این شرایط؟ اگه منو به همین شکلی که هستم قبول نداره و مدام سعی میکنه تغییرش بده، مگه قحطی آدم اومده؟

 

و در رابطه با ارتباط فامیلی هم دقیقا همین چهارچوب ها رو دارم. فامیلی که باش! اگه فقط معایبت به من میرسه و اعصاب خوردی هات، چرا باید نگهت دارم تو زندگیم؟ تو چه پشتوانه ی معنوی یا مادیی برای من ایجاد میکنی دقیقا که نبودنت باعث لمس کمبود بشه؟

 

و سر همین دیدگاه مشکل دارم با رفت و آمد های سنتی ایران. که وقتی قراره مهمون بیاد بسااااابی خونه رو تا یه وقت نره بگه خونشون کثیف بود! ده مدل غذا بذاری جلوش که نره بگه بخیل بودن یا نداشتن! باهاش یا فقط از خوشبختی های اغراق شده ت حرف بزنی یا از بدبختی های نداشته ت که یه وقت فکر و خیال برش نداره یا اگه رفت به بقیه گفت، مشکلی پیش نیاد! اصلا واسه ی چی باید با همچین آدم بی شعوری رفت و آمد داشت که عملکردش نگرانت کنه؟

 

کل این قسم رفت و آمد ها برای من عبث و مسخره ست. کسی رو بیار تو خونه ت که خوشحاله از کنار هم بودن در آرامش یک سقف. که اگه با هم یه نون پنیر هم خوردین، از خنده سر سفره دل درد بگیرید. که اگه از شادی هات گفتی، توی چشماش برق خوشحالی رو ببینی و اگه تو ناراحتیت شریکش کردی، حس کنی اهمیت میده به حال روحیت. اگه روابط رو واسه این چیزا نیاز نداریم پس برای چی نیازن؟! ما آدما رو میاریم تو زندگیمون که کمتر تنها باشیم و بیشتر تقسیم کنیم… غیر اینه؟

۱ نظر