رفتن به نوشته‌ها

من می خواستم نویسنده بشم؛ در چهارده سالگی.

زندگی حس عجیبی پیدا کرده. تلاش برای حضور در لحظه، بین گذشته و آینده معلق نگه م داشته؛ به نظر یکی از اون حالات گذار رو تجربه می کنم که پیش از وقوع کامل تغییر رخ میدن. تلاش سالانه برای پشت سرگذاشتن تمام و کمال خاطرات و فکر نکردن به احتمالات آینده، در لحظات حس تردید “آیا این اتفاقات قبلا رخ ندادن؟” رو گنجونده… انگار که سوم شخصی حاضر بر بالین دیگری باشم.

کدوم حادثه ی زندگی اینطور خودآگاه و ناخودآگاهم رو از هم گسست؟ شکافت مرکزیت هر شئ، انرژی ماورا طبیعه می طلبه که منطق به بررسی صحت جواب بین خاطرات برجسته ی عمر حکم میکنه ولی مگه نه اینکه آدمی گاهی به قطره ای لبریز میشه؟ قطرات زندگی قابل تفکیکن؟ منطق یه موز بر میداره.

حقیقت اینه که ناراضی نیستم از این فاصله ی ناخواسته. به روحی جدا شده از جسم می مونم که قادر به اثرگذاری، بی دخالت بر محیطه. ایده آل نیست؟

دیشب متوجه شدم یکی از دلایل ناتوانیم در نوشتن، به فاصله ی سالانه از کیبورد مربوطه چون نوشتن دو ساعته با صفحه ی لمسی گوشی راحت تر به نظر می رسید! جسم مطیع ذهن آفریده شده و به مرور حتی با تخمی ترین سبک زندگی هم وفق پیدا میکنه.

در تاریکی به نقطه ای نامشخص خیره بودم و به جلد “در قند هندوانه”ی بهار فکر می کردم؛ رنگ کاور برام تداعی گر بافت بدن بود تا ساختار هندوانه. قرمز، سفید، کرم، خاکستری، سبز تیره و سیاه. و این جهان بینی رو اگه با الگوی “پنجره ی جوهری” بسنجیم، یا در آستانه فروپاشی روانی به سر می بردم و یا در ریکاوری پس از فروپاشی. به هر حال درس مشترکی بانوان جهان از فیزیک زنانگی می گیرن، توانایی زنده موندن بعد از دست دادن اجزای وجودیشونه و این چیزا بیدی رو در وجودمون به لرز نمیاره. ما به مرور عادت می کنیم که هر شب بمیریم و هر صبح زنده بشیم، جراحاتمون رو پنهان کنیم، تنهایی مون رو بخندیم و اجبار رو برقصیم.

تا صبح با افکار و کلمات بیدار بودم و حوالی ساعت شش، به تجربه ی صلح با ادبیات نزدیک می شدم که آسمون رم کرد. تگرگ به پنجره می کوبید و سطح آشغال فلزی حاشیه ی جوب، در گرگ و میش صبگاهی تا وسط خیابون جا به جا شده بود.

کنار پنجره ایستاده بودم به تحسین اون هرج و مرج سورمه ای که با خاموش روشن شدن تیرهای برق، به حضور افتخاری در مهمونی کائنات مانند بود و پارازیت هایی مثل”رانندگان خواب آلود اتوبان”، “پرندگان خارج از لونه”، “پنجره های غیرعایق کافه” و “احتمال تصادف به سطل” رو با “انرژی مثبت بپراکن” در نطفه خفه می کردم. لیاقت امریست اکتسابی و ایزدان کهکشان های دور هم واقفن به تلاش سالیانه م برای این حضور موثر در لحظات نادر. من تنها دارایی بشریت_ بازه ی حیاتی_ رو  طی سال ها هزینه کردم و لیاقت اون لبخند سادیستیک رو داشتم.

با عبور کارناوال از منطقه ی ما، ملیکا رفت مدرسه. به بهانه ی روز جدید عود اسطخودوسی آتیش کرده و بعد از بلعیدن لیوان نسکافه، به تحقیق در رابطه با تفاوت پودر نسکافه و قهوه ی آسیابی نشستم.

روزمرگی کش اومد تا دیدن پست افتتاح سنترال پرک میدان ولیعصر و مواجه با تصویرسازی غیر منتظره ذهن:تمایل پروانه ای به رخداد روزهایی که در اون محیط داستانی بنویسم.

گرچه تصور نوشتن یک روایت فانتزی در کافه ای دنج از کلیشه های رایج جامعه ی ادبیات به حساب میاد اما کلیشه شدن زیبایی های بصری، صرفا وابسته به روایت از جانب افراد ارزشی بوده و به خودی خود، موجودیت مسئله رو زیر سوال نمی بره. و خاک بر سرم کنن که همچین جمله ی ثقیلی رو برای  بیان همچین مفهوم ساده ای استفاده کردم.

منتشر شده در چراها

نظر

  1. نوشین نوشین

    تو رو خدا همچنان بخواه که نویسنده بشی!!!چون هستی و ما خسته شدیم از بس مزخرفیات یه سری پر مدعا و نویسنده نما رو دیدیم و شماها بی ادعا موندین!!
    نویسنده رو مخاطبها نشون میدن و ببین ما چقدر دوست داریم.

    • روژان روژان

      اگه بخوام… میشم یکی از همونا خب. این کار خیلی سخته و نباید فکر کرد هر کسی تواناییش رو داره:)
      ولی از ته دل ممنونم که بهم لطف داری:)

  2. سمیرا ج سمیرا ج

    ده سال گذشت
    من با تو بزرگ شدم روژان.

    • روژان روژان

      منم این مدت با شما بزرگ شدم…
      مگه غیر اینه؟:)

  3. سیامک سیامک

    ببین من اینجا رو از کانالت پیدا کردم
    کانالت رو خوندم گفتم خوب و بامزه و دلنشینه
    اینجا رو خوندم دیگه فنت شدم
    من خیلی کتاب یا بلاگ نمی خونم برا همین نمی تونم قضاوتت کنم که چقدر خوبی ولی من نگاهت به مسایل، نوع فکر کردن و نتیجه گرفتنت و از همه مهمتر نوع بیان و نوشتنت رو خیلی دوست دارم.
    قوی ادامه بده لطفا
    تند تند بهت سر می زنم؛)

    • روژان روژان

      ممنون از لطف و همراهیت:)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *