رفتن به نوشته‌ها

جوجه کروکودیل متفکر مطالب

چیست و چرا ها: بولت ژرنال / پلنر

سه هفته ی پیش تصمیم گرفتم کانال و اینستا رو for good بذارم کنار چون دیگه آدم قدیم نیستم و اون نیاز به ابرازِ زیر زیرکی تو سبک زندگی رُک الانم دیگه وجود نداره و تمام حرفایی که اینجا میزنم رو می تونم به اطرافیانم بگم و شبکه های اجتماعی بیشتر از هرچیز برام دستوپا گیر و وقت تلف کننده شدن. داستان ایجاد شد و تهدید به سیبیل آتشین، دزدی هویت، پنگول و لوس بازی های ملال آور دیگه شدم و سکه انداختیم برای تصمیم گیری در این رابطه و قرار بر قرار شد _ته دلمم واقعا نمی تونستم اینجوری بِکَنم و برم. داشتم عملا لوس بازی در میاوردم واسشون ولی پیشبینی چنین اختتامیه ای رو نداشتم.

بگذریم.

قرار بر جدی گرفتن شبکه های اجتماعی و فعالیت منسجم شد. و آخه من چه فعالیت منسجمی می تونم داشته باشم رو اینترنت واقعا!؟ و داشتم راجب همین قضیه رو ژرنال شخصیم می نوشتم که… ایده ی میلیون دلاری ژرنال نویسی آنلاین رسید بهم.

با سایر دوستان مطرحش کردم و از جمعیت اطرافیان دارای بولت ژرنالم متعجب شدم! هممون می نوشتیم و صداش رو در نمیاوردیم! و این محشر بود. بعد رو کانال مطرحش کردم و دیدم خیلی ها نمی دونن چیه. در نتیجه قبل از شروع پروژه گفتم بیام اینجا و بنویسمش برای اونایی که فقدان همچین چیزی رو در روزهاشون احساس می کنن بدون اینکه بدونن.

پلنر PLANNER

همون دفتر برنامه ریزی خودمونه. ترجیحا اگه براش تقویم یا سررسید بردارید کارتون آسون تره. سیستم پلنر همون برنامه ریزی پله پله ست. برنامه ی سال رو خورد می کنی به برنامه ی ماه. برنامه ی ماه رو خورد میکنی به برنامه ی هفته و برنامه ی هفته رو بین روزهات تقسیم میکنی. برای همچین چیزی اول باید هدف اصلی یک سالت رو مشخص کنی. مثلا من نوعی میخوام سال دیگه این موقع دوازده تا رُمان خونده باشم، طراحیم به فلان مرحله رسیده باشه، تو فلان شرکت مشغول به کار شده باشم و نمراتم به فلان میزان پیشرفت کرده باشن. برای همچین اهداف کلیی باید یه سری ددلاین ماهیانه مشخص کنید: ماهی یه کتاب بخونم، سی برگه آ ۳ طرح بزنم، رزومه ی مورد نیاز رو تهیه کنم و فلان میزان ساعت در روز مطالعه ی درسی داشته باشم، حالا اینو خورد کنی بین چهار هفته ت و بعد بین هفت روزت. از دور ترسناک به نظر میرسه ولی اگه درست و اصولی انجام بشه، شبی نهایتا نیم ساعت وقت می گیره.

ولی اگه دقت کرده باشید پلنر سیستم خشک و ماشینیی داره. میشه با استیکر و چسب و نقاشی و خودکار رنگی بهش جو فان داد ولی حقیقتا واسه آدمی مثل من واقعا سخت بود پایبند موندن بهش. اگه یه چیز تو زندگی یاد گرفته باشم اون اینه که درسته برای پیشرفت نیاز به اعمال فشار فردی هست اما فشار غیر اصولی، دقیقا باعث میشه از اون ور جهنم بزنید بیرون! اینجاست که میریم سراغ معرفی بولت ژرنال که اگه بخوام معادل فارسی ازش ارائه بدم میشه “مجله ی انتحاری”

بولت جورنال BULLET JOURNAL

دفترچه ای کاملا شخصی و بی قانون برای پوشش دادن تک تک جنبه های زندگی!

تعریفی که شخصا می تونم ازش ارائه کنم اینه. یه دوره ای از زندگیم بود که پنجاه تا دفتر داشتم: دفتر خاطرات، دفتر برنامه ریزی، دفتر اهداف، دفتر آرزوها، دفتر فیلم، دفتر کتابخوانی، دفتر نقاشی، دفتر کوفت زهرمار! یعنی یه تنه محیط زیست رو نابود می کردم من. و کم کم سنم رفت بالا و حوصله م کمتر شد و برنامه ریزی های زندگیم رو بردم رو سررسید و بعد اپلیکیشن ها، نه کتاب میخوندم و نه فیلم می دیدم و نه از تخت میومدم بیرون! دفتر خاطراتم تبدیل شده بود به یه مجموعه چسناله و نقاشی افسرده کننده.

زمان پیش رفت تا اینکه از دست خودم خسته شدم و شروع کردم به فشار اوردن برای حال بهتر و نقاشی های رنگی کشیدن تو دفتر خاطرات و نوشتن جملات انگیزشی تو حاشیه هاش. بعد چک لیست هام رو برای روز بعد اضافه کردم گوشه ی صفحات. آرزوهام رو تو ابر کشیدم بالا هر برگه. دور اهداف رو با لاک اکلیری ستاره میزدم که جدا بشن از بقیه ی متن. عکس چسپوندم و رسید خرید و برگ درخت!

دو سال بعد این دوره، اتفاقی رو یوتیوب رسیدم به ویدیویی و فهمیدم طبق معمول یکی پیدا شده که یه مسئله ی همگانی رو به اسم خودش ثبت کرده به عنوان اختراع و چیزی وجود داره تحت عنوان بولت ژرنال که نمونه ی کاربردی و مدونی از دفتر خاطرات خودمه! عین اینه که تو گوجه تخم مرغ رو اتفاقی قاطی کرده باشی و یکی بیاد بهت بگه “به این میگن املت!” دقیقا همون.

من اینجام که بهتون بگم ول کنید این جماعت بورژوازی رو:)) بولت ژرنال فقط یه دفتر شخصیه واسه اینکه شما هر غلطی می خواید رو یه جا و در قالب یک مجموعه ارائه بدید. مهم ترین عنصری که راجبش وجود داره _به نظر من_ همین شخصی سازیشه و اگه سعی کنید به روش بقیه یا با الگوبرداری از دیگران انجامش بدید، گند می خوره به سیستم. اوکیه ایده گرفتن ولی کپی؟ نه. اگه می خواید مفید باشه کپی نکنید… کپی کردن همیشه خسته کننده و حوصله سر بره. دو روز… دوماه با این جعل سند شادید و بعد می‌ذاریدش کنار. حتی شده کوچکترین تغییرات رو اعمال کنید برای گرفتن اون حس خوب خلق یه چیز شخصی.

حالا شاید بپرسید چرا؟ که چی؟

بولت ژرنال تنها چیزیه که نه تنها به امروز و فرداتون کمک میکنه، بلکه عین یه زندگینامه به جا می مونه ازتون… یه زندگی نامه ی منحصر به فرد که از صدتا آلبوم عکس شفاف تره. خودتون رو لا به لای صفحاتش کشف می کنید و می بینید. درک می کنید زندگی از دید شما چه شکلیه، چه سبکی رو می پسندید و در هر دوره از زندگی تون کی بودید. چی به وجدتون میاورده و چی ناراحتتون می‌کرده. یکی از بهترین درمان های روحی/ روانیه در حالی که واااااقعا هزینه ای نداره. با یه دفتر و مداد می تونید ژرنال شخصی خودتون رو داشته باشید. خلاقیتتون رو تحریک میکنه و انگیزه ای برای پیشرفت میشه…

تا اینجاش رو داشته باشید فعلا. به نظرم اگه کسی بخواد در این مسیر قدم بذاره، همین توضیحات برای تصمیم گرفتنش کافیه. یادتون باشه، اگه تصمیم به انجامش گرفتید، مهمه که خودتون باشید و صرفا تحت تاثیر بقیه یا عکس های خوش آبو رنگی که پر شده این روزها روی اینترنت، این کارو انجام ندید. اگه دفترتون شخصی باشه، تبدیل میشه به یه سبک زندگی. می تونید از دوستاتون هم بخواید تا این کارو همراهتون شروع کنن گرچه ژرنال رو بهتره که به کسی نشونش ندید تا ناخودآگاهتون موقع پر کردن صفحاتش احساس امنیت داشته باشه و حضور پررنگی پیدا کنه.

شک دارم چرت و پرت ننوشته باشم، بذارید یه جمع بندی بکنم: بولت ژرنال دفتریه که شما برای گذشته، حال و آینده تون نقاشی می کشید، خط خطی می کنید، تصمیم می گیرید، گریه می کنید، می خندید، برنامه ریزی می کنید، خط و نشون می کشید و خلاصه… زندگی می کنید. دفتری برای تمامی فصول و زوایاست تا به عنوان یک انسان، خالص تر باشیم.

پ.ن: این اون یاروییه که اومده گفته “من بولت ژرنال رو اختراع کردم.” lucky bastard

نظر

آداب و فلسفه ی معاشرت

 

 

اون دوره ای که فیسبوک، تلگرام، اینستاگرام و توییتر نبود _از خط قبل نتیجه بگیرید من متعلق به دوره ی دایناسورهام_ موجود سوشال مدیائر اساسا گزینه ای جز وبلاگ برای ابراز وجود نداشت. الان و در مقایسه با سایر گزینه ها، میزان ملال آوری وبلاگ نویسی به شفافیت رسیده ولی اون دوران غایت شبکه اجتماعی بود. یعنی باد به غبغب می نداختی و میگفتی “من وبلاگ دارم” و همه با چشم های درخشان ستایشت می کردن. تو اون جو و شرایط به علل متعددی همچون کم بودن جمعیت وبلاگ نویسان، کم بودن تعداد مصرف کنندگان اینترنت، محدود و خاص بودن مخاطبین وبلاگ از نظر شخصیتی، محدود بودن دامنه ی روابط هر وبلاگ و چیزهای دیگه ای که از درک من خارجه، اینقدر همه چیز بی ارزش، هرز و یامفت نشده بود. یعنی اینجوری نبود که اگه یه گوشه واسه خودت می نالیدی یا نقشه ی حمله به انگلستان رو می کشیدی، یه عده پیدا بشن و اسکی برن یا حس کنن به این مسئله دیگه زیادی پرداخته شده و کافیه. همه چیز هنوز تازه بود و مقیاس مقایسه وجود نداشت. تو اطرافیانی که من داشتم هم کمتر کسی به چیزی که نبود تظاهر می کرد. کلا دنیا رنگی تر بود. مثلا قالب وبلاگ من سبزآبی بود و الان خاکستریه.

 

اینا رو گفتم که بگم سختمه الان جدی حرف زدن رو وبلاگ با وجود اینکه سال ها پیش انجامش می دادم. الان هرچی میگی یکی پیدا میشه بهش بر بخوره انگار نه انگار که اینا حرف های شخصی منه و دیگران به انتخاب خودشون دارن می خوننش و بحث نسخه پیچی واسه کسی مطرح نیست. ولی به هر حال جمعیت افرادی که درخواست توضیحات بیشتر در رابطه با این مسئله رو داشتن روز به روز داره بیشتر میشه. به عبارتی مرگ یه بار شیون یه بار.

 

۱- تو خانواده ی درونگرایی بزرگ شدم. به علت مهاجرت فامیل های پدری به خارج از کشور و سکونت فامیل مادری در کرمان، رفت و آمد عمومی مون کمتر از حالت معمول بوده.

۲- روابط دوستانه رو کاملا با آزمون و خطا یاد گرفتم و تا قبل از تجربیاتم، نهایتا رفرنس موضوعیم کارتون های کودکی بودن.

۳- من تنهایی رو به اجبار یاد گرفتم چون تا یازده سالگی تک فرزند بودم. والدین شاغل داشتم و همسایه ی دارای کودک همسن در ساختمونمون وجود نداشت. هیچکس دوست نداره تنهایی رو یاد بگیره و به اجبار فهمیدنش یه جور مزیته چون یاد می گیریم به اون ترسناکیی که فکر می کنیم نیست که برعکس! قشنگه. در نتیجه من ترس از تنها موندن و نداشتن اطرافیان توم کمتر از حالت معموله.

 

۱+۲+۳= این بک گراند اخلاقی بهم فرصت تامل و بررسی در رابطه با روابط انسانی رو میده _یا حداقل این چیزیه که خودم فکر میکنم. معتقدم با کسی باید ارتباط داشته باشی که نکات مثبتش برات بیشتر از نکات منفی شه و بحث سر روابط داد و ستدی نیست. من اگه نتونم کنار دوستم ابراز شادی کنم مبادا حسادت کنه یا ناراحت بشه، دقیقا برای چی باید باهاش حفظ رابطه کنم؟ فلانی اگه مدام منو تو دردسر میندازه، چرا باید ادامه بدم به این شرایط؟ اگه منو به همین شکلی که هستم قبول نداره و مدام سعی میکنه تغییرش بده، مگه قحطی آدم اومده؟

 

و در رابطه با ارتباط فامیلی هم دقیقا همین چهارچوب ها رو دارم. فامیلی که باش! اگه فقط معایبت به من میرسه و اعصاب خوردی هات، چرا باید نگهت دارم تو زندگیم؟ تو چه پشتوانه ی معنوی یا مادیی برای من ایجاد میکنی دقیقا که نبودنت باعث لمس کمبود بشه؟

 

و سر همین دیدگاه مشکل دارم با رفت و آمد های سنتی ایران. که وقتی قراره مهمون بیاد بسااااابی خونه رو تا یه وقت نره بگه خونشون کثیف بود! ده مدل غذا بذاری جلوش که نره بگه بخیل بودن یا نداشتن! باهاش یا فقط از خوشبختی های اغراق شده ت حرف بزنی یا از بدبختی های نداشته ت که یه وقت فکر و خیال برش نداره یا اگه رفت به بقیه گفت، مشکلی پیش نیاد! اصلا واسه ی چی باید با همچین آدم بی شعوری رفت و آمد داشت که عملکردش نگرانت کنه؟

 

کل این قسم رفت و آمد ها برای من عبث و مسخره ست. کسی رو بیار تو خونه ت که خوشحاله از کنار هم بودن در آرامش یک سقف. که اگه با هم یه نون پنیر هم خوردین، از خنده سر سفره دل درد بگیرید. که اگه از شادی هات گفتی، توی چشماش برق خوشحالی رو ببینی و اگه تو ناراحتیت شریکش کردی، حس کنی اهمیت میده به حال روحیت. اگه روابط رو واسه این چیزا نیاز نداریم پس برای چی نیازن؟! ما آدما رو میاریم تو زندگیمون که کمتر تنها باشیم و بیشتر تقسیم کنیم… غیر اینه؟

۱ نظر

مثبت نگری آب و نون میشه ولی هوا نه.

تو غم غرق میشی…


غم مایع‌ست، چگالیش از بقیه احساسات بیشتره. واسه شناور موندن رو سطح غم و لمس نکردن فشار عمقیش، باید یاد بگیری دستو پا بزنی اونم نه هر دستو پا زدنی… شنای اصولی. ما سگ و مار نیستیم که مادرزاد شنا بلند باشیم، باید یاد بگیریم از همدیگه. تازه وقتی شنا یاد میگیری هم که نمیتونی تا ابد با سرعت ۱۲۰کیلومتر بر ساعت دستو پا بزنی! آدمیزاد خسته میشه.

برید ویدیوهای شناگرای حرفه ای رو نگاه کنید برای فهمیدن فرق دستوپا زدن استقامتی و سرعتی. تو سرعتی تا جایی که بتونی هوا نمیگیری و از تمام توانت برای زودتر رسیدن به مقصد استفاده میکنی چون تفکر اینه که “مسافت کوتاهه و درسته الان حس میکنم دارم خفه میشم، ولی زودتر میرسم به دیوارِ اون طرف. خستگیمو اونجا در میکنم” ولی اونی که باید استقامتی بره میدونه که مسافت طولانیه و باید انرژیش رو تقسیم کنه. راه حل چیه؟ با یه سرعت ثابت، هوا گیری مکرر و منحرف کردن ذهن به مسائلی مثل “فلان آهنگ مورد علاقه”، بدن و روان رو مدیریت کنی تا رسیدن به هدف.

آدم بدون غم نمیشه…

راه بی پیچو خم نمیشه.

اگه از آدم کار بلد شنا یاد نگیرید، یا هرگز ساحل امن رو ترک نکرده و از گشنگی می میرید، یا غرق می‌شید تو غم. اگه مسافت و زمانیی که برای پشت سر گذاشتن اون غم باید طی کنید رو جدی نگیرید، وسط راه کم میارید و غرق میشید بازم. هرچیزی بهایی داره ولی دیدین شناگرا چه جسم و روان خوبی دارن؟

تو غم نمیشه نفس کشید، تو غم نمیشه زنده موند. شنا یاد بگیریم…

نظر

از وقتی حسین “کشمشی در آفتاب” رو برام تعریف کرده، هیچ عنوانی به دلم نمی‌شینه دیگه.

-آمبولانس پس از پیچیدن به اتوبان صیاد چپ کرد.

– اتوبان صیاد کجاس؟

مرد در حالی که ون سفید پلاستیکی را در هوا می‌چرخاند و صدای “ویییییژ”مانندی از دهان خارج می کرد، گفت: همون جایی که ازش میری پیش دکتر رستگار.

– که دورش درخت داره؟

– تمرکز کن سعید. آمبولانس پدر جد پنگوئن چپ کرد… می‌دونی این یعنی چی؟

– یعنی ممکنه جیکوخان صدمه دیده باشه!

– که این یعنی؟

– دستبرد به مخزن پاستیل ها دیگه در اولویت قرار نداره!

پسرک با هدفگیری تک چشمی، دو استیشن سیاه را روی دسته ی مبل به عقب کشید و رها کرد. ماشین ها در امتداد مسیر خاکستری شتاب گرفته و پس از شیرجه ای بی نقص، با آمبولانس چپ شده در کنار گل های قالی برخورد کرده و متوقف شدند.

مرد هلیکوپتری پسته ای را درست برفراز صحنه ی تصادف می چرخاند و درحالی که سعی داشت جلوی خنده اش را بگیرد، مجددا با تقلید از صدای گزارشگران تلوزیون گفت: امداد جاده ای به سرعت خود را به صحنه ی تصادف رسانده تا مصدومین احتمالی را شناسایی کند اما نگاه کنید…

پنگوئنی پلاستیکی را در دست فشورد و صدای بوق بلندی در پذیرایی انعکاس پیدا کرد، سپس آن را کنار ون سفید گذاشت.

پسرک فریاد کشید: جیکوخان از ماشین بیرون افتاده!

– درسته! مجروحی از آمبولانس به بیرون پرتاب شده. هلیکوپتر امداد به سرعت در محل حادثه فرود میاد.

و پس از زمین گذاشتن هلیکوپتر، به سمت توده ی اسباب بازی ها خیز برداشت و عروسک پارچه ای مزین به لباس سفید پزشکی را بیرون آورد و با قرار دادن پاهایش روی زمین، آن را با سرعت به سوی پنگوئن حرکت داد.

– خوشبختانه در هلیکوپتر نجات کسی نبود جز ناجی همیشگی، دکتر سیبیل!

عروسک پارچه ای کنار پنگوئن رسیده بود که مرد با صدای کلفتی گفت: خدای من! باور نکردنیه. به نظر میرسه جیکوخان صدمه ای ندیده. چطور همچین چیزی ممکنه؟

پسرک هیجان زده گفت: شاید سوسمار محافظش رو گذاشته بوده پشت گردنش!

با صدای چرخیدن کلید، هر دو به سمت آن برگشتند. زنی با فرم اداری و کیسه های پلاستیکی در آستانه ی در ایستاده بود.

– مامان! بابا اسم عروسک کلینیک رو گذاشته دکتر سیبیل.

مرد صدایش را کلفت کرد و ادامه داد: طی اتفاقی عجیب و غیرمنتظره، قدرتمندترین جادوگر شهر، مامان باران، قلعه ی خود را پیش از تاریکی هوا ترک کرده و به محل حادثه رسیده! دکتر سیبیل فریاد کشید ” خدای من نه! باز هم باران آمد و همه چیز به هم ریخت.”

زن پس از نگاهی متعجب به عروسک های پخش شده در جای جای پذیرایی، همسر و پسر خندانش شروع به خندیدن کرد. در حالی که در را با آرنج می بست گفت:

– مامان باران نمی تونست قبول کنه که به همین زودی یه تصادف دیگه در سرزمین تحت تصرفش رخ بده! ببینم، این بار مصدوم کیه؟

پسر بچه در حالی که از هیجان گونه هایش گل انداخته بود گفت: رئیس گروه مافیا؛ جیکوخان! ولی طوریش نشده.

مرد با صدای گزارشگری ادامه داد: یک بار دیگر قدرت جادویی مامان باران، از ساکنان شهر هردمبیل محافظت کرد.

زن در حالی که پلاستیک های خرید را روی اوپن می گذاشت گفت: درسته ولی مامان باران می خواد بدونه این بار علت حادثه چی بوده؟

– سرعت غیرمجاز! گروه مافیا سعی داشت به گنجینه ی پاستیل ها دستبرد بزنه که آمبولانس پوششی جیکوخان تو مسیر چپه شد!

زن ابروهایش را بالا انداخت و به همسرش نگاه کرد.

– پس مافیای شهر موفق شده محل پاستیل ها رو پیدا کنه؟

زنگ تلفن مکالمه را قطع کرد و پسرک به سرعت گوشی را برداشت.

– الو؟ حامده با من کار داره. سلام چطوری؟

مرد به سمت آشپزخانه رفت تا در جا دادن وسایل کمک کند.

– خسته نباشی.

– توام همینطور. دوباره تصادف بازی؟

– خودش اصرار داره، خانم محمودی هم گفت این جور بازی ها باعث میشه ترسش از تصادف کمتر بشه و به چشم یه چیز روزمره ببینتش.

– نگفتی چرا محمودی اینو گفته؟

– امروز صبح بردمش کلینیک. گفت زانوم درد میکنه بردمش چکاپ. چیزی نبود… بخاطر ترمیم مفاصله. حیدری میگفت با همین وضع تا دو هفته دیگه باز میتونه راه بره رو پای چپش.

زن در حالی که پاکت سیب را در سینک ظرفشویی خالی میکرد، برای کنترل بغض نفس عمیقی کشید. مرد از پشت او را بغل کرد و گفت: درست میشه همه چی. قربونت برم. گریه نکن خب؟

پسرک گوشی تلفن را قطع کرد و فریاد کشید: حامد الان میاد پلی استیشن بازی کنیم. من میرم دستگاه رو وصل کنم.

و عصا را زیر بازو زد و لنگان لنگان به سمت اتاقش حرکت کرد. زن که شاهد تقلای پسرک برای طی کردن این مسافت بود، از تصور اینکه می توانست یک ماه قبل کودک پنج ساله اش را به علت بی توجهی راننده ی سرویس از دست داده باشد، اشک به چشمانش دوید.

– نکن دیگه بارون خانم. من خرت و پرتا رو جمع می کنم از کف هال، توام برو لباس عوض کن خستگیت در ره خب؟

زن با قورت دادن گلوله بزرگی از بغض، به نشان تایید سرتکان داد و از آشپزخانه خارج شد.

در آن طرف کوچه اما پیرزن موحنایی پشت پنجره آمد تا بدون بو گرفتن اتاق، سیگاری دود کند. بی اختیار چشمش به تراس خانه ی رو به رویی افتاد که پرده هایش را کشیده بودند چرا که به نظر می رسید فردی درحال پرت کردن اشیاء مختلف از داخل خانه به جعبه ای در تراس است اما ناگهان چیزی از فراز نرده ها به پایین سقوط کرد. ساکنین آن خانه تازه به محله اسباب کشی کرده و ناشناس بودند اما پسربچه ی ریزنقش و پا شکسته‌شان را دیده بود. با خود اندیشید که لابد به این طریق وسایلش را جا به جا می‌کند، تا آنکه مردی درشت اندام و دارای ریشی پر پشت، به تراس آمد و پایین ساختمان را برای پیدا کردن شئ پرتابی بررسی کرد. سپس مجددا به طرف وسایل بازگشت و اسباب بازی تمساح مانندی را از جعبه بیرون کشید.

پیرزن در حالی که کام عمیقی از سیگار می‌گرفت در دل گفت: هیکل ردیفی داری.

که ناگهان دود به ریه اش دوید و به سرفه افتاد چرا که مرد لب های سوسمار را بوسید و آن را در جعبه گذاشت.

***

این یه متن کاملا بی پردازش و لحظه ای بود در پاسخ به تمرین نوشتن صدف که باید با جمله ی “آمبولانس پس از پیچیدن به اتوبان صیاد چپ کرد” شروع شده و در اواسط دارای ” اتفاق عجیب و غیرمنتظره، باران آمد و همه چیز را به هم ریخت” و در انتها با جمله ی “مرد لب های سوسمار را بوسید و آن را در جعبه گذاشت.” می بود. و قرار بود که در اول متن من ندونم قراره در آخر به چی ختم بشه در نتیجه دقیقا همون ایده ای رو نوشتم که وقتی اولین جمله رو گفت به ذهنم رسید چون حتی بدون جمله ی آخر هم می دونستم که نمی خوام صحنه ی یه تصادف باشه فضا. واقعا عجیبه که واسه ساده ترین چیزها اینطور جون می کنم و بد می نویسم. روژان هشت سال پیش می تونست الان یه گلوله تو سرم خالی کنه ولی همه چیز به تمرین و تکرار نیاز داره. امیدوارم کم نیارم تو این مسیر…

نظر

زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد، زنی تنها در آستانه ی فصلی گرم، زنی تنها در داستان پریان، زنی تنها زیر باران، زنی تنها در میان جمع، زنی تنها در میان دل، زنی تنها در متون دینی، زنی تنها در قانون اساسی، زنی تنها زیر تیغ جراحی.

یه فیلمی بود _ یادم نیست چی_ که درش دیالوگی برقرار شد بین دو زن. اولی سعی داشت به دومی نحوه ی رفتار مناسب با جنس مخالف برای جلب توجه رو یاد بده و دومی گفت “برای تو راحته، تو خوشگلی.”

یادمه هر بار تو ذهنم مرور میشد این دیالوگ غمگین می شدم و جنس غمش با هم‌نوع پنداری یا ترحم متفاوت بود… دلم میخواست چنگ بندازم به صورتم و پوستم رو جدا کنم که “اگه این لایه ی سطحی مزخرفه که میخواد گند بزنه به انواع ارتباط اجتماعی من، میخوام صد سال سیاه نباشه!”

دیروز با صدف حرف میزدیم راجب اینکه چطور آدم روشنفکر نمایی رو شبکه ی اجتماعی اومده باز مبحث پوسیده ی “زن باید چه شکلی باشه؟” رو مطرح کرده با این استراتژی که اول “مرد باید چه شکلی باشه؟” رو بذاره تا بعدا روش درپوش “برابری جنسی” قرار بگیره.

مثال؟ دوتا بچه داشته باشی، هی بزنی تو سر یکی و اون یکی رو ناز کنی. ده سال بعد درحالی که همچنان نوازش رو دریغ میکنی از اولی، هر بار میزنی تو سرش، یه لگد هم بزنی زیر اون یکی و بگی “دیدی؟ فرقی نمی‌کنید با هم.”…

حالا واقعا فرقی نمی‌کنن با هم؟

“زن باید خوشگل باشه، سفید و کمی چاق

مرد باید کچل باشه، زشت و بد اخلاق”

تصور کنید که اگه زیبا باشید “خنگ اما مقبول”ید و اگه در چهارچوب های عامیانه ی زیبایی قرار نگیرید، هرچقدر هم بدوید، آخرش نگاه ترحم آمیز دریافت کنید.

سیندرلا و زیبای خفته و پری دریایی و سفید برفی و کوفت زهرمار صرفا از فلاکت نجات پیدا کردن چون همه عاشق چشم و ابروشون بودن ولاغیر! بله بله الان کارتون ها تغییر کردن و مثلا تو “شجاع” مسیر خودشو در پیش گرفت ولی هنوز بحث اون خوشگلی سر جاشه مگه نه؟ مریدا از تمام دخترایی که تو انیمیشن کشیده شدن خوشگل تر بود مگه نه؟

زن هنوز عروسک خیمه شب بازی تمامی جوامع عقب افتاده و پیشرفته ست و اینکه یه لگد هم میزنن زیر مردها، چیزی از وخامت این شرایط کم نمی‌کنه. چرا ماها این کارو با هم میکنیم؟! چطور می‌تونید به عنوان یک زن در جامعه ی مدرن، هم‌نوعانتون رو له کنید وسط این چهارچوب ها؟ چرا باید همدیگه رو بر اساس چیزی که به دست نیاوردیم و انتخاب خودمون نبوده طبقه بندی کنیم؟ این همه عمل جراحی زیبایی و صدمه به بدن برای کمتر قضاوت شدن و پیدا کردن اعتماد به نفسی که یک مشت آدم بی شعور ازمون گرفتن تا کجا؟ اصلا من کاری به مردها ندارما! اصلا! منطقی ترین و درک کننده ترینشون هم نمیتونه بفهمه ۱۳ ساله بودن و کنار دوست صمیمی راه رفتن تو خیابون و مورد متلک “دیو و دلبر وارد می‌شوند” قرار گرفتن چه حسی داره.

ما چرا این کارو با هم می‌کنیم؟ اصلا مبحث خوشگلی به درک! یعنی من نوعی اگه به عنوان یک زن در جامعه ی مدرن دارای یک مدرک تحصیلی معتبر نباشم، میشم الاغ؟ اونی که انتخاب میکنه تو خونه بمونه و کار نکنه تو این دوره هم‌پای همسرش، میشه عقب افتاده؟ خب این چهارچوب ها الان چه فرقی با “زن باید قلاب دوزی بلد باشه” داره دقیقا؟ اون دوره قلاب دوزی هنر بوده خب وقتی اکثر مردها هم نهایتا دیپلم داشتن.

دیشب دراز کشیده بودم رو تخت و به این فکر می‌کردم که “چقدر باید بگذره تا ما زن ها حالمون بهتر بشه؟” گرچه هنوز برای این سوال زوده چون تبعیض هزاران ساله همچنان پابرجاست و در ایده آل ترین حالت میشه اصطلاح انگلیسی سقف شیشه ای رو براش به کار برد… یعنی بهت آسمون رو نشون میدن می‌گن “ببین! سقفی نیست دیگه، پرواز کن به رویاهات.” و تو بپری و بخوری به شیشه و برگردی پایین. بعد بشنوی که میگن “همونطور که می‌بینید با وجود اینکه سقفی وجود نداره، بالا تر نمیره.”

به زن هایی که در ادامه ی این تبعیض شریکن باید گفت “هی فلانی! تو هم گیر میکنی رو پله برقیی که برای بالا نرفتن من خرابش کردی.”

خارج شدن از نظر

در هر صورت، کاشُ مرگ.

گرچه کاشُ مرگ ولی کاش ثبت نام کرده بودم تو پروژه ی مریخ. نهایتا بیست سال دیگه باید راه بیوفتیم سمت اونجا هممون ولی به شرط و شروطی که اومد نیومد داره اما اونایی که عین میمون فضایی فرستاده شدن رو بر نمی گردونن دیگه. خنده دار بود که بیشترین تعداد ثبت نام کننده های پروژه ایرانی بودن و تهش برچسب شجاعت هم چسپوندن بهشون درحالی که اگه بخوام از طرف خودم حرف بزنم، وقتی هیچ جای زمین بهم ویزا نمی دن که بتونم از این جهنم نجات پیدا کنم، خب حاضرم برم فضا!

این روزا شما چیکار میکنید؟ من دارم میرم استخر. مانیتورو بو بکشید، کلماتمم بوی کُلُر میدن. چرا؟ چون داره تموم میشه این دوره ی زمین که بتونی با چندرغاز بری شنا توی آب زلال. گفتم شنا؟ پرواز. پرواز کنی. من پرواز میکنم تو استخر. دیوارو که ول میکنم، پامو فشار میدم بهش در حالی که دستام جلوی سرم درازن و بازلایتر درونم میگه “to infinity and beyond”

از نظر ذهنی هم بیشتر درگیر این تئوری م که اگه ملت در گذشته کاری رو میکردن، قائدتا دلیل موجهی براش وجود داشته و باید اونقدر ادامه بدم به انجام اون اعمال تا درک کنم “چرا”ی ماجرا رو.

بیابین بگین شماها چیکار میکنید این روزها…

پ.ن: هیچی اندازه لنگ در هوایی آدم رو فرسوده نمی کنه.

پ.ن: بانی و سید میبینم امشب. امیدوارم نا امیدم نکنه… فیلمای قدیمی البته همیشه بهترن.

