رفتن به نوشته‌ها

ماه: آذر ۱۳۹۷

کتابچه ی راهنما: روزهای ابری

بهار پارسال بود که موقع حراج ال سی با آناهیتا می‌چرخیدیم بین رگال ها واسه پیدا کردن لباسی چشمگیر و تو قسمت “لباس خواب/حوله” دیدمش. از دور هم می‌شد نرم و گرم بودنش رو حس کرد اما لمس پارچه صفای دیگه ای بود. برای منِ حامل ترکش های دوره ی نوجوانی و تفکرات افراطی، رنگ صورتی بیدار کننده ی جبهه گیری عمیق و ناخودآگاه بود و به کشمکش بی‌معنیی دچار شدم.

نمی‌دونم آنا هم هنوز اون رفت و برگشت مدام به سمت رگال و لمس پلیور صورتی نرم رو به یاد میاره یا نه ولی بلاخره گرفتمش. این لباس یکی از اقلام روزهای ابری منه چون بهم حس عشق و مراقبت، مبارزه ی درونی با افکار نادرست و فراغت از دنیای بیرونی رو میده.

بهانه ی پست امروز، اعتصاب علیه تجربه ی ناراحتی و غم در روزهای بی خورشیدیه و لاغیر. هرگز در زندگی تجربه ش نکردم و پس نمی‌تونم راجع بهش حرف بزنم اما میتونم تجربه ی خودم رو به اشتراک بذارم.

روزهای ابری برام یه سکوت و آرامش عجیبی دارن؛ انگار که دنیا بدون اون پروژکتور داغ و پر نور، واقعی‌تر باشه. به خودم نزدیک ترم. شاید شاید شاید اونایی که این هوا رو غمگین میبینن اندازه ی من از آرامش تنهایی و تجربه‌ی معاشرت با خود لذت نمی‌برن ولی این فقط یه حدسه.

روزهای ابری برام بهانه ای برای تغذیه ی روح و جسمن. شاید اگه تو لندنِ همیشه ابری متولد می‌شدم، این هوا لطافت و آرامشش رو از دست می‌داد ولی اینجا نه. با زرد شدن برگ های بلوار کشاورز من شروع میکنم به باله رقصیدن رو اون مسیر سبز و خوندن “وقتی میای صدای پات، از همه جاده ها میاد، انگار نه از یه شهر دور، که از همه دنیا میاد، تا وقتی که در وا بشه، لحظه ی دیدار برسه هرچی که جاده ست رو زمین، به سینه ی من می‌رسه آااااااااااااای…”

صبح چشم رو باز کردم و دیدم هوا ابریه. بعد یک هفته ی آفتابی، مثل این بود که آسمون دوباره داره لبخند می‌زنه بهم و من کی‌م که بی پاسخ بذارم این لبخند رو. با صابون دست ساز معرکه ای که بوی بهشت میده، صورتم رو شستم. بعد از یک صبحانه ی مختصر، وسط اتاق ایستاده بودم به بررسی اشیاء اطراف و یکی یکی اقلام پاییزه رو چیدم روی روتختی برای عکس.

بعد پوشیدن پلیور صورتی و ساق و جوراب پشمی، گردنبند یادگاران و انگشتر گربه ای یادگاری فروغ رو کردم دستم. اسانس سوز بوی کاج رو روشن کردم. نوشیدنی مخصوص پاییزم رو ریختم توی لیوان. مرطوب کننده ی بوی گل رز دهنده رو استعمال کرده و رژ قرمز جیغ زدم. دیدم حس لاک نیست و برش گردوندم تو قفسه و بعدش عذاب وجدان گرفتم که تو کادر بوده. با دفتر سبز ایده ها نشستم پشت میزی که روش یه شمع روشن بود و مقادیری چرت و پرت نوشتم و اومدم اینجا که اشتراک بذارم این آرامش پاییزی رو باهاتون.

بعد این همه سال زندگی، با گوشت و خون میدونم که حس خوب نمیاد… باید بیاریش. باید یه سری اشیاء خاص داشته باشین برای خوش آمدگویی به انرژی های مثبت و همسو شدن با انوار طلائی کائنات. لباسای نرم و گرم رو بپوشید و از پاییز دلنشین لذت ببرید. کتاب های زیادی هست که نخوندیم، فیلم های زیادی هست که ندیدیم… پاییز بهترین زمان برای تماشای دنیای ذهنی بقیه ست.

درپایان به عنوان هدیه، دستور تهیه ی معجون پاییزیمو اشتراک می‌ذارم باهاتون:

پودر کاکائو به مقدار لازم

یک تکه کاکائوی تلخ باکیفیت

یکم پودر زعفرون

به مقدار لازم شکر

آب جوش

به مقدار لازم شیر (بستگی به ذائقه داره، میتونید حذفش کنید حتی)

یه تیکه چوب دارچین

نوش.

پ.ن: نکته ی روزهای ابری اینه که شعله ی درونی شما، محیط اطراف رو روشن و گرم می‌کنه…

نظر