رفتن به نوشته‌ها

نفسی بیا و بنشین سخنی بگو و بشنو/ که به تشنگی بمردم بر آب زندگانی

 

 

هشدار: این پست زیادی زنانه است.

 

نمی دونم چه سَر جنگی با خودم دارم، از شونزده سالگی تا الان، انگار که بخوام یه جوری خودکشی کنم تا کسی نفهمه خودکشی بوده. نه تنها به بدنم کمکی برای دووم اوردن زندگی نمی کنم، بلکه جفت پا می گیرم.

 

تغذیه؟ افتضاح. خواب؟ افتضاح. ورزش؟ افتضاح. برقراری روابط اجتماعی در راستای بقا؟ افتضاح. پیشبرد اهداف؟ افتضاح. تفریح؟ افتضاح. اعصاب؟ افتضاح. و بدبخت بیچاره داره هوار می کشه “به من توجه کن لعنتی! به من توجه کن یکم.”

 

تا دوم دبیرستان صاف ترین پوستی رو داشتم که بشریت به خودش دیده و هفته ی پیش جلوی آینه وایساده بودم به تماشای گونه های سرخ از جوش م. یه چیز وحشتناکی! قشنگ فریاد بی کسی بود. یه ساله نگذشته از آخرین باری که کلی هزینه کردم برای بهبود این وضع ولی همه عالم هم بگن اینا ویروس و باکتریه هم من نمی تونم خودم رو خر کنم. اگه روح قابل استخراج بود، می دیدم که روی اون هم پر از جوش چرکیه. و موهام یه جوری می ریزه انگار تحت شیمی درمانی باشم…

 

گاهی آدم وایمیسته جلو آینه و دلش به حال خودش می سوزه رسما. هفته ی پیش این حالت رو تجربه کردم. دلم سوخت. و خوبی تجربه کردن الان این حس، همزمانیش با قول “سبک زندگی سالم تر”ی بود که تولد امسال به خودم دادم… که بذارم کنار یه سری کارا رو. سه ماه اخیر صرفا کمشون کردم که ترک ناگهانی باعث وحشت بدنم نشه و حالا که مهر اومده باید قطعشون کنم. با تجربه ی هفته ی پیش اتفاقا این کار راحت تر شده.

 

صبحی طی مکالمه با دوست، یادم اومد چقدر دلم واسه رفتن زیر بارون درشت تنگ شده و یهو فلاش بک خوردم به سه سال پیش. پیاده روی پنج دقیقه ایی وجود داشت از ایستگاه مترو تا دانشگاهم و بیرون که اومدم، بارونی میبارید که پنج دقیقه ش هم واسه جاری شدن سیل کافی بود. شاد بودم از ته دل. یه موشک درست کردم از تراکتی که توی راه دادن دستم و وقتی موش آبکشیده رسیدم دم ساختمان برگزاری امتحانات، همکلاسیم برگشت سمتم و یهو یه حالت وحشت زده ای گرفت چهره ش. گفت “وای چقدر خیس شدی! بیا زیر آلاچیق.” گفتم “نه! محشره! میدونی چقدر منتظر این بودم؟” و یه جوری نگام کرد انگار گفتم ولدمورت. اینقدر حالتش ناجور بود که سعی کردم یه ور دیگه رو نگاه کنم و چشم تو چشم شدم با آقایی که کنارمون وایساده بود. حالت لبخند اون یه “دمت گرم”ی داشت که اعتماد به نفسم رو برگردوند و یادم اومد باید برم دستشویی. جلو آینه که رسیدم خودم رو دیدم تازه. صورتم خیس بود و ضدآفتاب رنگی روش ماسیده بود و قطره هایی کِرم رنگ دیده میشد اینور اونور پوستم. بدم اومد از خودم. بدم اومد از ضدآفتاب زدنم. بدم اومد از ضدآفتاب رنگی زدنم بخاطر پوشوندن جای جوش های زشت.

 

فلاش بک خوردن رو این حس گذشت به هر حال ولی مصمم تر شدم واسه جمع کردن این سبک زندگی ناسالم واقعا. گناه دارم. یه زمانی برام مهم نبود ولی حالا که حس میکنم دارم پیر میشم، برام مهمه. انکار تا کجا.

منتشر شده در چراها