خارج شدن از نظر

۱+۲+۳+۴

 

۱٫

به نظرم همه دوس دارن تو خلوت خودشون حداقل بتونن یه جور دلنشینی آهنگ های گوش نواز رو زمزمه کنن اما فقط بعضیا واقعا تلاش میکنن برای تحقق این آرمان. سارا داره میره کلاس آواز این تابستونی و تو اسنپ داشت برام از فرق صدای خواننده ها می گفت. به هرحال هرچیزی از دور بی جزئیات و پذیرفته شده ست و هرچی بیشتر درگیرش بشی، بهتر درکش میکنی. برام تفاوت صدای آناستازیا و پری دریایی رو برای مثال گذاشت که بگه “ببین صدای آریل چقدر ضعیف تره و ما حتی متوجه نمیشدیم” اما من شوکه بودم از شنیدن اون آهنگ ها از دهن صداپیشه های واقعی شون.

۲٫

دوران کودکیم ماهواره نبود و تلوزیون سه کانال بیشتر نداشت. سی دی اختراع نشده یا حداقل به مصرف عمومی نرسیده بود هنوز. ما یه دستگاه ویدیو داشتیم و یه مجموعه معکب مستطیل سیاه که حاوی فیلم و کارتون های مجزا بودن. من صبح تا شب، شب تا صبح داشتم کارتون هام رو تماشا می کردم. آدم تو سه سالگی چی میفهمه؟ ببینید من چقدر این کارتونا رو دیده بودم که دیالوگ های انگلیسی رو همراه کارکترا تکرار می کردم و اون داستان ها به قدری در ناخودآگاهم به عنوان یک کودک نهادینه شده بود که امروز دچار شوک شدم از دیدن چهره ی صداپیشه ها. در ذهنم نمی گنجید که ورای اون نقاشی های خوش رنگ، انسانی حرف زده باشه.

 

۳٫

زیربنای هویتی انسان ها جدای از مسئله ی وراثت، در هفت سال اول زندگی شکل می گیره.

 

۴٫

استاد طراحی بهم میگفت “همه ی ما یه سری چهارچوب ذهنی برای تعریف مفاهیم داریم. من به تو میگم دست بکش و تو اول تصور ذهنیت از دست رو لود می کنی و بعد هرچی میبینی رو از فیلتر تصور ذهنیت رد میکنی و همین فیلتر کردن باعث اشتباه کشیدنت میشه درحالی که درست می بینی اما غلط تفسیر میکنی.”

 

 

***

اگر حواس پنج گانه قبلِ مرحله ی ادراک از فیلتر هویتی رد میشن، چقدر می تونید به خودمون در رابطه با حقایق اعتماد کنیم؟ اگه من چیزی رو میبینم و می شنوم که آمادگی دیدن و شنیدنش رو دارم، چی درسته؟

 

پ.ن: این چرا و چطور و چگونه کِی دست از سر ما بر میدارن؟

 

خارج شدن از نظر

با لباسی در خور یک افتتاحیه نشستم پشت کیبورد

 

من همیشه دلم میخواست یه وبلاگ واقعی داشته باشم. دلم می خواست بتونم جدی بگیرم نوشتن رو و سِروری رو سوار بشم که شمایلش برای سایرین، تداعی گر جدی بودنم در زمینه ی وبلاگ نویسی باشه. دلم میخواست وبلاگ رو تبدیل به نوعی از هفته نامه در روزمرگی خواننده هام کنم طوری که بدونن مثلا “خب سه شنبه یه سر بزنم به وبلاگ فلانی ببینم اون چی میگه.” یه جور بلند پروازی نوجوانانه بود در سنین کم که با زیاد شدن تجربیات زندگی، گم شد لا به لای بایدها و نباید ها.

 

فکر میکردم قراره دوازدهمین سالگرد بلاگریم رو مثل سه دوره ی قبلی، با فکر کردن به اینکه “هــــــــــــــــــی، وبلاگ نویسی و وبلاگ گردی به سر اومده، و نوشتن من هم” بگذرونم که از دل هیچ چیز، پدرام برام اینجا رو گرفت و گفت “بنویس!”

 

شوکه بودم. به واقع هیچکس وبلاگ قبلیم رو نمی خوند پس وگرنه آخرین پستش از نظر یه مخاطب کاملا تصادفی هم یه اختتامیه محسوب میشد چه برسه به نزدیکان. حتی برای خودمم نوعی از اتمام حجت بود که تموم کنم این سیکل بی هوده رو ولی ناگهان خودم رو پیدا کردم وسط ووردپرس.

 

شبیه این بود که سال ها گریه کنی سرقبر معشوقه ت، از سقف بیوفته رو سرت و بگه سوپرایز. وا رفته بودم پشت سیستم از این آرزوی دیر برآورده شده که “چه گِلی بگیرم به سرم الان؟” چطور میشه محترمانه یه هدیه رو رد کرد؟ حقیقت اینه که چیزی به اسم رد کردن محترمانه وجود نداره، یا قبولش میکنی یا نمی کنی. من نمی تونستم همچین لطفی رو رد کنم بخاطر درگیری های شخصیم.

 

صبح می خواستم راجب این بگم که اپلیکیشن هرچی در دسترس تر، مخاطبین بی تفاوت تر. اینکه الان همه گوشی به دست، با باز کردن یه اپلیکیشن می رسن بالا سر تک خطی که تو یک ربع نوشتی و پاک کردی و نوشتی و پاک کردی و نوشتی و پاک کردی تا راضیت کنه بلاخره و همون واکنشی رو بهش نشون می دن که به بقیه ی چیزهایی که رو اون اپلیکیشن در طول روز می خونن، خوش آیند نیست. انسانه و تمایل به تفاوت.

 

البته کانال برای منی که با دویستایی شدن بازدید روزانه ی وبلاگم یهو زدم پاکش کردم از ترس بالا رفتن مخاطبین، تجربه ی واقعا مفیدی بود. اینکه هر روز وقتی صفحه م رو باز می کردم اون بالا نوشته بود ” احتمالا هزارو سیصد نفر روزمرگیت و می خونن”و با این حال ادامه بدم به نوشته های ناچیز، واقعا قدم بزرگی بود ولی بدی های خودش رو داشت.

 

بزرگترین عیبش برای من بُر خوردن با کانال نویس های مشابه و از دست دادن هویت فردی به عنوان یک انسان در ذهن مخاطبین بود. نمی خوام حتی باز کنم این کلیشه رو. جالب نبود. هر از گاهی پیدا می شد اون فرد عجیبی که بیاد  و رو پیام ناشناس ازم سوال های خیلی بی معنی بپرسه و اون سوال تو ذهنم تبدیل بشه به ” چرا خودت رو به اینجا رسوندی؟”

 

در نتیجه این تقلا به نظرم وبلاگ بی مخاطب به از کانال مملو از مخاطبین بی روحه. سه  روز طول کشید تا خودمو بشونم اینجا تا چیزی بنویسم صرفا به عنوان قدم اول. مسیری که باید طی کنم تا دوباره وبلاگ نویس به حساب بیام برای خودمم تار و نامشخصه ولی می خوام بردارم این قدم ها رو… برای پدرام که سعیش رو کرد و برای شمایی که این مدت ایمیل می نوشتید و رو پیام ناشناس می گفتید که هنوز می خونید و براتون مهمه. اگه این قدم ها رو بر ندارم، به همتون پشت کردم… شمایی که هرجا من روم رو برگردوندم، اومدید و کنارم موندید تا برای خودمم که شده آدم بهتری باشم.

 

من ۹ مرداد ۱۳۸۵ اولین وبلاگ زندگیمو روی بلاگفا درست کردم… تولدم مبارک.

نظر

“حتی اگه کلید بعضی از درها رو داشتی باشی، نمی تونی بازشون کنی.”

دو دسته قاتل به صحنه ی جرمشون بر می گردن: ۱- اونایی که از قتل لذت بردن و می خوان به یاد بیارن چه حسی داشته ۲- اونایی که یه چیزی اونجا جا گذاشتن یا حداقل فکر میکنن که یه چیزی اونجا جا گذاشتن.

 

فرض کنید من مرتکب قتلی غیرعمد شدم… با نوشتن. فرض کنید کودک درون یک نفر رو کشتم، سهوا. و داوطلب شدم تا دادگاهی به پا کنیم برای مجازات. فرض کنید به قتل معترف بوده و اظهار شرمندگی کردم. فرض کنید اولیاء دم تقاضای قصاص کرده و کودک درونم رو در ازا پیش کش کردم. قصاص انجام شد.

 

فصل ها عوض شدن و تیتر روزنامه ها تغییر کرد. من سعی کردم با تکیه بر چیزهایی که می شناختم، زندگی رو از سر بگیرم. چی می شناختم؟ خودم رو. یا حداقل فکر میکردم که خودم رو می شناسم. تا جایی که یادم میومد، نوشتن منبع آرامش بود پس مدت های مدید به عبادتگاهم بر می گشتم برای پیدا کردن اون آرامش ولی دور تا دور اون معبد از سال ها قبل نوار زرد کشیده شده بود.

 

از زیر نوار ها رد میشدم و می رسیدم به جایی که با گچ، جسد رو دور کشی کرده بودن. سعی می کردم به یاد بیارم تصاویر، صداها، چراها و بوی خون رو ولی من فقط حافظه ی احساسی دارم؛ بغض یادم میاد و ترس و خجالت و حسرت. غم در شمایل خاکستر از گنبد معبد شروع به باریدن می کرد و پاهام لمس میشد و ذهنم خالی به نظر می رسید. و این تجربه اضافه میشد به توشه ی سابق و قبل اینکه بفهمم، خودم رو گم می کردم لا به لای جمعیت جایی که نمی شناختم و شناخته نمی شدم تا صرفا نفس بکشم دوباره و هشیار بمونم.

 

بعد از چند سال تقلا بلاخره متوجه شدم چرا تلاش هام برای برگشتن به وبلاگ و تجربه ی نوشتن برای لمس رهایی، با شکست مواجه میشد، من قاتلی بودم که خودش رو تو صحنه ی جرم جا گذاشت و رفت. و هر بار دنبال تیکه ی گم شده و جواب سوال هاش بر می گشت اینجا، فقط خودش رو پیدا می کرد با بغض و شرم و ترس. چیزی که به هیچ دردیش نمی خورد، به هیچ درد هیچکس نمی خورد چون گذشته رو نمی شه عوض کرد.

خارج شدن از نظر

عنوان چی وقتی خودش هیچی به هیچی

دچارم هنوز به “چی می خوام”ها و “چیکار کنم”ها. دنیا داره سقوط میکنه و من در بی دفاع ترین حالت تقلا میکنم برای به دست اوردن حداقل ها. هرکی اینجای زندگیش بوده، یه داستان نوشته راجب پول باد آورده و پرنس عاشق پیشه و باز شدن در کمد به سرزمین ناشناخته. دلم میخواست بتونم پرواز کنم و از جو خارج بشم. به قدری همه چیز بی معنی و شوکه کننده شده که می ترسم اون بالا تازه متوجه بشم زمین تمام این مدت صاف بوده!

خارج شدن از نظر