رفتن به نوشته‌ها

ماموریت غیرممکن

توجه: این پست برای هیچکس جذاب نیست و جنبه ی یادگاری دارد.

تو شمارش معکوس ابتدای بازی بودیم که دیدم دو گولاخ، در حد نمایش اسم و رنک پس کله، درحال جولان لا به لای جمعیتن. یکیشون بدو بدو از تپه می رفت بالا انگار ما وبا داریم… منم چهارنعل دویدم دنبالش و نسترن رو هم صدا کردم “بیا بیا این یارو رو نگاه کن، از این لباس خفنا هم داره” و دوتایی بالای تپه وایساده بودیم به تماشای یارو. قشنگ ندید پدیدی می چکید ازمون. من سعی کردم یه مشت به یارو بزنم به عنوان یادگاری ولی جا خالی داد و حسرتش به دلم موند.

بعد شمارش معکوس، هواپیما برفراز نقشه به پرواز در اومد در حالی که ملیکا یه کله بیخ گوش من میگفت بپرید پارادایز و کاملا دایورتش می‌کردیم چون می‌خواستیم از طبیعت در کنار هم لذت ببریم صرفا. علامت زدیم یه جای پرت رو و با هم پریدیم پایین. با آرامش به سمت علامت می‌رفتیم که من متوجه شدم دقیقا بالای پارادایز چترامون باز شد:| باور نمی‌کردم! معنی نداشت! باید می رسیدیم به مقصد. سنهاک نقشه ش کوچیکه! و کج کردم مسیرو به سمت روستای کوچیک کنارش تا خطر رفع بشه که درست در آستانه ی فرود دیدم دو نفر دیگه جلو تر از ما پریدن تو کلبه ها و به نسترن گفتم “فقط بدو سمت ماشین فرار کنیم” چون به هرحال زودتر از ما تفنگ دستشون رسیده بود.

تا نشستیم تو ماشین یکی شروع کرد به رگبار بستن بهمون و منم هرچی در چنته داشتم گذاشتم واسه یه رانندگی زیک زاک و از شانس طلایی، باید تپه بالا می‌رفتیم و سرعت کم بود. درحالی که کمتر از پونزده درصد جون داشتم، قسر در رفتیم و نسترن داشت از خنده خفه می‌شد که وات د فاک ایز هپنینگ!؟ تا حالا همچین فرود مفتضحی رو هیچکدوم تجربه نکرده بودیم.

اومدم تو روستای بغلی بزنم کنار تا تجدید قوا کنیم که باز یکی گرفتتمون زیر رگبار! الان که بهش فکر می‌کنم، منفجر نشدن ماشین طی این پروسه معجزه بود. نسترن فقط می‌خندید و من همچین رانندگی می‌کردم انگار اگه بمیریم، واقعا مُردیم خصوصا که مقصر اون فرود افتضاح بودم.

رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به یه جای پرت و با گشتن چهارتا خونه، حتی یه تفنگ یا بانداژ هم گیرمون نیومد! از شدت استیصال فقط خندیدیم و به امید زنده موندیم.

وضع تا سه تا روستای بعد همین بود و وقتی بلاخره نفری یه تفنگ مسخره و مقداری بانداژ گیرمون اومد، قبل از برگشتن به سلامتی، مورد حمله ی دو نفر مختلف قرار گرفتیم و دوباره گند زدن به موجودی امکانات حیاتیمون.

به خودمون که اومدیم فهمیدیم منطقه ی امن از محدوده ی ما به شدت دوره و باید بدویم یه مسافتی رو وسط برهوت. و افتادیم وسط دوتا ردزون متوالی! دور تا دورمون بمب منفجر میشد درحالی که خط آبی درست پشت سرمون جلو میومد.

به نظر می‌رسید به تعداد بازیکنای بازی فلرگان وجود داشته چون از همه ور داشتن تیرهوایی می‌زدن واسه تحویل گرفتن امکانات سفارشیشون درحالی که ما داشتیم واسه حداقل حیات، پا برهنه می‌دویدیم. دست بدشانسی ما بود و درست اونجایی که پذیرفتیمش، قرار گذاشتیم اگه به ده نفر اول رسیدیم، بازی رو بُرده حساب کنیم.

بالای کمپ گِل، بلاخره نشستیم. در طول بیس دقیقه ی گذشته، این اولین بار بود که می نشستیم یه گوشه. از چپ، راست، پشت سر و جلومون صدای تیر میومد. نشسته بودیم به تمنای اینکه محدوده ی امن سمت ما کوچیک بشه و نیاز نباشه یه دره رو طی کنیم واسه رسیدن بهش ولی با توجه به سیر اتفاقات، قابل حدس بود که دقیقا دورترین نقطه نسبت به ما شد دایره ی بازی.

دیگه چیزی نداشتیم از دست بدیم، شانسی برای بقا وجود نداشت. من داشتم به خودکشی فکر می‌کردم کم کم که یهو یکی بییییییخ گوش ما شروع به تیراندازی کرد. دقیقا بیخ گوشمون بود. رفتم سرک بکشم که کجاس… لب صخره خوابیده بود، اون طرف دره رو می‌زد.

تا دیدمش، به رگبار بستم ولی به دلیل نامعلومی ناک شدم! ۲۵تا تیر وکتور خورد تو سرش و من ناک شدم. و نسترن هم کلی تیر بهش زد ولی اونو هم کشت. و وقتی جعبه م رو از بالا نشونم میداد، دیدم قاتلمون داره مورد اصابت گلوله قرار می‌گیره از دوردست ها و لامصب هنوز زنده بود!

این یادگاری ثبت شد چون ما دوتا همیشه دلمون می‌خواست یه بار بشینیم مثل آدم بازی کنیم یه جوری که بچسبه…

امروز برای اولین بار، دو دست در کنار هم بُردیم… بسیار زیرکانه و مقتدر. بعد هم همچین گندی رو تجربه کردیم که باعث شد یه خاطره ی هیجان انگیز بشه. امشب ثبتش کردم چون می‌دونستم بذارم واسه فردا و نوشتن تو دفترخاطرات، جزئیات رو فراموش میکنم.

زندگی به من یاد داد پیدا کردن دوست خوب نه تنها سخت، بلکه بسیار پر دردسره. مهم نیست تا کی و تا کجا این خنده ها واقعی و خالصن… من شکرگزار تک تک لحظاتشم.

پ.ن: اگه واقعا تا این ته خوندین درحالی که هیچی نفهمیدین، اولا شما قهرمان، بی نهایت صبور و عجیب هستید، ثانیا بازی pubg رو می‌تونید رو گوشی دانلود کرده و بعد یک ماه بازی، برگردید به این متن تا بفهمید چه بلایی سر ما دوتا اومده:))

پ.ن: هشتم شدیم.

منتشر شده در دسته‌بندی نشده

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *