رفتن به نوشته‌ها

pen 800 vial _ 5

وقتی کتانی سفید آسفالت را لمس کرد، آسمان سیاه شده بود. قدم هایی سریع تر از معمول برداشت تا سرنشینان اتوبوس کمتر انتظار بکشند. با تماس کارت بر صفحه ی سبز دستگاه، بیپ بلندی شنیده شد. رو به راننده گفت ” خسته نباشــــ…” و صدایش در غرش موتور گم شد. لب ها را به هم فشورد و اندیشید “از فردا دیگه نمی‌گم.” با اینکه می‌دانست بار آخری که آن فردا آمد و نگفته بود، راننده پشت سرش تشکر کرد و از خود خجالت کشیده بود.

با قدم هایی بلند بر خط حاشیه ی خیابان حرکت می‌کرد. زیرچشمی اطراف را می‌پایید و درحالی که دسته کلیدی را در دست می فشورد، از خود پرسید “وقتی ثبات و آرامش به زندگی جاری بشه، این لحظات یادته؟ من رو یادته تو این تاریکی و تنهایی و ترس؟”

درست کنار بریدگی کوچه، طبق عادت آسمان را برای تماشای ماه بررسی کرد چرا که آنجا خط آغازین منطقه ی امن بود. دست هایش را با آرامش در جیب برد و دستمال کاغذی دچار سومصرف را لمس کرد! به نظر می‌رسید فردی از آن انتقام گرفته باشد. این نکته که از صبح دست هایش را در جیب نبرده بود، لبخند کجی را بر لب هایش نشاند. برگشت و دستمال را در سطل ابتدای کوچه انداخت و با خود اندیشید “خداروشکر امسال دیگه از اون مرض ناجورا نگرفتم.”

سه روز بعد در تب می‌سوخت بی آنکه علت را بداند. ابتدا آلودگی هوا و سیستم حمل و نقل عمومی را مقصر دانست اما پس از ایجاد اختلال در برنامه ریزی‌ها، احتمال وجود سوماتوفرم را در نظر گرفت که البته با پذیرشش مشکل داشت. آخرین فرضیه اما به آن دستمال لعنتی برمی‌گشت… آیا حقیقتا امکان داشت با لمس بازمانده ی یک خاطره، باعث تکرارش شده باشد؟ اگر دستمال به جا مانده از یک عفونت ریه پس از یک سال همچنان مخرب بود، برای رهایی از گذشته باید چه میزان از داشته های فعلی‌اش را به سطل آشغال منتقل می‌کرد؟

اگر یک باکتری گرم مثبت پیزوری می‌توانست یک سال در جیب کت به انتظار تسخیر دوباره ی او بنشیند، چه اعتمادی به سایر ابعاد زندگی بود؟

منتشر شده در روزمرگی

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *